ویرگول
ورودثبت نام
✨دختر آهو🌱
✨دختر آهو🌱نفس من در این غمکده رقص را بلد است...
✨دختر آهو🌱
✨دختر آهو🌱
خواندن ۲ دقیقه·۲۱ روز پیش

✨ داستان کوتاه: اشک گم‌شده

قسمت دوم

پسرک چشم گرداند و نگاهی به مردم اطراف شهر انداخت. آهنگر از مغازه‌اش بیرون آمده بود و سر بی‌مویش را می‌خاراند.

_ چرا کسی تا حالا اشکش را پس نگرفته؟

_ چرا از خودشان نمی‌پرسی؟

_ آنها نمی‌دانستند اشکم کجاست.

پیرمرد چیزی نگفت.

_ جادوگر اشک‌ها را کجا نگه می‌دارد؟

_ می‌خواهی اشکت را پس بگیری؟

_ می‌ترسم کور بشوم.

گدا همچنان با لبخند پسرک را نگاه می‌کرد. اگر آن خط مورب لبخندش نبود شاید کسی اصلا نمی‌فهمید لب دارد.

_ کلبه‌اش کنار دریاچه است. اشک‌ها را آنجا نگه می‌دارد.

پسرک از جایش برخاست و از گدای پیر دور شد.

به کلبه‌ی کنار دریاچه رسید. در چوبی را باز کرد و رفت داخل. دورتادور کلبه قفسه بود. قفسه‌های چوبی که قدشان به سقف اتاق می‌رسید. با بی‌نهایت محفظه‌های شیشه‌ای کوچک که داخلشان پر بود. پر از...

_ اشک...

_ اینجا چه کار داری؟

پسرک برگشت. دم در کلبه، پیرمردی ایستاده بود. لباس‌های ژنده‌ی پاره‌پاره‌اش به خاکستری می‌زدند. و پسرک فکر کرد که این لباس‌ها همیشه این‌ رنگی نبودند.

_ نشنیدی؟... گفتم اینجا چه کار داری؟

_ به من گفته‌اند تو اشک من را دزدیده‌ای. آمدم پسش بگیرم.

جادوگر دستی به ریش‌های بلند سفید و خاکستری‌اش کشید.

_ اشکت آنجاست. برو برش دار.

پسرک دوباره به قفسه‌ها نگاه کرد. احساس می‌کرد محفظه‌های شیشه‌ای پوزخند تمسخرآمیزی به او می‌زنند. از بین آن همه اشک، چطور می‌توانست اشک خودش را پیدا کند؟

به سمت جادوگر برگشت.

_ اشکم را پس بده.

_ می‌خواهی چه کار؟ بدون اشک هم زنده‌ای.

_ دارم کور می‌شوم.

_ نترس. بقیه کور نشدند. تو هم نمی‌شوی.

جادوگر به ته کلبه رفت. توی یک طبقه از قفسه‌های انتهای کلبه پنج شش جلد کتاب بود. جادوگر یکی از کتاب‌ها را برداشت و ورق زد تا به صفحه‌ای که دنبالش می‌گشت برسد.

پسرک به هزاران قطره اشک زل زده بود.

_ اشک‌ها را چرا دزدیده‌ای؟

_ می‌خواهم ستاره‌شان کنم.

_ برای چی؟

_ برای خودم.

_ ستاره‌ها را می‌نوشی؟

جادوگر سر از کتاب برداشت. اما به پسرک نگاه نکرد.

_ نمی‌دانم. تا حالا نساخته‌ام.

_ چرا کسی تا حالا نیامده اشکش را پس بگیرد؟

_ چرا از خودشان نمی‌پرسی؟

_ آنها نمی‌دانستند اشکم کجاست.

_ تو از کجا فهمیدی اشکت اینجاست؟

پسرک مکث کرد.

_ نمی‌دانم.

جادوگر جلوتر آمد و چرخی میان قفسه‌ها زد. پسرک تازه دید که چشم‌های جادوگر دورنگ‌اند. یکی عسلی بود و آن‌یکی خرمایی.

با چشم‌ خرمایی‌اش چشمکی به پسرک زد و لبخندی گوشه‌ی لبش را گرفت.

_ اشک تو اینجا نیست. آن را میان سنگ‌های رودخانه گذاشتم.

_ رودخانه کجاست؟

_ از گدای پیر بپرس. او می‌داند.

_ خیلی سال است او را ندیده‌ام. آخرین‌بار به من گفت اشکم اینجاست.

_ پیدایش کن. او رودخانه را می‌شناسد. اشکت را از آنجا بردار.

پسرک از کلبه بیرون آمد. کمی آن‌طرف‌تر، پیرمرد گدایی را دید که به دیواری تکیه داده و زیر سایه‌ی درختی نشسته بود. کلاه شنل کهنه‌اش روی صورتش افتاده بود و پسرک نمی‌توانست صورتش را ببیند. جلو رفت و روبه‌رویش نشست. پیرمرد لبخند می‌زد.

_ اشک مرا ندیدید؟ اشکم را گم کرده‌ام.

_ ندیدم.

_ از هرکس می‌پرسم نمی‌داند اشکم کجاست.

_ من می‌دانم کجاست.

_ شما که گفتید ندیدید.

_ ندیدم... اما می‌دانم کجاست...🌱

#داستانـکوتاه

اشک
۰
۰
✨دختر آهو🌱
✨دختر آهو🌱
نفس من در این غمکده رقص را بلد است...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید