ویرگول
ورودثبت نام
آیدا
آیداشبی شاید رها کردم جهانِ چون سرابم را کسی اینجا نمی‌فهمد من و حالِ خرابم را
آیدا
آیدا
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

روز آبی

کام‌های عمیق و پی‌درپی را به ضیافتِ این کالبدِ بی‌جان می‌خوانم؛ گویی ریه‌هایم پیله‌ای شده‌اند برایِ رؤیایِ دودها که در انتظارِ پروانگی‌ست.

روزها، در کسوتِ سیاهی بر من می‌گذرند؛ کام‌ها عمیق‌تر می‌شوند و دودها غلیظ‌تر.

نخستین پروانه‌یِ نیلگون، با زیباییِ افسونگرش در نگاهم جوانه می‌زند؛ و من، دیوانه‌وار، عطشِ بازگشتِ این پروانه‌ها را در سینه دارم.

اندک‌اندک، دسته‌دسته، بی‌پرواتر از همیشه، سودایِ پرواز در سر می‌پرورانند؛ و من، با هر سرفه‌یِ تلخ که فریادِ کوچِ آن‌هاست، باز هم در آرزویِ آمدنشان می‌سوزم.

سرانجام، آن روزِ فیروزه‌ای فرا می‌رسد؛ روزی که پروانه‌هایِ جانم، آماده‌یِ هجرت، روحِ مرا در آغوش می‌کشند تا با این کالبدِ رنگ‌باخته وداع کنند.

و آنگاه که تنِ من به خاک بازگردد، روحِ من، هم‌بالِ پروانه‌هایِ آبی، به بیکران می‌پیوندد.

تو اما، آن روز اندوه به دل راه مده؛ بر مزارِ این روحِ رنجور، لبخندی شیرین هدیه کن و مرا در صندوقچه‌یِ خاطراتت به امانت بسپار.

هراس به دل راه مده که من، هر روز، گِردِ تو خواهم چرخید و بوسه خواهم زد بر زخم‌هایِ کهنه‌ات؛ حتی اگر شمعِ سوزناکِ قلبت، بال‌هایِ مرا به آتش بکشد

و خاکستر کند.»

آبیروحدل
۲۷
۲
آیدا
آیدا
شبی شاید رها کردم جهانِ چون سرابم را کسی اینجا نمی‌فهمد من و حالِ خرابم را
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید