ویرگول
ورودثبت نام
آیدا
آیداشبی شاید رها کردم جهانِ چون سرابم را کسی اینجا نمی‌فهمد من و حالِ خرابم را
آیدا
آیدا
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

از همان نخ اول!

اولین نخ سیگار همیشه قرار بود آخرین هم باشد؛همان دروغ کوچکی که آدم به خودش می‌گوید تا وجدانش را آرام کند.«فقط همین یکی...»

اما هیچ‌کس به نخ اول معتاد نمی‌شود،آدم‌ها به چیزی معتاد می‌شوند که پشت دود پنهان کرده‌اند؛به خاطره‌ای که فراموش نمی‌شود،به دستی که دیگر در دسترس نیست،به چشمانی که یک‌بار دیده‌اند و تا ابد در ذهن مانده‌اند.

من هم هر بار که آتش را به سر سیگار نزدیک می‌کنم،انگار دارم تکه‌ای از گذشته را روشن می‌کنم.دود بالا می‌رود و خیال می‌کنم غمت را با خودش می‌برد،اما دود می‌رود و غم می‌ماند.عجیب است...سیگار هر بار کوتاه‌تر می‌شود،اما دلتنگی نه.

سال‌ها بعد شاید کسی از من بپرسداز کِی سیگار کشیدن را شروع کردی؟و من تاریخ هیچ پاکتی را به یاد نخواهم آورد،فقط روزی را به خاطر می‌آورم که برای اولین بار نگاهت کردم.از آن روز به بعد،هم سیگار کشیدن را یاد گرفتم،هم سوختن را.فقط فرقش این بودکه سیگار بعد از چند دقیقه تمام می‌شد،اما آتشی که تو روشن کردی، هنوز خاموش نشده است.

؛
؛

هنوز خاموش نشده است.

سیگار
۰
۰
آیدا
آیدا
شبی شاید رها کردم جهانِ چون سرابم را کسی اینجا نمی‌فهمد من و حالِ خرابم را
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید