
مدتها بود که هوای کربلا، آرام و قرار را از دلم ربوده بود.
صبح و شب، در خلوتِ نماز، دلتنگیِ اباعبداللهالحسین علیهالسلام چون موجی بیامان بر جانم مینشست و بیاختیار، اشک از چشمانم روان میشد.
اما همسرم، با رفتنم به کربلا موافقتی نداشت.
روزی در مسجد، به نماز مستحبی ایستاده بودم. در سجدهی آخر، دل بیقرارم بار دیگر تاب نیاورد و نام حسین علیهالسلام، اشک را بر گونههایم جاری ساخت.
نمازم که تمام شد و جانمازم را جمع کردم، ناگاه زیر آن، تکه پارچهای سبزرنگ دیدم؛ بر آن نوشته شده بود: «هدیهی کربلا».
پارچه چنان میدرخشید که گویی نخستین بشارتِ راهی شدن به سرزمین عشق بود؛ نخستین نشانه از دعوتی آسمانی.
چند روزی گذشت.
همسرم که بیقراریِ مرا دید، گفت:
«بیا برویم برایت گذرنامه بگیریم؛ اما فقط گذرنامه، دیگر از من پول سفر نخواهی ، چون ندارم.»
من پذیرفتم.
به دفتری رفتیم که روبهروی حرم امام رضا علیهالسلام بود.
همسرم برای انجام کارهای گذرنامه داخل شد و من، تنها برای چند لحظه، از دفتر بیرون آمدم.
رو به گنبد و بارگاه آقاجانم امام رضا علیهالسلام ایستادم و زمزمه کردم:

«آقا جان، خودت پول سفرم را فراهم کن...»
تنها یک ماه بعد، برادرم به همسرم گفت:
«کاروانی با قیمت مناسب راهی کربلاست؛ اگر خواستی، بگذار همسرت با همسر من برود.»
همسرم پذیرفت.
همان کسی که گفته بود پول سفرم را نخواهد داد، خودش نام مرا برای سفر کربلا نوشت.
و من، چنین، راهی سرزمین عشق شدم...
وای از آن حال و هوا؛ فقط خدا میداند چه بر دلِ بیقرارم گذشت.
هرچه به کربلا نزدیکتر میشدیم،قلبم تندتر می زد ...
راننده گفت:«از همینجا گنبد حرم اباعبدالله علیهالسلام دیده میشود.»
من بیاختیار از جا برخاستم، از دور به آقای بیکفن سلام دادم و اشکهایم سرازیر شد.
اما این بار، اشکهایم اشکِ شوق بود؛ اشکِ رسیدن بود، اشکِ وصال به معشوقی که سالها در آرزویش سوخته بودم.
تمام هستیام فدای حسینِ زهرا سلاماللهعلیها.
کربلا را که دیدم، گویی جانم را در آستان عشق نهاده بودند.
در میانِ بینالحرمین، یک سوی دل به حرم آقایم حسین علیهالسلام کشیده میشد و سوی دیگر، به حرم سقای دشت کربلا، ابوالفضل العباس علیهالسلام.

نمیدانستم کجا بروم؛ دلم میخواست همزمان در هر دو حرم باشم.
چه لحظههایی بود...
لحظههایی که در جان میمانند و هیچگاه از خاطر نمیروند.
بیشک، آن روزها از زیباترین و ماندگارترین روزهای زندگی من بودند؛

روزهایی که دل، به خانهی عشق رسید.