صدای کلید نبود، صدایِ ضربهای بود که انگار داشت سدِ سکوتِ این اتاق رو میشکست. درو باز کرد و وارد شد. و همون بوی عطر قدیمیش همه جارو پر کرد. نه سلامی، نه حرفِ اضافهای. مستقیم رفت سمتِ صندلیِ مقابلِ من و نشست. نگاهش مثل همیشه مستقیم بود؛ از اون نگاههایی که انگار میتونه از لایِ دودِ سیگار، تمامِ حفرههایِ خالیِ وجودت رو اسکن کنه.
پکِ عمیقی زدم. اون حتی پلک هم نزد. فقط با اون لحنِ خنثی و خشدارش، بدون اینکه نگاهش رو از چشمام بگیره، گفت:
- «بازم همون مارک؟ فکر نمیکردم بعد از اون اتفاقِ لعنتی هنوزم حالِ این طعمِ گس رو داشته باشی.»
لحنش همون ابُهت قدیمی رو داشت،محکم و جدی.
خاکسترِ سیگار روی لبهی میز ریخت. یاد آوری اون اتفاق مثل یه شوکِ الکتریکی تویِ سرم پیچید. با لبخندی که بیشتر شبیه یه زخمِ باز بود، گفتم:
- «بعضی چیزها مثلِ زخمهایِ قدیمیان . آدم نمیتونه درمانشون کنه، فقط میتونه جوری باهاشون زندگی کنه که هر روز یادش نره کجا بوده و چی به سرش اومده.»
لجبازتر از این حرفها بود که بخواد بحث رو عوض کنه. دستش رو دراز کرد و بدونِ اجازه، پاکتِ سیگارم رو از روی میز برداشت، یکی درآورد و با فندکِ خودش روشنش کرد. دودِش رو آروم توی فضا رها کرد و گفت:
- «هنوزم همون لجبازیِ احمقانه رو داری. فکر میکنی با سوزوندنِ خودت، داری تقاص پس میدی؟ تو فقط داری وقت میخری. یه روزی میرسه که این دودها هم دیگه جواب نمیدن. اونوقت میخوای با چی خودت رو سرپا نگه داری؟»
توی چشمهاش خیره شدم. اونجا هیچچیزِ نرمی وجود نداشت، اما یه جورِ عجیبی، اون نگاه داشت به من میگفت که خودش هم به همینقدر درد نیاز داره تا بتونه تویِ این شهرِ لعنتی راه بره.
- «شاید دلم نمیخواد سرپا باشم. شایدِ نشستن و تماشا کردنِ فروپاشیِ خودم، تنها سرگرمیِ این روزهایِ منه. تو چی؟ تو که از اونطرفِ دنیا برگشتی، اومدی که تماشاگرِ این نمایشِ درام باشی؟»
پوزخند زد؛ پوزخندی که گوشهی لبش رو فقط یه سانت کش آورد.
- «اومدم که مطمئن بشم هنوزم همونقدر دیوانهای که یادمه. چون اگه آیدایِ آروم و منطقی بودی، دیگه کسی نبود که بتونم باهاش تا تهِ این جهنم قدم بزنم.»
سنگینیِ کلماتش مثل یه پتک بود، اما یه پتکِ آشنا. اون نمیگفت «نکش»، اون داشت میگفت «من هم همینقدر خرابم». این برایِ منی که همیشه تویِ دردهایِ خودم غرق بودم، خطرناکترین نوعِ نزدیکی بود.
زمزمه کردم:
- «هنوزم فکر میکنی ارزشش رو داره؟»
سیگارش رو توی جاسیگاری کوبید، بلند شد و تا دمِ در رفت. قبل از اینکه بره، بدون اینکه برگرده گفت:
- «ارزشِ چی؟ درد کشیدن؟ آیدا، ما هر دو میدونیم که راهِ دیگهای بلد نیستیم. فقط امیدوارم اگه قراره اینبار سقوط کنیم، حداقل با هم باشه.»

در بسته شد و من موندم و بویِ سیگارِ اون که با سیگارِ خودم
قاطی ش