ویرگول
ورودثبت نام
کبری عاشقی 🌸
کبری عاشقی 🌸عاشقی .دانشجو .
کبری عاشقی 🌸
کبری عاشقی 🌸
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

زنجیرهای سکوت

شبی که ماه پشتِ ابر ماندهمه چیز برای مراسمِ «بله‌برون» آماده بود، اما در گلوی من انگار صدها خارِ خشک گیر کرده بود. پدرم با آن لبخندِ مصلحتی‌اش در سالن می‌چرخید و به مهمانان فخر می‌فروخت؛ به خانواده‌ی «فرهاد»، که همه می‌دانستند صاحبِ یکی از بزرگ‌ترین باندهایِ قاچاقِ شهر هستند. فرهاد، پسری بود که ظاهرش را پشتِ کت‌وشلوارهای میلیونی پنهان می‌کرد، اما من یک بار، فقط یک بار، آن نگاهِ ترسناکش را دیده بودم؛ نگاهی که آدم را مثل یک حشره زیرِ پا له می‌کرد.

نیم‌ساعت به آمدنِ آن‌ها مانده بود. مادرم، با چشم‌هایی که از ترسِ خشمِ پدر سرخ شده بود، گوشواره‌های سنگینِ الماس را به گوشم آویخت.

- آوا، قسم می‌خورم اگه امشب کوچک‌ترین بی‌احترامی‌ای به فرهاد یا خانوادش بکنی، دیگه منو مادرِ خودت ندون. پدرت از ترسِ ورشکستگی داره تو رو فدا می‌کنه، لااقل تو با لجبازی‌هات آتیش به زندگیمون نزن.

جوابی ندادم. فقط به آینه خیره شدم؛ به دختری که در لباسِ مجلسیِ گران‌بها، بیشتر شبیه یک قربانیِ تزئین‌شده بود.

صدای بوقِ ماشین‌های سیاه در حیاط پیچید. ضربانِ قلبم طوری در گوشم می‌کوبید که صدای حرف زدنِ اطرافیان را نمی‌شنیدم. وقتی درِ سالن باز شد و فرهاد وارد شد، نگاهش مثلِ یک تورِ شکار، مستقیماً روی من نشست. جلو آمد، دستش را به سمتِ دستِ من دراز کرد و با صدایی سرد گفت: «خوشحالم که بالاخره مالِ منی.» انگار که من یک کالا باشم.

همان موقع، یادداشتی که ساعتی پیش، یک نفر مخفیانه لایِ کتابِ روی میزم گذاشته بود، در جیبِ لباسم می‌سوخت. روی آن نوشته بود: «اگر نمی‌خواهی تا آخر عمر در جهنم بسوزی، امشب، ساعت دوازده، همان‌جایی که می‌دانی باش. تنهایی.»

ساعت دیواری داشت به دوازده نزدیک می‌شد. فرهاد متوجهِ لرزشِ دستم شد و نیشخندی زد. پدرم با لیوانِ شربت به سمتِ ما می‌ آمد و...

ادامه دارد........

ادامه دارد...

ترسساعتفرهاد
۴
۰
کبری عاشقی 🌸
کبری عاشقی 🌸
عاشقی .دانشجو .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید