تصمیم میگیرم دیگه ننویسم.بعد پشیمون میشم،میام بنویسم و میبینم اصلا نمیتونم.
عادت دارم به نوشتن،حتی شده روی دسته ی صندلی روز کنکور.
وقتایی که فیزیکی مینویسم،مخاطبم خداست. چون میدونم همه چیزو میدونه،بی پرده و صادقانه مینویسم. اما اینجا،اینجا رو دیگه دوست ندارم. اما دلم براش تنگ میشه،ول کردنش راحت نیست،به یاد روزای خوب قدیم میام اینجا،روزایی که دلم میخواد وقتی میام اینجا بازم حسش کنم،ولی از این خبرا نیست. چون دارم روز های جدید و مستقلی رو تجربه میکنم که قراره خاطره ی یک عمرم باشن. نمیشه که تو این روزا هم در حال مرور خاطرات قدیم باشم.
ولی من از گفتن حقیقت ها خوشم میاد و نوشتن این قدرت رو بهم میده.حقیقت های مربوط به خودم.از فاش دروغ هایی که به خودم گفتم،فاش احساسات متفاوتم،نفرتم،حسادتم،عشقم،حسرتم،آرزو هام.اگر چه باعث نمیشه آدم بهتری بشم.چون صرفا مثل پاک کردن یه آینه کثیفه،که بهتر بتونی خودت رو نگاه کنی.اما این کار به من یاد آوری میکنه من امروز چقدر انسانم،چقدر حیوانم،چقدر لیاقت زنده موندن دارم .
تا به حال راجب هر چیزی برای خودم نوشتم اما چند تا موضوع هست که جرعت نمیکنم برم سراغشون. چند هفته پیش کمی سعی کردم. نتیجه اش شد یه نامه ی چند ده صفحه ای که هیچ ارزشی نداشت. گاهی فکر میکنم شاید این مشکل قرار نیست هیچوقت حل شه. شاید فقط باید فراموش بشه. اما من قدرت فراموش کردن اون یدونه چیز رو از دست دادم و همه چیزای دیگه رو از یاد بردم.
یکی تو گروه بله پرسید به سرنوشت اعتقاد دارید یا اراده؟ من به هیچکدوم اعتقاد ندارم. به این اعتقاد دارم که زندگی یه صفحه ی بازیه،یه بازی شانسی. هیچ الگوی خاصی برای خوشبخت شدن یا بدبخت شدن نداره. این تنها توضیحیه که میتونه جواب سوال هام رو بده.
اممم
چند روزیه تنهام. راستش نمیدونم چند روز،فک کنم با امروز ۴ روزه. البته خواهرمم پیشمه اما اون بیشتر از من تو خودش غرقه فقط برای غذا خوردن و بستنی خوردن و فیلم دیدن بعد ناهار،همدیگه رو از آب بیرون میکشیم و ملاقات میکنیم.


این چند روز فقط یکبار از خونه رفتم بیرون. پیاده روی برام هیچ لذتی نداشت. اینبار عینکمو به چشم زده بودم. به لباس و مدل موی همه دقت میکردم. تنها لطف خیابون گردی همینه. که آدم های جدیدی ببینم که برای هم مهم نیستیم.
وقتایی که زنگ میزنم مامانم گاهی یه ذره بغض میکنم. دلیل خاصی نداره. شاید به این فکر میکنم که دلش برام تنگ شده. ولی خب اکثرا باید دو سه باری زنگ بزنم تا جواب تلفن رو بده،اونجا خونه هر روز پر آدم میشه و کسی بیکار نیست.
_تلاش برای برگشت به روتین هنوز ادامه داره...