ویرگول
ورودثبت نام
آیدا
آیدامن زنده ام به رنج...!
آیدا
آیدا
خواندن ۳ دقیقه·۶ روز پیش

عزیز از دست رفته یِ من

دیشب خوابت را دیدم...  

بعد از چهل‌وپنج روز، دوباره آمدی.  

آن‌قدر واقعی بودی که هنوز هم باورم نمی‌شود فقط خواب بوده‌ای.  

انگار واقعاً برگشته بودی،  

انگار خدا برای چند لحظه دلش سوخته بود و تو را دوباره به من نشان داده بود.


قشنگِ من...  

دیروز حالم خیلی بد بود.  

از همان بدهایی که آدم دیگر حتی زور ندارد درست نفس بکشد.  

با تمام وجودم حضورت را می‌خواستم.  

نمی‌دانم دلت برای اشک‌هایم سوخت  

یا برای قلبی که بعد از رفتنت دیگر درست سر جایش نایستاد...  

شاید برای هر دو.


آمدی توی خوابم،  

بغلم کردی،  

دستم را گرفتی،  

و من همان‌جا داشتم از ترسِ تمام شدن آن لحظه‌ها می‌لرزیدم.  

می‌ترسیدم چشم باز کنم  

و دوباره همه‌چیز برگردد به همان نبودنِ لعنتیِ همیشگی.  

باورم نمی‌شد تویی...  

واقعاً خودت بودی...  

نه خیال، نه خاطره،  

خودِ خودت.


نمی‌دانم چطور بگویم  

اما وقتی تو را دیدم،  

قلبم هم خوشحال شد هم شکست.  

خوشحال شد چون دوباره دیدمت،  

شکست چون فهمیدم  

برای دیدنِ تو باید به خواب پناه ببرم...  

و چقدر درد دارد آدم عزیزش را فقط در خواب ببیند.


دلم برای عطر تنت تنگ شده بود...  

برای صدایت...  

برای نگاهت...  

برای آغوشی که هر وقت توی آن بودم،  

از دنیا کمتر می‌ترسیدم.  

همه با تعجب نگاهم می‌کردند  

و من فقط تو را نگاه می‌کردم؛  

مثل کسی که بعد از مدت‌ها  

پاره‌ای از جانش را پیدا کرده باشد.


از تو پرسیدم:  

«عزیز دلم، کجا بودی؟ تو جات خوبه؟»


تو خندیدی...  

همان خنده‌ای که هنوز هم می‌تواند دلم را به هم بریزد.  

گفتی:  

«آره بابا، فقط یه کم بوی بدی می‌ده اونجا.»


و من همان‌جا،  

وسطِ گریه و لبخند،  

فقط زل زده بودم بهت.  

دلم می‌خواست بگویم:  

کاش من به‌جای تو رفته بودم...  

کاش من آن‌جا بودم...  

کاش این‌همه دلتنگی سهم من نمی‌شد.  

اما هیچ‌کدام را نگفتم،  

چون همان لحظه هم بغضم اجازه نمی‌داد  

حتی درست توی خواب حرف بزنم.


دلبندِ پرکشیده یِ من!

از وقتی رفتی

من یک‌جوری زندگی می‌کنم که انگار نصفه‌ام.  

انگار یک چیزی از درونم را برده‌اند  

و فقط جای خالی‌اش مانده.  

بعضی وقت‌ها بی‌دلیل اشک می‌ریزم،  

بعضی وقت‌ها با یک اسم،  

با یک آهنگ،  

با یک خاطره،  

تمامم می‌ریزد.


دلم برایت خیلی تنگ است...  

نه از آن دلتنگی‌های معمولی،  

از آن دلتنگی‌هایی که آدم را از پا می‌اندازد.  

از آن‌هایی که نمی‌شود برای کسی توضیحشان داد.  

چون هیچ‌کس نمی‌فهمد  

وقتی عزیزت را از دست می‌دهی،  

یعنی هر روز یک گوشه از دلت را هم با او دفن می‌کنی.


دیشب که آمدی،  

فقط چند لحظه...  

اما همان چند لحظه  

تمام بغضِ چهل‌وپنج روزه‌ام را شکست.  

وقتی بیدار شدم،  

هیچ‌چیز جز گریه برایم نمانده بود.  

فقط گریه...  

و یک حسِ لعنتیِ قشنگ که مدام در دلم تکرار می‌شد:  

«دیدمت... دیدمت...»


عزیز از دست رفته

اگر جایی هستی که آرامی،  

اگر از درد و رنج دوری،  

اگر آن‌جا دیگر هیچ غمی به تو نمی‌رسد،  

فقط بدان  

اینجا هنوز یکی هست  

که هر شب با اسم تو می‌خوابد  

و هر صبح با نبودنت بیدار می‌شود.


من هنوز تو را صدا می‌زنم  

حتی اگر صدایم به جایی نرسد.  

هنوز دلم برایت می‌لرزد.  

هنوز هر بار اسمت را می‌شنوم  

چیزی درونم فرو می‌ریزد.  

تو رفته‌ای...  

اما من هنوز  

در همان لحظه‌ی رفتنت گیر کرده‌ام.


و چه تلخ است  

که آدم،  

عزیزترینِ دلش را  

فقط در خواب،  

فقط چند دقیقه،  

فقط به اندازه‌ی یک آغوش،  

فقط برای کمی گریه  

ببیند...

بیا که جانم درد میکند؛
بیا که جانم درد میکند؛

ببیند...

خواب
۴
۵
آیدا
آیدا
من زنده ام به رنج...!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید