سلام. به دفترچه خاطرات من خوش اومدید. اینو گفتم چون یکم خجالت زده ام از بی محتوایی وبلاگم-بهتر که برچسب دفترچه خاطره بهش بزنم. هر جا خط تیره دیدید بدانید میخواستم کاما بزارم نتونستم.
امروز در یک حالتی قرار دارم که اگه اثری از نازیلای قدیمی در من مونده بود باید ازش یه شعر مینوشتم اما من-همین دیروز-نه ببخشید پری روز عوض شدم.
-بالاخره من برگشتم خونه-چند روزی میشه برگشتم. روز اول شهر و خونه مون تماما غریب بود برام و یه حس نوستالژی بهم میداد-بعدا رسیدن اولین کاری که کردم درست کردن بندری بود- اضن عجیب هوس غذای ناسالم کرده بودم. انگار سالها پیش من اینجا بودم. البته واقعا هم همینطوره. اخرین باری که تو خونه مون زندگی میکردم سال 1404 بوده. میدونید از اون موقع تا الان چقد میگذره؟ تو فکر کن چقدر زمان زیادی گذشته که کرم پودر گابرینی از 400 هزار تومان به 3 میلیون رفته رسیده. البته فک کنم طرف داشت سرم کلاه میذاشت. یجا دیگه خریدم 600. ایشالله که اینی که خریدم فیک نیست.
ما امسال خرید عید نکرده بودیم. میشد خرید کرد. تو شهرای کوچیک زیاد خبری نبود که بترسی بری بازار ولی خب نمیدونستیم ته دعوا به کجا ختم میشه. چرا تو موقعیتی که نمیدونی ماه بعد حقوقتو میدن یا نه باید پولاتو خرج لباس کنی. الان فکر میکنم اشتباه کردیم. همه چیز سه برابر شده. کت شلواری که قبل عید میگفتن 4 تومن رو الان میگن 10 به بالا. جالبها-الان اکثر ما ایرانیا میلیاردریم. یه دوستی میگفت من وقتی رفتم این ماشیمو خریدم زورم نمیرسید ماشین 4 میلیاردی سوار شم که رفتم دو میلیاردیشو خریدم. الان من چطوری از پس اسهلاک این ماشین باید بر بیام.
-من عمده جهیزیه ام رو با یه مبلغی خریدم که الان اون پول رو ببرم بازار دو قلمشو فقط میتونم دوباره بخرم.
سر ظروف اشپزخونه یکم ناز کردم- سخت پسند بازی در اوردم-الان دیگه خونه اینده ام رو بدون بشقاب تصور میکنم. بابام میگه قاشق چنگال و قابلمه که داری. تو قابلمه بزرگ غذا درست کن تو قابلمه کوچیک بخور. میدونی از چی میسوزم. از اینکه قبلا هم همه چی گرون بود. خریدنشون راحت نبود. ولی الان نمیدونم باید بگیم چی؟ واقعا کلمه گرون دیگه یک کلمه بی معنی شده چون هیچ چیز در تضادش وجود نداره.
فردا مامانم اینا برمیگردن روستا-لطفا اگه شما دزد دختر های جوان هستید این جمله رو نا دیده بگیرید. چون قراره من و خواهرم تنها بمونیم اینجا. تنهای تنها که نه. از چهار جهت جغرافیایی همسایه اشنا داریم. بابام میگه بدون والدینت نمیترسی بمونی خونه؟ گفتم بابا منو شوهر دادیا...
مامان بابام با ازدواج من موافقت کردن ولی منو هنوز بچه میدونن. توی تصوراتشون قراره خونه ی من نهایتا ته این کوچه باشه. قراره همیشه حمایتم کنن. قراره هر مشکلی داشتم در دسترسم باشن. مامانم با بقیه که حرف میزنه انگار دلش میخواد مثلا یه نوه بیارم براش بزرگش کنه-یا فکر میکنه زحمت خورد و خوراک و منو شوهرم قراره رو دوش خودش باشه.
ولی من دوست ندارم این سبک زندگی رو. با بابام هم راجبش حرف زدم. گفتم دوست ندارم نه خودم و نه نامزدم به خانواده مون وابسته باشیم. بابام جواب های قشنگ و خوبی داد - شاید از رو حماقت های جوانی و این چیزاست ولی غرورم میشکنه- وقتی میشنوم تو تصوراتشون فکر میکنن قرار نیست بتونم رو پای خودم وایسم.
درسته-من ادم شکننده ای هستم. اما این فقط ظاهر قضیه ست. گرچه زود اشک تو چشم حلقه میزنه ولی در درون خیلی قوی تر از چیزی ام که اونا فکر میکنند.
و فکر میکنم همسرم تنها کسیه که اینو میفهمه.
--مشکل این روزام-متاسفانه مشکل جدیدی نیست. ریزش مو منو رها نمیکنه. پارسال وقتی شروع کردم به درمان. تو تصوراتم این موقع از سال 405 ریزش موهام قطع شده بود.ولی الان هیچی به هیچی. با خودم میگم کاش از این بدتر نشه و بازم میشه. من از اون روزی میترسم که شنیون کار تو روز عروسیم بگه اخی عزیزممم چقد موهات کمه. چون ممکنه بخوابونمش زمین اونقد مشت بزنم بهش که روز عروسیم بیان ببرنم تیمارستان.

--خیلی گشنم شده بود. سیب زمینی گذاشتم تو سرخ کن وحشتناک خوب شد. از بس تندش کرده بودم جیگرم حال اومد ولی فک کنم چون تک خوری کردم احساس رضایت کافی نمیکنم.
-میترسم خیلی ساده-امسال هم قبول نشم و واقعنی بدبخت شم.