الان که دست به قلمم،ساعت ۴وربع بعد از ظهره. حدود ساعت ۱۲ دلم میخواست بیام بشینم یکم درد و دل کنم ولی با خودم گفتم صبر کن شاید تا شب به داستان جالب تری هم برخوردیم،خب شب نشده داستان جالب تر اومد پیدام کرد.
دو سه روزیه هوا دیگه بهشتی نیست،ظهرا خیلی گرمه،و شبا از بس پشه ی کور زیاد میشه نمیشه بدون کولر خوابید.[ پشه کور یه سری پشه ی کوچولو در حد و انداز یه نقطه است که وقتی نیشت میزنه به چیز میری.]
با این که دیشب بیرون هوا خیلی سرد بود و همه پتو انداخته بودیم رو کولمون،البته بجز ایمان،ولی کولر زدیم.

من همیشه ترجیحم اینه که تنها بخوابم. رو این قضیه یکم وسواسی ام،حس کنم یکی پیشم نفس میکشه دیگه خوابم نمیبره.
همه خوابیدن تو اتاق و من خوابیدم تو حال.صبح ساعت ۵ونیم بود که همه بیدار شده بودن و دیگه یواش یواش کارگرا باید می اومدن،اگه میموندم اونجا زیر دست و پا له میشدم که مامانم منو فرستاد تو اتاق بخوابم.
وقتی بیدار شدم کارگرا ۵ ردیف جدید از دیوار حیاط رو چیده بودن. شالی انداختم سرم و رفتم دم در،یکیشون میگفت دیگه کارکردن فایده نداره،جمع کنیم بریم.

رو کردم به سمت مامانم که داشت برای کارگرا صبحانه آماده میکرد گفتم چیشده؟چرا میخوان برن؟
گفت هیچی الکی میگه. یه نفرو کشته شده! بخاطر اون اینجوری حرف میزنه.
گفتم کیو؟کجا؟ همونجور که ظرفای صبحونه رو میداد دستم که ببرم بزارم رو سفره،گفت عبدالله دراز رو میشناسی؟ گفتم آره، اسمشو شنیدم. گفت اره همون که چند سال خواستگار گلی بود،کشتنش.
ظرف پنیر و کره رو بردم و برگشتم. گفتم خب چرا کشتنش،گفت چند سال پیش داداشش رو با تبر تیکه تیکه میکنه و میندازه تو گونی،البته به همراه چند نفر دیگه،احتمالا برادرزاده هاش اومدن انتقام گرفتن.
با پشم های خزان نیمرو و ماست رو هم بردم سر سفره که پسرعموی دراز خودمم اومد. بهش گفتن تو ممد درازی نمیدونی عبدالله دراز رو چطوری کشتن؟ گفت والا شنیدم با کلت کشتنش. گفتن با کلت؟ مگه بچه ست که با کلت بکشنش،بی احترامی کردن.
مرگ این آدم انگار برا همه شوخی بود. البته با توجه به سابقه اش چیز عجیبی نبود.

سفره رو که جمع کردم دیدم نیمرو رو کسی نخورده. بردم تو آشپزخونه داشتم میخوردم که گفتم حالا چرا داداشش رو کشت.
گفت یادم رفته،بعضیا میگفتن بخاطر زنداداشش بوده. گفتم یا خدا داستان ناموسی شد.گفتم یعنی عاشق زن داداشش بود؟
گفت نه بابا،زنِ قاچاقچی بود،رقیب و مخالف هم بودن.
گفتم پشمام یعنی حوالی ما قاچاقچی هم بوده،بابا باریکلا. البته این داستانا همه مال روستای بغلیمونه. مردم روستای ما اونقدر فرهنگی و آروم هستند که اسم ما رو گذاشتن بیجمع.
اره خلاصه.
امروز هم ایمان رفت هم بابام.

من از ظهر هیچکاری نکردم بجز پذیرایی کردن و البته یکم مرغ و پیاز سرخ کردم که پیازم سوخت. وقت داشتم،مامانم هم کاریم نداشت،حتی ظرفا رو هم نشستم.چقد دختر بی فایده ای ام.
دیروز تو یه گپ کنکوری یچیزی گفتم همه ریختن سرم. حالم گرفته شد روبیکا رو پاک کردم.
چون میترسیدم برم روبیکا بله رو دانلود کردم و یکم با بچه های ویرگول حرف زدم.
ولی در آخر روبیکا رو هم نصب کردم. چند نفر تو پی وی داشتن اصل میپرسیدن، که بلاک کردم. اون وسطا ناگهان با یه لینک مواجه شدم. لینک یه کانال بود. وارد شدم. اسم و پروفایلش خیلی آشنا بود. خیلی خیلی آشنا. نوشته بود کانال رسمی آقای فلانی. همون پسر مردم که ۲سال پیش راجبش حرف میزدم بود،شاید قدیمی ها یادشون باشه کیو میگم.

بهش گفته بودم صدات خیلی خوبه،باید بزاری بقیه هم بشنونش.اما اون دوست نداشت ادعا کنه که خوب میخونه و خودشو وارد این عرصه کنه،میگفت فقط ۳ چهار نفر تاحالا صدامو شنیدن.
اولین بار که صدای ساز زدن و خوندنش رو شنیدم از شور و هیجان سر از پا نمیشناختم. آخرین بار هم همینطور بود شاید. راستش آخرین بار نمیدونم کی بود. تو یک لحظه هرچند تا صدایی که ازش داشتم رو باهم پاک کردم و هیچوقت برنگشتم ببینم صداش چجوری بود.

امروز باز اون صدا رو شنیدم. انواع اهنگ های غمگین ترکی خونده بود و تو اون کانال گذاشته بود. و من خیلیاش رو میشناختم. فکر میکردم قراره یه فاجعه ای به بار بیاد. ترسیدم بهم بریزم. ویس ها رو تک تک باز کردم و خندیدم. تکست ها رو خوندم و خندیدم.
یک ماه پیش ازش خبری رسید. قاصد میگفت از کارش استعفا داده و احساس خوشبختی میکنه. گفت بهش میگم ازدواج کن وارد رابطه شو ولی میگه میخوام عزب اوغلی بمیرم. به قاصد گفتم این حرفا رو لازم نیست به من بزنی. به خودش و من خیلی بد کرد،ولی دلم براش نمیسوزه. یه مدتی برای خودم ناراحت بودم که اونم تموم شد.
صداش هنوز قشنگه،ولی حسی که اون موقع صداش منتقل میکرد رو نمیده. انگار به اجبار داره میخونه،قبلا صداش رو میشنیدم بی هوا بغض میکردم ولی الان... نه دیگه.

همیشه میترسیدم یجایی صداش رو بشنوم و حالم بد بشه ولی،حالم خوبه. خیلی هم خوبه. خیلی عجیبه. چقدر مسخره ست همه چیز.
یه نصیحت،هیچوقت نزارید کسایی که هنر بلدن، صدای خوبی دارن و بامزه اند به راحتی براتون خاطره سازی کنن.