مینگرید. کلاغی با پر های سیاه، با منقاری بلند و پاهایی چروک. او کلاغی پیر و سالخورده بود و باطنش پیرتر. آن کلاغ تنها دیگر کسی را همجنس و همنوع خود نمیدید. او روی تابلوی زنگ خورده ای بود: شهر مردگان!
شهری که درختانش خشک تر از هر خشکی؛ برج های بلندش، فرسوده تر از هر فرسودگی؛ آسمان دلگیرش، تاریک تر از هر تاریکی... . باد های قوی، صدای جیرجیر اسکلت آسمانخراش های شهر را به غرش میآورد. صدایی که آواز ثابت این شهر شده بود. کاغذ های کتاب های قدیمی در هوا با هر نبض باد، پراکنده میشد، پراکنده در هوا. انواع حشرات ریز و درشت، روی گیاهانی که از روی داخل یا نمای ساختمان ها درآمده بود، رژه میرفتند.
داخل اسکلت های مردمش، لانه هزاران موجود عجیب غریب، شده بود. بوی بد اجساد، بوی شهر شده بود. فاضلاب ها از دل زمین به بیرون آمده بود. پس شهر پر از موش و سوسک و مار بود. تابلو های راهنمای سبزرنگ شهر، پوشیده از تارهای عنکبوتی شده بود. اتوموبیل ها همه یکرنگ و کدر و زنگ زده، و شیشه هایشان پخش روی زمین... .
کلاغ آن روز را یادآور شد... روزی که تمدن به تکبر تبدیل شد. روزی که ترحم به تنفر تبدیل شد. روزی که زنده، اَمَل مردن داشت. پس زمان آنها را به تقدیرشان دچار کرد. تقدیری که لیاقتشان همان بود. زندگی این روز های آخر به صحن مبارزه بدل شده بود. طوری که حرف هایشان، زهری کشنده؛ افکارشان، تیغی برّنده؛ دستآورد هایشان، هشداری برای مرگ شده بود. همدلی هایشان، فرصتی برای رقابت؛ کمک هایشان، عملی با منت؛ گناهانشان، افتخاری با عزت، به شمار میآمد.
یک روز قبل؛ روزی که هنوز این موجودات وحشی، زنده بودند، یک پیرمرد جلوی در مغازه اش دوزانو نشسته بود. او موهایی سفید و بلند و پیراهنی کهنه و نخی به تن داشت. پیرمرد گلفروش قدیمی بود و در محل شناخته شده بود. این اواخر خیلی کم کار شده بود؛ نه از سر تنبلی، بلکه از نظر بیروح شدن مردم!
مردمی که دیگر فرصت عشق و عاشقی را نداشتند؛ شاید هم معشوقه ای نبود! هر چه بود، بیمیلی مردم را به عشق و شادی، به وضوح نشان میداد. این بی حسی نسبت به شادکردن یکدیگر تنها یک بیحسی نبود؛ یک نشانه از بیمعنایی زندگی بود؛ یک هشدار از آخر خط رسیدن!
پیرمرد این هارا که دید، کرکره را به پایین کشید و قفل را به پایینش بست و راهی خیابان های شهر شد. دست های لرزان و چروکیده اش روی عصا، در هر قدم هماهنگ میشد. او کفش هایش از بیرمقی به زمین ساییده میشد و صدای شیف و شیف ساییده شدنش میآمد. رهگذر از «مغازه های بغل هم ایستاده» شده بود. پی در پی از کنارشان عبور میکرد؛ بعضی باز و بعضی بسته بودند. بعضی صاحبان از بیکاری به جلوی در ایستاده بودند و به سیگارشان پوک میزدند. نیمنگاهی با پیرمرد بیحال داشتند اما سریع از این نگاه متقابل میگذشت.
پیرمرد به آن طرف خیابان نگاه کرد. دختری را دید که معذب چند پسر شده بود. او با خود گفت: حتما به کمک نیاز دارد! و سپس تصمیم به رفتن و کمک به دخترک کرد. در چشمان پیرمرد جز اشک خشم و آن صحنه دردآور چیزی دیده نمیشد. از میان صدای محیط، تنها صدای آزار چند پسر را میشنید. او با قدم های کوتاهش ولی با سرعتی بیشتر، به نیمه ی خیابان اصلی رسید، که ناگه پرتابی بلند، او را غافلگیر کرد. او صدای درهم شکستن استخوان های بدنش را از گوش شنید و به زمین افتاد.
دیگر هیچ نمیدید و هیچ نمیشنید؛ حتی صدای آزار آن چند پسر. عصایش آن طرف خیابان، عینکش این طرف خیابان و خودش وسط خیابان... . و آن لحظه گویی چند پسر مست که سرعقل نبودند به پیرمرد زدند، و از روی پیرمرد رد شدند و فرار کردند. همان کلاغ پیر که اینجا کمی جوانتر بود، شاهد این صحنه تلخ، از بالای درخت کاج شد. پیرمرد به دردناک ترین حالت مرد ولی آن چند پسر که دخترک را اذیت میکردند، هنوز زنده بودند.
دنیا همین است، محل زندگی شکارچیان و دفنگاه ناجیان. روز بعد دنیا انتقام آن پیرمرد و مدفون های مرده اش را گرفت و همگی را به یک جایگاه رساند. اما آیا این انتقام کافی بود؟ انتقامی که همه را به یک جایگاه رساند ولی آیا واقعا درد تحمل زندگی برای ناجی ای چون پیرمرد، با سرخوش زیستن افرادی همچون آن چند پسر یکی بود؟ به راستی اگر چنین است، پس عدالت کجاست؟!
