کتابو بستم،رفتم تو آشپزخونه یه ناخنک به غذا زدم و برگشتم گوشیم رو از شارژ کشیدم. نوت گوشی رو باز کردم،خودمو انداختم رو تخت و رفتم زیر پتو. تو این فاصله که از آشپزخونه اومدم تو اتاق حالم هزار درجه عوض شده بود.از مغزم تیر میکشید،قلبم انگار یه وزنه چند صد کیلویی بهش وصل شده بود. تا اومدم شروع به نوشتن کنم مامانم گفت بیا ظرف ها رو بزار میخوام سفره بندازم.
تو هر قدمم،تو هر لحظه که چشم باز بود دنیای لعنتی رو می دیدم یه درد مخملی قلب منو احاطه میکرد و اسایشم رو میگرفت.
نشستیم دور سفره،زل زده بودم به بشقاب خواهرم،به این فکر میکردم که چقد خوشبخته،خوشبختی چقد آسونه و من چقد ازش محرومم. عموم تو قاب در ظاهر شد،تعارف کردیم بیاد ناهار و نشست پیشمون. راجب تیابزی حرف نمیزد که ۳۰ میلیون خریده بودش. داشتم به بز بیچاره ای فکر میکردم با دیدنش ،با نوازش کردنش،به این فکر میکنند که چقدر گوشت داره. چقد سود دارهدبراشون،نکنه چربی بدنش زیاد باشه. میگن خدا اونا رو آفریده تا غذای ادما بشن،آه،ادمای لعنتی،من لعنتی،من برای لقمه ی کی آفریده شدم.
غذا قورمه سبزی بود. خوش مزه بود ولی،برخلاف همیشه که اشتهای زیادی برای این غذا داشتم اینبار غذا و مزه اش برام معنی نداشت. برام کم کشیده بودن ولی نمیتونستم تمومش کنم،یه لحظه یادم اومد یبار دیگه هم من این حال رو تجربه کردم و همونجا چشم تو چشم عموم ،چشمم پر شد . سرمو انداختم پایین و بغضمو قورت دادم. سفره رو که جمع میکردم بابام کلی چیز بامزه گفت و خندیدم. بهش گفتم نمیشه چند تا سرو اطراف خونه بکاری؟ خیلی درخت قشنگیه. گفت ۱۵ سال پیش میخواستم بکارم ،هنوز انجام ندادم.
اینجا مردم غذایی که توی سفره میمونه رو میریزن یه گوشه،سگ و گربه و مرغ و جوجه میاد میخوره. یه سگ هست،بهش میگن قره انیگ. یعنی توله سیاه. مواظب خونه ی ما و عمو هامه. هر وقت سفره رو ببری بیرون و جوری بتونی که صداش بلند باشه بلافاصله خودشو میرسونه. قبلا یکی دیگه داشتیم کافی بود یکم سوت بزنی زودی خودشو میرسوند. امروز هر چی سفره رو تکون دادم نیومد. امیدوارم یحا دیگه غذا خورده باشه.
صبح که بیدار شدم تو برنامه امروزم نوشتم میخوام ظرفا رو بشورم ولی،دوباره حالم بد شده بود. ولی نمیخواستم برم تو اتاق. شروع کردم به شستن. به این فکر کردم که چقد سخته زندگی با راز. به این فکر کردم که چقد سخته روی پای ایستادن،بیدار بودن. به این فکر کردم چقد دلم نبودن میخواد،دلم غیب و تنها شدن میخواد.
دلم فرار میخواد.
و باز گریه کردم،صلوات فرستادم و گریه کردم،میخواستم آیت الکرسی بخونم اصلا جملاتش تو مغزم نظم نمیگرفت،کمی گریه کردم و شاید الان بهترم. شاید فردا ها بهتر باشم. ولی میترسم،خیلی میترسم از خودم. دیگه نمیشناسم خودمو. دیگه نمیخوام خودمو.
