تمرکز ندارم ،
ساعت ها میتونم به یه جا خیره باشم و نفهمم کی زمان میگذره .
توی اوتوبوس خانومی سوار شد و خواست جا به جا بشم که بتونه بشینه
اینقدر حواسم نبود که حتی نمیدونستم کجام،
اینقدر نگاهش کردم تا بفهمم چی به چیه .
وسیله هام رو هم جا میزارم .
مسیر ها رو هم طولانی تر کردم .
شبیه خاکم انگار
رو به آسمون بارها صدا میزنم
کی میرسد باران ؟
کی میرسد باران ؟