ویرگول
ورودثبت نام
کبری عاشقی 🌸
کبری عاشقی 🌸عاشقی .دانشجو .
کبری عاشقی 🌸
کبری عاشقی 🌸
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

مردی که هر روز باران می‌خواست

سال‌ها بود که در شهری دور، باران نباریده بود. زمین خشک شده بود، رودخانه‌ها کم‌آب بودند و مردم کم‌کم امیدشان را از دست می‌دادند.

در میان همه مردم، پیرمردی بود که هر صبح زود از خانه بیرون می‌آمد، به تپه‌ای بالای شهر می‌رفت و ساعت‌ها به آسمان نگاه می‌کرد.

مردم او را مسخره می‌کردند.

یکی می‌گفت: «مگر با نگاه کردن، باران می‌آید؟»

دیگری می‌خندید: «پیرمرد عقلش را از دست داده.»

اما پیرمرد هیچ‌وقت جواب نمی‌داد.

هر روز همان کار را تکرار می‌کرد.

یک روز پسربچه‌ای کنجکاو از او پرسید: «چرا هر روز میای اینجا؟»

پیرمرد گفت: «منتظرم.»

پسر گفت: «منتظر چی؟»

پیرمرد لبخند زد: «منتظر روزی که آسمان یادش بیاد باید ببارد.»

پسر خندید و رفت.

ماه‌ها گذشت و خشکسالی شدیدتر شد. مردم یکی‌یکی شهر را ترک می‌کردند.

اما پیرمرد هنوز هر روز به تپه می‌رفت.

تا اینکه یک روز، پسرک دوباره او را دید. این بار پیرمرد بیلی در دست داشت و زمین خشک را می‌کند.

پرسید: «حالا دیگه چرا زمین رو می‌کنی؟»

پیرمرد گفت: «دارم بذر می‌کارم.»

پسر با تعجب گفت: «تو دیوونه‌ای؟ بدون بارون چیزی رشد نمی‌کنه.»

پیرمرد آرام جواب داد: «وقتی باران بیاید، باید چیزی برای رشد کردن آماده باشد.»

این حرف در ذهن پسر ماند.

چند روز بعد، پسر هم آمد و کمک کرد.

بعد دو نفر دیگر.

کم‌کم چند نفر از مردم برگشتند و شروع کردند به کاشتن.

همه هنوز شک داشتند، اما کار می‌کردند.

تا اینکه یک شب، برای اولین بار بعد از سال‌ها، صدای رعد آمد.

صبح، باران شدیدی بارید.

زمین خشک جان گرفت.

بذرها جوانه زدند.

مردم خوشحال بودند و شهر دوباره زنده شد.

پسر کنار پیرمرد ایستاد و گفت: «از کجا می‌دونستی بارون میاد؟»

پیرمرد لبخند زد و گفت: «نمی‌دونستم.»

پسر حیرت کرد.

پیرمرد ادامه داد: «اما یاد گرفتم امید یعنی آماده بودن برای چیزی که هنوز نرسیده.»

سال‌ها بعد، وقتی پیرمرد دیگر نبود، مردم شهر هر وقت باران می‌بارید، به یاد او می‌افتادند.

نه به خاطر اینکه باران را آورده بود؛

بلکه چون به آن‌ها یاد داده بود قبل از رسیدن معجزه، باید ایمان داشت.

باران
۰
۰
کبری عاشقی 🌸
کبری عاشقی 🌸
عاشقی .دانشجو .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید