ویرگول
ورودثبت نام
ashaab
ashaab"درون این دنیا که آدمها و انسان هایی که از تنهایی وحشت دارن، صد درصد انسانهایی پیدا میشن که عاشق و معشوق تنهایی ان"
ashaab
ashaab
خواندن ۱۷ دقیقه·۱۳ روز پیش

"فرزند خون"1

داستان زندگی دختری اسپانیایی در امریکا و 15 ساله به نام "کارینا" متفاوت با بقیه بچه های اطراف خود.
داستان زندگی دختری اسپانیایی در امریکا و 15 ساله به نام "کارینا" متفاوت با بقیه بچه های اطراف خود.

"روز اول تعطیلات تابستانی"

امروز شروع تعطیلی و خوش‌گذرونی برای نوجوان ها و کودکان مدرسه ای هست. اما، این وسط کارینا، واقعا از هر موقعیت دیگه ای سنگینی ای بیشتر روی دوشِش می‌افته.

مثلا مجبوره خودش ناهار رو آماده کنه، خودش لباس هارو بشوره، خودش تمیز کاری کنه، خودش ظرف هارو بشوره، خودش بره خرید و... به طور کلی، کارینا درون تابستون از نوجوونی پونزده ساله تبدیل میشه به یک فرد بالغ سی ساله که درون خونه ای با همسرو بچه هاش زندگی میکنه. شاید خیلیا بگن"چرا؟" خب، جواب همین‌جاست کاملا واضح! مادرو پدر بی مسئولیت کارینا. اونا همیشه ی خدا به فکر خودشونن و درون تعطیلات تابستون که اتفاقا باید با فرزندشون بیشتر وقت بگذرونن؛ بدتر مسئولیت میندازن گردنش تا خودشون عشق و حال کنن، حتی برادر کوچیک تر کارینا که 9 ساله‌ست؛ به کارینا هیچ اهمیتی نمیده مثل مادرو پدرش.

خب تا اینجا خلاصه ای دیدیم از وضعیت کارینا با خانواده ی خودش رو، که واقعا هم وضعیت داغونو عجیبیه.

"روز چهارشنبه، شش و نیم صبح"

صدای آلارم ساعت دیجیتالی به صدا درمیاد، صدایی بلندو رو مخی داره. درست مثل وقتایی که میخوای برای مدرسه بلند شی از خوابو تخت نازنین‌ت.

کارینا بزور چشم های سیاه رنگش رو باز میکنه. چشمای سیاهش مثل همیشه خماره و بدون هیچ اهمیتی به زندگی، لبهای باریک و رنگ پریده‌ش افتاده‌ان، مثل گلی پژمرده.

کارینا، دست لاغر خودش رو بلند میکنه و میزنه روی دکمه ی بالای ساعت دیجیتالش تا صدای زنگ رو مخش قطع بشه و بلاخره صدای اون آلارم جهنمی خاموش میشه. بعد از قطع شدن صدا، کارینا پتوی سفید رنگش رو از روی خودش کنار میکشه و پامیشه میشینه لبه ی تختش. اول به زمین چند ثانیه ای زل میزنه، بعد بلاخره میره سراغ کمی کشو قوس دادن به خودش تا یکم بدنش به حال بیاد تا بتونه حرکت کنه. از اونور کای(برادر کوچیک تر کارینا) درون اتاق هنوز درون خوابی عمیق بود و آروم، چون مجبور نبود مثل کارینا پا بشه و کارهای خونه رو انجام بده. واقعا انصاف نیست...ولی خب، دنیا همینه.

کارینا پاشد و لباس های روزمره ی خودش رو پوشید، تی-شرتی سیاه و گشاد ساده، با شلوارکی خاکستری و گشاد تا زانو. بعد از عوض کردن لباس ها کارینا میره به سمت سرویس تا مسواکی بزنه. اون مسواک میزنه و با دقت کامل دندون هاش رو با مسواک تمیز میکنه؛ شاید امید به زندگی کمی داشته باشه، ولی بازم امیدی داره و به خاطر خیلی چیز ها، هنوز خیلی کارهارو دقیق و تمیز انجام میده.

بعد از مسواک زدن و انجام کارهای بهداشتی، کارینا درون آینه به چهره ی خودش نگاهی میندازه. مثل همیشه رنگ پریده‌ست. به چشم های سیاه رنگش نگاهی میندازه، چشماش خمارو بدون برق‌ان، به جوری عمیق‌ان که هرکسی نمیتونه اونها رو درک کنه.. نه اقیانوسی، نه کهکشانی، نه طبیعتی، نه چوب درختی، نه شعله ی آتیشی که بشه این دو چشم رو بهشون تشبیه کرد..تنها چیزی که میشه گفت؛ خلاءی بی انتهاست، خلاءی از جنس حس پوچی، حس بقای بدون زندگی، حس گیجی و از همه بیشتر... حس متعلق نبودن..

موهای کوتاهش، نمایی برخلاف جنسیتش داره. تاحالا چندین بار بخاطر موهاش کارینا با پسر ها اشتباه گرفته شده، البته! نوع سبک پوشش هم کم چیزی نیست در این موضوع!

کارینا آهی کشید، آهی از روی بی حوصلگی و بیداری اجباری در جای اشتباه و بعد زیرلب با صدای آروم به خودش میگه:«آه..فکر کنم باید دوش بگیرم..البته واقعا الان نه..» بعد، از سرویس میاد بیرون و میره به سمت آشپزخونه تا صبحونه رو حاضر کنه.

کارینا کره ی بادوم زمینی رو از کمد بالایی آشپزخونه در میاره با یک قد بلندی ریز. بعد مربای توت سیاه رو برمیداره و از کشو چند نون تست برمیداره و میذارتشون روی میز، در آن واحد هم یک پودر مخصوص پنکیک رو از کمد پایینی در میاره و میزارتش رو میز. بعد از گذاشتن اون پودر مخصوص روی میز، میره و از یخچال چندتا موز برمیداره، میزارتش رو تخته خورد کردن چیزایی مثل سبزی جات، گوشت و... بعد هم اون موز هارو پوست میگیره و به شکلی حرفه ای و سریع موز هارو خورد میکنه به شکل دایره ای. بعد از خورد کردن موز ها، نون های تست رو برمیداره و روشون کره بادوم زمینی میماله با مربای توت و بعد چندتا موز به اندازه ی کافی روی ساندویچ ها میزاره و ساندویچ هارو کامل میکنه. بشقاب هارو روی میز غذاخوریِ چوبیِ سیاه‌شون که به اندازه ی چهار نفر هست دقیقا، میچینه و ساندویچ هارو روی اون بشقاب های سفید ساده رنگ میزاره و بعد میره برای آماده کردن بقیه ی صبحانه. یک کاسه ی متوسط و شفاف رو میاره و درونش پودر مخصوص پنکیک رو میریزه و بعد از یخچال شیر برمیداره و دوتا تخم مرغ، اول شیر رو میریزه و مرحله به مرحله درحال هم زدن شیر رو اضافه میکنه و بعد به اندازه ای خاص به غلظت که رسید مایع، تخم مرغ هارو هم میشکنه و میریزه درون موادش و بازم هم میزنه و بلاخره مواد پنکیک آماده میشه. بعد میره ماهیتابه ای سیاه و متوسط برمیداره و یک دور ماهیتابه رو از دسته میچرخونه و بعد میزارتش روی گاز درحالی که گاز رو روشن میکنه. بعد روغن میریزه ولی به اندازه ای که ماهیتابه فقط چرب بشه و منتظر میمونه تا ماهیتابه به اندازه داغ بشه. بعد که به اندازه ماهیتابه داغ میشه مواد پنکیک رو به اندازه خاصی میریزه درون ماهیتابه و شروع میکنه به پختن پنکیک.

"بعد از چهل و پنج دقیقه"

پنکیک ها کامل آماده شدن و حالا کارینا اون پنیکیک هارو میزاره تو بشقاب ها و روشون چند تا توت فرنگی میزاره که از قبل از یخچال در آورده بود و کمی هم عسل برای شیرینی بیشتر. صبحانه بلاخره حاضر شد، حالا مونده یکسری اضافه کاری های دیگه مثل گذاشتن آبمیوه و شیر درون سفره، لیوان و.. که کارین کار اونها رو هم انجام میده، البته برای خودش چیزی اونجا نمیذاره، چون بی زاره از صبحونه خوردن کنار خانواده ش.

مادر، پدر و کای بلاخره بیدار شدن و اومدن بیرون از اتاق، پدر کای که با انرژی به بقیه صبح بخیری گفت، ولی کارینا مطمئنه که پدرش قطعا با اون نبود بنابراین آهی میکشه.

مادر کارینا که مسواکو زد و اومد بیرون تا پدر کارینا رو زد لبخندی زدو گفت:«اوه صبح بخیر عزیزم!» و میادو بغلش میکنه، به گونه ای که انگار یک تازه عروسه هنوز ولی، درواقع پس از 20 سال هنوز عشقش به همسرش پابرجاست و این واقعا نشونه خوبیه از عشق. ولی خب، نه عشق به فرزند!

کارینا که عشق مادرش به پدرش رو دید، یک حال خوب ریزی بهش دست داد و همونطور که یک گوشه ایستاده بود و با انگشتای خودش بازی میکرد، به پدرو مادرش نگاه میکرد.

پدر کارینا که لبخندی میزوه روبه مادر کارینا و میگه:«ممنونم عسلم.» و به همراه با مادر کارینا میخنده. کای که از سرویس میاد بیرون با یک خمیازه و روبه مادرو پدرش میگه:«صبح بخیر مامان و بابا.» مادرو پدر کارینا هم به کای صبح بخیری ای با لحن گرم دادن و بعد که خواستن به کارینا صبح بخیری بدن، خیلی سردو سطحی باهاش سلامو صبح بخیر کردن، ولی لااقل یک لبخند ریزی داشتن.

سر صبحانه؛ همه نشسته بودن و درحال صبحانه خوردن بودن سر میز ولی کارینا رفته بود یکجایی دور از چشم خانواده ش و داشتش یک ساندویچ کره بادوم زمینی و مربای ساده میخورد.

"پس از صبحانه"

ساعت نُه صبحه، کارینا الان کامل ظرف هارو شسته و طبق معمول مادرو پدرش و برادرش کای رفتن بیرون تا خوش‌بگذرونن، ولی طبق معمول کارینا نرفت و موند خونه، چون اون یک نقشه ای دیگه داشتش برای یکم خلوت کردن، چون برای اولین بار بلاخره یک مدتی گیر میاره تا بتونه استراحت کنه. بنابراین تصمیم داره به پارک محله‌شون، پارکی جنگلی طوره و بزرگ و خوبیش اینه که نزدیک خونه ای که کارینا درونش زندگی میکنه هستش، با اینکه خیلی از نوجوونای دیگه درون اینترنت شایعه کردن درون اون پارک یک موجود سفید قد بلند دیده شده که بدون چهره‌ست؛ ولی کارینا باور نداره به همچین چیزایی و به این باور داره که این نوجوونا میخوان فقط اون پارک خوش آب و هوا رو بد نام کنن.

کارینا درون اتاق که همینطور نشسته بود، بلاخره پاشدش تا لباساش رو عوض کنه. اون یک دورس راه راه سفید سیاه میبوشه، با شلواری سیاه رنگ و گشاد و طبق معمول درون چشمش خط چشمی سیاه میکشه و همون کفش آلستار کثیف و قدیمی همیشگی که خاله‌ش براش به عنوان هدیه گرفته و بعد از خونه میزنه بیرون.

"درون راه"

کارینا همینطور داشتش درون خیابون خلوت صبحگاه قدم میزدو به پارک نزدیک تر میشد، برخلاف مناطق دیگه؛ منطقه ای که کارینا و خانواده ش اونجا زندگی میکنن، اکثر اوقات خنک و خیلی مناسبه. درون حال که یک نسیم خنکی هم میزنه و هوای پاک تابستونی خنک به صورت کارینا می‌وزه، کارینا هم که از این موضوع لذت میبره که میبینه رسیده دم ورودی پارک؛ یک ورودی ای قدیمی هستش که واضح میرسونه اون پارک سالهاست اونجا قرار داره و متاسفانه بهش به صورت درست و حسابی رسیده نمیشه و کاملا مشخصه از روی ظاهر این ورودی. کایلا که به هر حال وارد میشه و از مسیر طولانی سنگ فرش ها شروع به قدم زدن میکنه. به طرز خیلی عجیبی، پارک خیلی خلوته...خیلی خیلی خیلی، انگار که کاملا ترک شده ست، حتی هیچ فرد ورزشکاری اونجا پرسه نمیزنه یا حتی یک پیرمرد کهن سال که با عصاش نشسته باشه روی نیمکتی و از صبح با لبخندی ملیح لذت ببره. خیلی عجیبه...

کارینا که برای اولین بار نسبت به یک پارک، یک حس مهیب و دلهره آور عجیبی دست میده، جوری که انگار همین حالا هاست یکی بیادو از پشت اونو ببره. ولی خب، به هر حال کارینا با گذاشتن هندزفری درون گوش هاش و پلی کردن آهنگی از درون دستگاهش سعی میکنه سر خودش رو گرم کنه و به چیزی توجه نکنه.

بعد نیم ساعت پیاده روی، کارینا تصمیم گرفت روی یک نیمکتی بشینه و استراحت ریزی کنه. در اون حین که کارینا روی صندلیِ نیمکت نشسته و سرش رو به عقب تکیه داده؛ ناگهان از گوشه ی چشمش، پیرمردی میبینه، پیرمردی با موهایی کاملا سفید و ته ریش که سبک پوششی کلاسیک و قدیمی داره. کاملا مشخصه که اون پیرمرد شخص بدی نیست و از لبخندش میشه حدس زد از پیرمرد های مهربون زمونه باشه.

کارینا که اون پیرمردو دید؛ دلهره‌ش تموم شد و بلاخره دلش آروم گرفتو نفس راحتی کشید، چون کم کم واقعا داشت میترسید که نکنه اون پارک ترک شده باشه و شایعاتی که راجع به اون پارک نوجوون ها درون شبکه های اجتماعی مثل فیس‌بوک گفتن راست باشه، که بلاخره ثابت شد وضعیت کاملا عادی و نرماله.

پیرمرد که با لبخندی درحال نگاه به درخت‌ها بود، که نگاهش میخوره به کارینا، در نگاه اول که کارینا رو میبینه تعجب میکنه کمی؛ چون نوجوون ها اکثرا با رفیق هاشون وقت میگذرونن و بگو بخند میکنن، ولی کارینا فرق داشت. یک فرق بسیار بزرگ...اون تنها بود، مثل بزرگسالی خسته از تموم دردهای دنیا، خسته از جماعت، خسته از بارهای روی دوشش، خسته از نگرانی ها، خسته از قضاوت گر ها، خسته از خیلی چیز ها...

پیرمرد با لبخندی دلسوزانه با صدای کهنسالو حنجره پیر خودش به کارینا درحالی که نشسته و دو دستاش روی عصاشه میگه:«هی فرزند نوجوون، چرا تنهایی؟ دوستات کجا ان؟»

کارینا که حرف پیرمرد رو شنید، چون صدای هندزفری‌های درون گوشش آنچنان زیاد نبودن. هندزفری هارو از گوشش در آورد و اول مکثی کرد و بعد با صدایی با توناژ آروم جواب داد:«..من دوستای زیادی ندارم آقا، اون دوستای کمم هم همیشه سرشون شلوغه.»

پیرمرد خمی به ابروش ایجاد شدش بخاطر دلسوزی، ولی هنوز لبخندش رو حفظ کرده بود و گفت:«که اینطور...مایل به گفت و گو هستی اگر اینطوره فرزند نوجوان؟»

کارینا که درحالی که داره دستگاهش رو خاموش میکنه میگه:«.. صدام کنید کارینا آقا.» و بعد دستگاه رو بعد از خاموش کردن میزاره درون جیب شلوارش و به ویرمرد نگاه میکنه

پیرمرد سری تکون میده و با استقبالی کامل میگه:«اسمتون زیباست، کارینای نوجوان! از آشنایی خوشوقتم، من رو میتونید دَن صدا بزنید»

کارینا سری تکون میده درحالی که بلاخره لبخند ریزی رو لبهاش ایجاد میشه و از اون سردی چهره ش کم میشه و با لحنی گرم ولی محترمانه میگه:«همچنین خوشوقتم از آشنایی، آقای دن.»

دن ریز خنده ای کرد و آهی کشید، بعد به درخت روبه رو نگاهی انداختو گفت:«..جدیدا شایعات راجع به بخش های جنگلی این پارک زیاد شده، میگن فردی قد بلند و بی چهره رو در لابلای درخت ها دیدن و درون نوجوان ها این خیلی رواج داره، ظاهرا نوجوان و کودک ها بیشتر میتونن این موجود رو ببینن تا بزرگسال ها.»

کارینا چشمای خودش رو چرخوند با شنیدن کلمه ی "نوجوان ها" و گفت:«هوف.. همش شایعه سازیه آقای دن، من که باور ندارم به همچین افسانه هایی،همشون یک مشت فانتزی ان!» و بعد شونه ای بالا میندازه

دن اول سکوتی میکنه و بعد با صدایی آروم تر که انگار چیزی مهم تر رو میرسونه میگه:«... اگر دقیقا برعکسش بهت وابت شه چی کارینای جوان؟» و لبخندش کمی عجیب تر میشه نسبت به قبل

کارینا که سکوت میکنه؛ دوباره اون دلهره برمیگرده چون.. دن راست میگه...چی میشه اگر واقعا اون افسانه های ترسناک واقعی باشن؟ چی میشه یعنی؟ اون داستانایی اون افرادی که جدیدا نشرشون دادن درون فضای مجازی و سوشال مدیا، داستان تمامشون...یعنی ممکنه واقعی باشن؟ خدا میدونه!

دن که سکوت رو شکست و گفت:«...سی سال پیش، یادم میاد که داشتم درون مزرعه به کار های برادر بزرگترم کمک میکردم. اون روز خیلی روشنو رنگارنگ بود.. تا جایی که، برای خریدن مقداری کود مجبور شدم برم به جایی از شهر و تا برگشتم دیدم جمعیت زیادی از روستای اطراف به شکلی وحشت زده بالا سر چیزی ایستاده‌ن؛ جوری که کاملا مشخص بود که انگار اتفاق وحشتناکی افتاده.»

کارینا که با دقتو کنجکاوی گوش داد و با لحنی که انگار واقعا علاقه مند شده به بحث گفت:«خب؟»

دن به حرفش ادامه داد درحالی که داشتش به درخت روبه رویی نگاه میکرد:« من که نادون از صحنه ای که قرار بود ببینم، رفتم در لا به لای مردم و به زور رفتم جلو و دیدم برادرم درحالی که غرق در خونه کف زمین پخش شده، جای چنگ های زیادی رو بدنش مشخص بود و چشماش برخلاف اکثریت مرده های دیگه، باز بودو یک لایه ای سفید روی عنبیه ی چشماش ایجاد شده بود. و بعد اون روز بود که شدش کابوس من...حتی هیچ سرنخی نبود که می یا حتی چی برادر من رو به قتل رسونده بود.»

کارینا که با شنیدن این بخش از حرف پیرمرد تو شوک میمونه و خشکش میزنه، نمیدونه باور کنه یا نکنه، چون ازنظرش این خاطره یکم عجیب میزنه

دن که ادامه داد:«.. از اون روز به بعد، یکجورایی به موجودات ماورایی ایمان آوردم.. چون هنوز که هنوزه قضیه اون مزرعه کشف نشده»

کارینا که تو شوک بود سری تکون داد و گفت:«که اینطور..»

دندن نفس عمیقی درون ریه هاش حبس کردو بیرون داد. در اون حال کارینا بابت موضوعی کنجکاو شد، خیلی کنجکاو؛ بنابراین از دن پرسید:«راستی، شما اطراف این محله زندگی میکنید؟»

دن سری تکون دادو با لبخند نیوفتادنی از لبش جواب داد:«بله، تقریبا خونه‌م به اینجا خیلی نزدیکه، چطور کارینای نوجوان؟»

کارینا ابرویی بالا انداختو سری تکون داد و گفت:«اوه..جالبه،منم نزدیکای اینجا زندگی میکنم با خانواده‌م.» به خودش فکر کرد شاید بلاخره دوستی پیدا کرده که خیلی از خودش بزرگتره ولی به هر حال، همینم براش خیلی ارزشمنده.

دن ریز خنده ای کرد و آهی کشید و گفت:«بسیار عالی.»

کارینا سری تکون دادو به پایین نگاه کرد. سکوتی پیش اومد میون کارینا و دن، ولی بلاخره دن سکوت رو شکوند و گفت:«شما چه وقت هایی میاین به اینجا کارینای نوجوان؟»

کارینا با صدایی پایین جواب داد:«.. نمیدونم.. این اولین باره که به این پارک میام با اینکه همینجاها زندگی میکنم»

دن درحالی که به آسمون نگاه میکنه میگه:«که اینطور. بنده هر صبح میام به اینجا، میشه گفت از ساعت های هفت تا یازده میام به اینجا و هوایی عوض میکنم، واقعا هوای این پارک خیلی متفاوته با بقیه پارک ها! آدم میاد درونش واقعا روحش جلا پیدا میکنه، انگار دوباره متولد میشه روحش!»

کارینا لبخندی رو لباش اومدو گفت:«دقیقا، اینجا واقعا هوای پاک و خیلی خوبی داره.»

دن سری تکون داد با لبخند. کارینا که به ساعت دستش نگاهی میندازه و میفهمه ساعت ده و ده دقیقه ست و دیگه تصمیم میگیره راه بیوفته به سمت خونه شون و درحالی که پا میشه روبه دن میگه:«هی آقای دن، خیلی خوشحال شدم از صحبت با شما. فعلا من باید برم، خونه کار دارم»

دن روبه کارینا کردو با لبخند گفت:«باشه کارینای نوجوان، بعدا میبینمت. خوشحال شدم از آشِنایی با شما.»

کارینا لبخندی زدو سری تکونه داد به نشانه احترامو گفت:«همچنین آقای دن، فعلا خدانگهدار» و پس از خداحافظی، کارینا درحالی که درون فکر فرو میره از اونجا میره.

آقای دن اولین نفری بود که تعجب نکرد با فهمیدن اسم کارینا؛ چون کارینا اسمی دخترونه ست ولی ظاهر کارینا کاملا پسرونه ست و به پسرا میخوره تا دختر ها. اما آقای دن... با بقیه کاملا فرق داشت، اون تنها فردی بود که تاحالا تعجب نکرده بود با اسم کارینا و جای عجیب ترش، دن به هیچ وجه از واژه ی "خانم" برای کارینا استفاده نکرد. انگار چیزی از کارینا میدونست بدون هیچ گفته ای از طرف کارینا، حتی لبخندش هم عجیب بود... یه آرامش خاصی داشت و به هیچ وجه لبخندش محو نمیشد، عین یه عضو حیاتی بدن درون بدن؛ حتی درون تعریف داستان دردناک برادرش هم اون لبخند رو داشت! عجیبه.. شاید آقای دن یک پیرمرد عادی نباشه؟ و یک روح یا یک چیزی پاک مثل روح باشه؟ هیچکس نمیدونه...

کارینا درون راه بود و درحال آروم قدم گذاشتن به جلو و راه رفتن بود. میخواست از کل مسیر لذت ببره حتی برگشت و هندزفری هاش درون گوش هاش بودنو درحال گوش دادن آهنگی آرام‌بخش و بیکلام بود، که ناگهان درون راه پشتش چیزی احساس میکنه و برمیگرده تا پشتش رو نگاهی بندازه و با کمال تعجب هیچکسی رو نمیبینه. کارینا که فقط فکر کرد توهم زده و با خیال راحت به راه خودش ادامه میده به سمت خونه.

درون راه؛ دقیقا درون بخش جنگلی پارک، کارینا حس کرد چیزی دیده از دور پشت یک درخت اونم از گوشه ی چشمش بنابراین به اون سمت و درخت نگاه میکنه. اونجا یک فرد یا بهتره بگیم موجودی سفید قد بلند بود، خیلی قد بلند. کت و شلواری به تن داشت و کچل بود، چهره ش هم مشخص نبود یا بهتره بگیم، هیچ چهره و صورتی نداشت!

کارینا که تا صحنه رو دید شوکه شد و با یک پلکش، اون موجود محو شد از اونجا، به جوری که انگار از همون قبلشم اونجا نبوده. بعد از محو شدن اون موجود کارینا نفس راحتی کشیدو به خودش گفت حتما توهم بوده، چون هیچ اعتقادی نداره به موجودات ماورایی، ولی از یک طرفی...کم کم داره حس میکنه همه چیز داره برعکس عقیده ش راجع به موجودات ماورایی میشه...

"پس از چند دقیقه"

همه چیز داشت به خوبی میگذشت که دقیقا کارینا حس میکنه کسی درون گوش چپش داره نفس نفس میزنه، فردی که انگار راهی خیلی طولانی رو دویده که به کارینا برسه. کارینا بشدت ترسید و با اخم به سمت چپش نگاه میکنه و با صدایی بلندو تحدید کننده میگه:«کی اینجاست؟!» اما اونجا هیچ کس نبود و این بدتر کارینا رو ترسوند.. باعث شدش که کارینا سر جای خودش خشکش بزنه و مثل بید بلرزه و عرق کنه. درون حال که کارینا ترس تمام وجودش رو گرفته بود زیرلب با خودش با صدایی لرزون و ترسیده گفت:«.. ی-ی-یعنی چی؟!..اون صدا دیگه چی بود لعنتی؟؟» در اون حال که کارینا به اندازه کافی ترسیده بود، ناگهان با صدا و لحنی مردانه، شبح وار و کلف دم گوش راستش با صدایی آروم و زم زوه وار گفت:«..همه چیز بهت ثابت میشه فرزندم...کارینا!..» صداش نامفهوم بود، یجورایی میشد بزور فهمید چی میگه، ولی میشه یجورایی فهمید.

کارینا بدتر میترسه و سمت راستو نگاه میکنه و کسی رو نمیبینه باز و بدتر و بدتر میترسه؛ به جور یکه کارینا دست به فرار میزاره و با تمامی سرعتش فرار میکنه تا برسه فقط به خونه.

اون هی فرار کرد.. فرار و فرار، تا که بلاخره به خونه رسیدو اوضاع به خیر گذشت. کارینا که قلبش از ضربان شدید درد وحشتناکی گرفته، چون مشکل ناراحتی قلبی داره و ترسیدن و شوک خیلی ناگهانی باعث درد قلبش میشه. کارینا کلید در رو بزور از جیبش با عجله و نفس نفس زنان در آورد و با کلید شروع کرد به باز کردن در، درحالی که صدای نفس نفس زدنش از ترسو خستگی، صدای بهم خوردن کلیدای دیگه به هم درون جا کلیدی درون گوشش میپیچه.

در که باز شد قفلش کارینا با عجله رفت تو خونه و درو سریع بستو دوباره قفل کرد و بلاخره یک نفس راحتی کشید و قلبش هم هم زمان شروع میکنه به آروم گرفتن.

کارینا تکیه داد به دیوار سفیدِ کنار در و سرش هم به دیوار تکیه دادو زیرلب با نفس نفس زدن گفت:«لعنتی...اونا چی بودن؟...مگه موجودات ماورایی یه افسانه نبودن؟.. پشت کار یک چیزی میلنگه... آیی- قلبم... آه، فکر کنم بهتره برم قرصمو بخورم..»

و بعد از تکیه دادن به دیوار سفید کنار در دست برمیداره و میره سمت آشپزخونه. وقتی رسید به آشپزخونه، یک لیوانی شیشه ای برداشت و با شیر آب درون لیوان رو با آب پر میکنه و بعد قرص دایره ای شکل و سفید رنگش رو برمیداره و میزارتش روی زبونش و با آب قرصش رو میخوره. کارینا بعد خوردن قرصش نفس راحتی کشیدو بعدش رفت سمت اتاقش و رفت درون اتاقشو درو بست و درون فکر فرو رفت تا ساعتها....

(پایان قسمت اول)

درامترسناکداستانجنایی
۵
۰
ashaab
ashaab
"درون این دنیا که آدمها و انسان هایی که از تنهایی وحشت دارن، صد درصد انسانهایی پیدا میشن که عاشق و معشوق تنهایی ان"
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید