
هر وقت میخواهم برای خودشناسی خودم وقت بگذارم، اینکه چطور آدمی هستم به چه موضوعاتی علاقه دارم و چه کارهایی از من بر می آید، چه رویداد هایی باعث واکنش من شده و چه روندی من را به این نقطه رسانده فکر میکنم، سعی میکنم خاطراتم و آن رویدادهایی که از بچگی بر من گذشته را مرور کنم، مسئله جدی زندگی اکنون من این است که به سختی یادمیگیرم، و آن چه که یاد گرفته ام را با پیچیدگی سختی در حضور دیگران اجرا میکنم، من نوشتن بلد هستم اما اگر چشم ده نفر به نوشتن من دوخته شده باشد متاسفانه بد مینویسم و حتی غلط مینویسم، نمیگویم که خوش خط هستم اما موضوع این است که در حضور دیگران حتی از حالت معمولی هم بدخط تر مینویسم، ریشه این اظطراب کجاست که باید درمان بشود، شاید ریشه این موضوع رفتار بد اطرافیان من در کودکی باشد!
اما برای من سوال است، این همه انسان موفق وجود دارد که از سمت پدر و مادر ترد شده اند، تحقیر شده اند، اما اکنون آنچه که در زندگی به دست آورده اند جالب توجه است، آیا این ها آسیب ندیده اند؟؟ چطور ممکنه این آسیب ها من را زمین گیر کند اما در انسان دیگری آن آسیب ها به فراموشی سپرده شود؟؟
من خیلی انسان خجالتی هستم!! و از این موضوع بسیار رنج میبرم، این خجالتی بودن آمیخته شده با اینکه دیگران من را چگونه قضاوت میکنند، هعی چقدر این حالت برای یک انسان میتواند درد آور باشد، این کم رویی این عدم اعتماد به نفس من را در گوشه رینگ نگه داشته است..
در کنار این ویژگی منفی متاسفانه کمالگرایی افراطی را هم اضافه میکنم، وااای عادت دارم که شرایط ایده عال باشد تا شروع کنم، حتی این موضوع به حدی رسیده است که از نوشتن با خودکار دست کشیده ام چون خطم را دوست ندارم، البته اعتراف میکنم که این ویژگی نوشتن با خودکار نسبی هست گاهی انسان رهایی هستم و میگویم به درک خیلی هم زیباس خطم و مینویسم، اما بعد دوباره این فکر که به اندازه کافی خوش خط نیستم حالم را خراب میکند، به حدی که منجر میشود به آن محتوایی که نوشته ام بی توجه باشم، و مشکلات اصلی و مهم تر من بابت بدخط بودن به حاشیه برود... واقعا انسان عجیبی هستم
چند باری سعی کرده ام که تمرین خوش نویسی انجام بدهم حتی هزینه کرده ام، اما دریغ از اینکه نیم ساعت تمرین کرده باشم، در کنار ویژگی های منفی بالا من ویژگی عدم عملگرایی را هم اضافه میکنم، ای خداااا هر وقت میخوام تمرکز کنم ذهنم به همه جا میرود، تمرین کردن خودم را هم زیر سوال میبرم، با استرس تمرین میکنم، حس میکنم باید قرصی استفاده کنم تا آرام بشوم نمیدانم شاید این کار را انجام دادم و قرص آرام بخشی تهیه کنم
میدانی مشکل کجاست، وقتی یه چیزی رو تنهایی بهتر انجام میدهم اما در جمع دیگران گند میزنم، خسته هستم حقیقتا ای کاش راهی پیدا میکردم که آدم دیگری بشوم، نمیگویم که همیشه همه جای زندگی نقاط سیاه بوده اما حس رضایتی نسبت به زندگی ام ندارم، همش در حال غرق شدن هستم، اضطراب این را دارم که سنم بالا میرود و به هیچ چیزی نرسیده ام
گاهی میبیینم که بعضی از مردم رانندگی بلد هستند و راحت ماشین پارک میکنند و از این کار کیف میکنند، خوش به حالشون...
در کنار ویژگی هایی منفی بالا ، مقایسه کردن را هم اضافه میکنم، چرا خودم را مقایسه میکنم، خواهش میکنم دست نگه دار از این روندی که در پیش گرفته ای
عیسی دمی کجاست که احیاء ما کند