فردا خواهم آمد
آری فردا خواهم آمد
فردای شبی که با مهتاب به سحر رسیده باشیم
فردا خواهم آمد
فردای شبی که بوی خاک نمناک از نم نم باران تمام تابستان را پر کرده باشد
آری
فردا خواهم آمد
فردای شبی که فریاد یک عاشق در سکوت سیاهش خاموش شده باشد .
فردای شبی که از دفتر شعرت تنها یک برگ مانده باشد و آن برگ آغاز فصل تازه ای از عشق باشد
نه فصل پاییز که بهاری دل انگیز
و چون خاک خواهم شد برای یک دانه بذر ، بذری که بی تاب روئیدن است .
چون آب خواهم شد برای نیلوفرتشنه
دریایی خواهم شد برای یک کشتی
ساحلی خواهم شد برای دریایی خروشان
آری فردا خواهم آمد
فردای شبی که تا صبحش در رویا باشیم
اگر فردا هم یک رویا باشد !
من در رویا هم بسوی تو خواهم آمد
و
و آغوشم را برویت می گشایم و تمام دلتنگی هایت را به جان می آمیزم و در خود غرق خواهم کرد
و آنگونه این قلب بی تاب را به تنور سینه ام خواهم فشرد ، چون آن موجی خروشان که به ساحل رسیده باشد .
آری فردا خواهم آمد
و بگذار
وبگذار یکی شویم بگذار آفتاب بر ما بتابد و بسوزاند و بگرید
بگذار زمین و آسمان ، دشت و درختان و سبزه ها همه بگریند
و آنها تنها شاهدان اشکهایمان باشند !
بگذار
بگذار ضیافتی از اشکها بر پا کنیم و
آسمان ببارد
باران بیاید
و ما زیر باران باشیم ،
دستی در دست هم
و دستی در تمنای باران
و چشمانی که فقط به چشمهای تو دوخته شده باشد
و لبهایی که جرعه جرعه سیرابت گردانند ،
همان لبهای
آغشته به باران را
آری فردا خواهم آمد
و تا آن روز پرواز گنجشکها را بخاطر بسپار...
و تا آن روز پرواز گنجشکها را بخاطر بسپار.....