ساعت ۰۳:۵۳ دقیقهی صبحه...
و دلم به حدی برات تنگ شده که حتی نمیتونی تصور کنی فشرده شدن قلبم رو، حتی سنگین شدن نفسهام رو با تموم وجود حس میکنم.
چشمام از نم اشک میسوزه و بغض لعنتی دوباره با سرکشیِ تمام، گلوم رو محکم گرفته و راه نفس کشیدنم رو بسته.
همه میگن رفتی... برای همیشه. میگن دیگه هیچ راه برگشتی برات وجود نداره.
اما چطوریه که من هر لحظه از روز میبینمت؟
امروز توی حیاط دیدمت. مثل همیشه موهای مشکی و بلندت روی شونههات ریخته بود. شومیز مشکی و یه شلوار مشکیِ بلند و گشاد پوشیده بودی. همونجا ایستاده بودی و منتظر اون پسرهی بیلیاقت بودی تا فقط برای چند ثانیه ببینیش...
دیروز توی آشپزخونه، وقتی مشغول شستن ظرفا بودی، دیدمت.
یا دیشب...
وقتی هراسون از خواب پریدم، کنارم بودی. آروم بغلم کردی، دستت رو روی موهام کشیدی و گفتی:
«بخواب... چیزی نیست... فقط خواب بد دیدی.»
چند هفته پیش هم با هم توی ماشین ساعتها حرف زدیم.
من از هر دری میگفتم؛ از نبودن آدمها، از مریضیِ جسم و روحم، از خونه و آدمهاش، از شبهایی که هیچوقت تموم نمیشن.
یادته؟
سرت رو آروم تکون میدادی و با همون آرامش همیشگیت فقط گوش میکردی.
آخرش هم لبخند شیرینت نشست گوشهی لبت و گفتی:
«آه آیدا... شلوغش نکن. میدونی که درست میشه همهچی... از اون آدما هم دل بکن. حالتو خوب نکردن که هیچ، بدترش هم کردن... ولشون کن.»
...
همه میگن اینا فقط توهم بوده.
میگن مغز آدم وقتی دلتنگ میشه، تصویر کسی رو که از دست داده، همهجا میسازه.
اما من...
من هنوز گرمای آغوشت رو یادمه.
هنوز صدای نفست بین شلوغیِ این خونه گم میشه و من پیداش میکنم.
هنوز بوی عطرت، بیهوا از کنارم رد میشه و دنیا برای چند ثانیه دوباره رنگ میگیره.
چطور ممکنه چیزی که اینهمه واقعی بوده، فقط زاییدهی ذهن من باشه؟
نه...
من مطمئنم با تو حرف زدم.
مطمئنم بغلم کردی.
مطمئنم خودم دیدمت.
ولی بعد...
بعد هر بار که دستم رو دراز میکنم تا شاید اینبار واقعاً لمسِت کنم، فقط هوا نصیب انگشتهام میشه.
انگار دنیا بیرحمتر از اونیه که حتی اجازه بده آخرین خاطرهات رو محکم توی مشت نگه دارم.
میدونی دردناکترین قسمتِ دلتنگی چیه؟
اینکه کمکم میترسم صدات رو فراموش کنم.
میترسم یه روز هرچقدر به خودم فشار بیارم، نتونم دقیق یادم بیاد خندههات چه شکلی بود.
میترسم چهرهت هم مثل عکس قدیمیای که زیر آفتاب مونده، ذرهذره رنگ ببازه.
و من...
هر شب قبل از خواب، هزار بار تو رو توی ذهنم مرور میکنم؛ فقط برای اینکه حافظهم خیانت نکنه.
فقط برای اینکه مبادا یه روز دنیا آخرین تکهی باقیمونده از تو رو هم ازم بگیره.
از وقتی رفتی، خونه دیگه خونه نیست.
دیوارها نفس نمیکشن.
پنجرهها نور رو مثل قبل به داخل نمیارن.
حتی ساعت هم انگار خسته شده.
تیک...
تاک...
تیک...
تاک...
هر ثانیهاش انگار اسم تو رو تکرار میکنه و بعد یادم میاندازه که تو دیگه جواب نمیدی.
آدمها میگن زندگی ادامه داره.
اما هیچکس نمیگه ادامه دادن با قلبی که نیمی از اون زیر خاک جا مونده، یعنی چی.
هیچکس نمیگه شبهایی هست که دلت اونقدر درد میگیره که آرزو میکنی کاش خواب، کمی مهربونتر بود و تو رو دوباره به همون چند دقیقهی کوتاهِ دیدنت برمیگردوند.
من هنوز باهات حرف میزنم.
وقتی قهوه درست میکنم.
وقتی بارون میاد.
وقتی آهنگی پخش میشه که دوستش داشتی.
وقتی دلم میشکنه.
وقتی میخندم.
حتی وقتی هیچکس کنارم نیست، باز برای تو تعریف میکنم که امروز چه بر سر دلم اومد.
و بعد...سکوت
.همیشه بعد از اسم تو، فقط سکوت میمونه.
میگن مردهها برنمیگردن...
اما هیچکس نمیگه با آدمی که هر شب، هزار بار برمیگرده توی خوابهات، توی خاطرههات، توی تمام گوشههای این خونه، باید چه کرد.
کاش فقط یه بار دیگه میشد زمان رو به عقب برگرداند.
نه برای عوض کردن دنیا...
فقط برای اینکه چند ثانیه بیشتر دستت رو نگه دارم.
فقط برای اینکه وقتی میخواستی بری، محکمتر بغلت میکردم.

فقط برای اینکه وقتی میخواستی بری، محکمتر بغلت میکردم