در حال رقص زیر نور لوستر های بزرگ.
لباس آبی به تنش، همچون رقص بدنش، بینقص.
چشم و ابرو به سیاهی شب طعنه میزد.
بیپروا میرقصید، کنار زخم دیوار که نور ماه لای آن میدرخشید.
از آن سو به این سو اتاق…
چرخید، چرخید، چرخید… به یکباره ایستاد.
مات و مبهوت.
«بیپروا صیاد چه شد…!؟»
شروع به زمزمه کرد:
«ای آنکه نمیروی از یاد من، مبر از یادم.
جانا تو اگر ندهی داد، من که دهد دادم؟»
خیلی دلش گرفته بود؛ از بازی روزگار، تا سردی دست پسرش که به خاک سپرده بود. گاهی سرزنده بود و گاهی چنان سرد و بیروح که گویی سالهاست مرده.
داراییاش، شیرمردی بود که در راه آزادی میهن، سر به نی شد.
او غم داشت؛ غمی بزرگ.
سپس شروع به رقص دوباره کرد. میدرخشید و همچون رودی از آن دو سیاهی، جاری بود اشک.
کمی بهتر شد، آرامتر به ظاهر، ولی از درون عاشق صیاد بود و این عاشقی فریاد میزد.
نشست و گفت:
«رفت، من رسوا تنها گذاشت، نگفت دلش را به کی بسپارد.
رفت، بنیادم فنا شد، دلشادم به بودن تو بود.
رفت از خونت شراب گلگون بدهی همچون فرهادم.
رفت، پر زدم همانند مرغی به سویت، دام من تار مویت شد.
لاله این گلزارم، داغی که ز دوری دارم…
زد شعلهٔ غم به برم.»
دیگر نمیتوانستم حرفی بزنم…
مگر میشود عمرت را راه جلو چشمت بگیرند، ولی تو همچنان آنقدر عاشقش باشی که تکتک کلماتت از عشق او بگوید؟
و سراپا پر از غرور باشی؛ راهش به درستی بوده، حتی اگر کنارت نباشد.
کنارت نباشد.