ویرگول
ورودثبت نام
Mah
Mahبنشین صوفی و از ما تو گذر کن، من اگر اهلِ عذابم، به تو چه؟
Mah
Mah
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

این روزها..

سه‌شنبه بود، فکر کنم.

از آن روزهایی که هیچ اتفاق مهمی در آن نمی‌افتد، اما شب که می‌شود دلت نمی‌آید تمامش کنی.

عصر، پنجره را باز گذاشته بودم. باد، پرده را آرام تکان می‌داد و صدای بچه‌هایی که پایین بازی می‌کردند تا اتاقم می‌آمد.

برای چند دقیقه فقط نگاهشان کردم. یادم نیست آخرین بار کی دویدن را فقط برای خوشحالی تجربه کرده بودم، نه برای رسیدن.

اَه، چایم سرد شد. مثل همیشه.

چند وقت است بیشتر از آنکه زندگی کنم، به زندگی فکر می‌کنم. نمی‌دانم این نشانه‌ی بزرگ شدن است یا فقط خسته شدن.

امشب موقع خاموش کردن چراغ، سوالی بی‌دلیل به ذهنم آمد؛ اگر ده سال دیگر، دختری که آن موقع خواهم بود این صفحه را بخواند، دلش برای من می‌سوزد یا دلتنگم می‌شود؟

جوابش را نمی‌دانم.

فقط امیدوارم اگر روزی این دفتر را دوباره باز کردم، یادم باشد که یک شب معمولیِ تابستان، دختری بود که با یک فنجان چای سرد، یک پنجره‌ی نیمه‌باز و چند سؤال بی‌جواب، احساس می‌کرد تمام جهان را روی دوشش حمل می‌کند.

زندگیشب
۱
۰
Mah
Mah
بنشین صوفی و از ما تو گذر کن، من اگر اهلِ عذابم، به تو چه؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید