ویرگول
ورودثبت نام
آیدا
آیداشبی شاید رها کردم جهانِ چون سرابم را کسی اینجا نمی‌فهمد من و حالِ خرابم را
آیدا
آیدا
خواندن ۳ دقیقه·۱۶ روز پیش

این روزها؛

ساعت پنج و پنج دقیقه‌ی صبح بود. چشم‌هایم از بی‌خوابی می‌سوخت و من، توی سکوت سردِ سحر، پک عمیقی به سیگار نیم‌سوخته‌ام زدم؛ انگار می‌خواستم آخرین ذره‌ی گرمای دنیا را از بین دود و خاکستر بیرون بکشم. سرمای صبح انگشت‌هایم را بی‌حس کرده بود، اما دیگر چه فرقی می‌کرد؟

این روزها زندگی مدام برایم دام مرگ پهن می‌کرد، بی‌خبر از اینکه من خیلی وقت پیش مرده بودم؛ همان روزی که تنِ سردِ تو را به خاک سپردم و تکه‌ای از روحم را همان‌جا، کنار تو، جا گذاشتم. دیگر به سرفه‌های خشک و خالی‌ام عادت کرده‌ام؛ سرفه‌هایی که از سینه‌ای خسته بیرون می‌آیند و در هوای یخ‌زده‌ی صبح گم می‌شوند، بی‌آنکه کسی بفهمد درون این تنِ ایستاده، خیلی وقت است چیزی فرو ریخته و تمام شده.

نمی‌دانم از چه بنویسم؛ از تو؟ از رفتنت؟ از این‌که بی‌خداحافظی رفتی؟ ویا از بدقولیِ آدم‌ها که همیشه درست وقتی به ماندن‌شان دل می‌بندی، غیب‌شان می‌زند؟

می‌دانم نوشته‌هایم را هیچ‌وقت نمی‌خوانی. می‌دانم این کلمه‌ها هیچ‌وقت به دست‌های یخ‌زده‌ات نمی‌رسند. اما با همه‌ی این‌ها، هنوز هم تو تنها کسی هستی که تمام وجودم اسمش را فریاد می‌زند. تنها کسی که وسط این همه سکوت، وسط این دلِ ویران، هنوز ردی از زندگی با خودش دارد. و من، هر بار که چیزی می‌نویسم، انگار دارم از میان خاک و خاطره صدایت می‌کنم؛ با امیدی که می‌دانم بیهوده است، اما باز هم دست از سرِ دلم برنمی‌دارد. شاید بعضی اسم‌ها حتی بعد از مرگ هم از تپیدن در جان آدم دست نمی‌کشند.

این روزها قهوه را بیشتر از همیشه می‌خورم و بیشتر از همیشه سیگار می‌کشم؛ انگار می‌خواهم با هر پک جای خالیِ تو را با دود پُر کنم، هرچند خوب می‌دانم بعضی نبودن‌ها را نه می‌شود پنهان کرد و نه می‌شود سوزاند. غمِ نبودنت فقط در دلم نمانده؛ به تنم هم رسیده. تا جایی که این روزها بیشتر از همیشه رگ‌هایم با شوریِ سرم آشنا شده‌اند. و من با هر قطره‌ای که در تنم می‌چکد، بیشتر می‌فهمم غمِ تو فقط دردِ دل نیست؛ دردی‌ست که آرام‌آرام به جسم آدم هم می‌رسد.

بیا صادق باشیم؛ آدم‌ها واقعاً نمی‌فهمند. و می‌دانی چیست؟ این نفهمیدن‌شان دیگر خیلی برایم مهم نیست. می‌گذارمش پای بی‌تجربگی‌شان؛ حتی گاهی بهشان حق می‌دهم و با حسرت به ندانستن‌شان نگاه می‌کنم. غبطه می‌خورم به آن‌هایی که هنوز مجبور نشده‌اند با دست‌های خودشان عزیزترین آدمِ زندگی‌شان را زیر خروارها خاک بگذارند و بعد وانمود کنند که زندگی هنوز همان زندگیِ قبلی‌ست.

چند وقت پیش با خواهرم حرف می‌زدم، میان آن همه بغض و سکوت، جمله‌ای گفت که هنوز در من مانده: «هیچ‌کس درد ما را نمی‌فهمد. همه می‌گویند پاشو، به زندگی عادی‌ات برگرد؛ مرگ است دیگر، همه می‌میرند. اما این حرف، دقیقاً مثل این است که به کسی که پایش را از دست داده بگویی راه برو.»

و راست می‌گفت،بعضی دردها را نمی‌شود توضیح داد؛ باید از میانشان رد شده باشی تا بفهمی بعضی فقدان‌ها فقط یک غم ساده نیستند؛ کنده شدنِ تکه‌ای از جان آدم‌اند. زخم‌هایی هستند که هیچ‌وقت واقعاً خوب نمی‌شوند. و کاش نه من و نه خواهرم هیچ‌وقت مجبور به فهمیدن این حقیقت نمی‌شدیم.

آره، تو رفتی و من از همان روز اول سعی کردم محکم بمانم. جلوی گریه‌ام را گرفتم و به خودم گفتم:

آیدا، ساکت باش. گریه نکن. ناراحت می‌شود، آرامشش را به هم نزن. به خودم گفتم به خاطرِ مادرت، به خاطرِ پدرت، محکم باش. نگذار کسی بفهمد زیر این ظاهرِ آرام، چه ویرانی‌ای خوابیده. و من ماندم با صورتی آرام و دلی که همان لحظه بی‌صدا شکست. اما حالا چه کار کنم؟ حالا که دیگر یاخته به یاخته‌ی بدنم نبودنت را حس می‌کنند؟ حالا که غمِ رفتنت از مرزِ دل گذشته و به جسمم رسیده؟ حالا که این اندوه فقط در فکر و خاطره‌ام نیست، بلکه در استخوان‌هایم جا گرفته و در رگ‌هایم می‌چرخد؟ حالا که نبودنت دیگر فقط یک دردِ روحی نیست، بلکه چیزی‌ست که در خستگیِ تنم، در سنگینیِ پلک‌هایم، در سرفه‌هایم، در بی‌قراریِ شب‌هایم خودش را نشان می‌دهد؟

تو رفته‌ای، اما رفتنت تمام نشده. هر روز به شکلی تازه در من ادامه پیدا می‌کند. هر صبح، در بیدار شدنِ بی‌حوصله و بی‌معنا؛ هر شب، در خواب‌هایی که به تو نمی‌رسند؛ و هر لحظه، در این تنِ خسته‌ای که هنوز ایستاده، بی‌آنکه خودش هم بداند دقیقاً برای چه!

این روزها؛
این روزها؛

این روزها؛
این روزها؛

این روز ها؛
این روز ها؛

روزهازندگیدل
۰
۰
آیدا
آیدا
شبی شاید رها کردم جهانِ چون سرابم را کسی اینجا نمی‌فهمد من و حالِ خرابم را
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید