مرثیه ی روح:
هولناک ستارهٔ رهنما، گرچه درخشان، افتاده است؛
و جدایی، مرز میان ماست.
باد شمال هم کاری از دستش نمی آمد
گمشده و تنها ولی هر باد
نشان از کوچه دوست میداد
امید سپیده، ظلمت را میشکند، اما تا کجا؟
وصل دوست، اندازهٔ هفت کوه ناممکن؛
گنج شاهی را اگر میدادند، خوشحال نبودم.
ولی دل،گرفتار تن بود
و جان بهانه ماندن بود
برای تکیگاه ،برای آرامش
شب خاکستری و درهم بودنش
چشمانم را بدون پنجره میکرد
تا اوج ستاره رسیدن ولی بدون لمس
افتادن در نهر گل آلود
و چشمه ی خشکیده
رفع تشنگی کنم...!
روحم گناه کار نمیشه؟
گریه کنم یا بخندم
سر به کویر و صحرا بگذارم یا
به طرف شکوه دشت برم
ستاره رهنما کجا غیب شدی
وفا کن چه اشتباهی که سنگ دلان را نیست وفایی
دلم سنگ شد ولی باز وفایی دارم بهت
چه میشه نگاهی کنی به خاک راهی
ببر دل حسرت کشم
اشکم گواه من
بر خاک و خون ام تمام خواستت همین بود!
جلوه صبح کو!
چاره کو!
آرزو دارم؟
پشیمانی یا پشیمانم...
با دست خدا آتش زدی
دیوانگی کنم انکار خدا بگم!
وای دنیا شد افسانه
در این صحرای خون،
دیوانه شو
دگر از خود بیگانه ام بیگانه
شکست کشتی چشمم ولی بی ساحل
جنازه های بدون کفن
مرگ های بدون خبر عزرائیل
بگو ک پشیمانی
بگو، پشیمانی؟