---
### 🔥

آتش همیشه از قبل خبر میدهد،
اما نه با صدا.
با سکوت.
در آن شهر، خانهای بود که سالها پیش ساخته شده بود؛ آنقدر قدیمی که دیوارهایش، اسم صاحبان قبلی را بهتر از شناسنامهها حفظ کرده بودند. کسی یادش نمیآمد اولین بار چه کسی چراغ نفتی را آنجا روشن کرد، اما همه میدانستند آتش، این خانه را میشناسد.
آن شب، آتش نه با خشم آمد، نه با عجله.
مثل مهمانی قدیمی، آرام از سیمی که سالها پیش فرسوده شده بود عبور کرد. از کنار قاب عکسها گذشت، لحظهای مکث کرد، و بعد تصمیم گرفت بماند.
صبح که شد، خانه هنوز سرپا بود، اما دیگر «خانه» نبود.
دیوارها ایستاده بودند، ولی خاطرهها نشسته بودند روی زمین، خاکسترشده، بیصدا.
صاحب خانه میگفت:
«همهچیز طبق اصول بود. پریزها سالم، اجاق خاموش، شمعها دور.»
و راست میگفت.
اما آتش، به اصول اعتقاد ندارد.
در آن شهر، همه فکر میکردند آتش فقط سراغ بیاحتیاطها میرود؛ کسانی که شمع را روشن میگذارند یا سیم را عوض نمیکنند. کسی باور نداشت که آتش، گاهی فقط تصمیم میگیرد.
### 🧯 پیشگیری، کافی نیست
مردم آن شهر کمکم فهمیدند که ایمنی، شبیه دعاست؛ لازم است، اما تضمین نیست. هشدار دود میتواند بیدارت کند، اما نمیتواند خانه را دوباره بسازد. کپسول آتشنشانی میتواند شعله را بخواباند، اما خسارت را نه.
و آنجاست که چیزی وارد داستان میشود که کمتر کسی دوست دارد دربارهاش حرف بزند:
بیمه آتشسوزی.
نه بهعنوان یک کاغذ،
نه یک قرارداد،
بلکه مثل وصیتنامهای که امیدواریم هرگز باز نشود.
### 🧾 بیمه؛ حافظه بعد از فاجعه
بیمه، قول نمیدهد که آتش نیاید.
قول میدهد اگر آمد، همهچیز تمام نشود.
قول میدهد خانه فقط «سوخته» باشد، نه «فراموششده».
قول میدهد زندگی، از زیر خاکستر، دوباره خودش را جمع کند.
در آن شهر، بعد از آن آتش، مردم شروع کردند به پرسیدن سؤالهای تازه:
اگر فردا نوبت من بود چه؟
اگر خاطرههایم دود شدند، چه چیزی باقی میماند؟
### ✨ پایان باز
مارکز اگر این داستان را مینوشت، شاید میگفت:
آتش همیشه میآید،
اما آنچه مهم است، این است که ما بعد از آن چه چیزی برای ادامه داریم.
بیمه آتشسوزی، داستان را عوض نمیکند؛
پایانش را عوض میکند.
و گاهی، همین کافی است.