ویرگول
ورودثبت نام
arpr.85
arpr.85
arpr.85
arpr.85
خواندن ۶ دقیقه·۶ روز پیش

آخرین پسر: خاک و خون

© تمام حقوق این اثر (شامل متن، شخصیت‌ها و دنیای داستان) متعلق به [arpr.85] می‌باشد. هرگونه کپی‌برداری، بازنشر یا اقتباس بدون اجازه کتبی نویسنده، پیگرد قانونی دارد.

The Last Son: Soil & Blood © [arpr.85] - All rights reserved.

---

حصار قهوه‌ای کهنه. پشتش دشتی گندم که انگار بی‌پایان بود. بادی ملایم می‌وزید و سکوتی عمیق همه جا رو گرفته بود.

وسط دشت، پسری ایستاده بود. غرق در آرامش، انگار زمان واستاده بود. بلندقامت بود با بدنی نسبتاً عضلانی و موهایی مشکی بلند. لباس گشادش همراه با تارهایی از موهاش توی باد تکون می‌خورد. چشمان کهربایی‌اش توی نور غروب برق می‌زد، انگار ته نداشت. مژه‌های بلند، ابروی نازک و پر. زیر لب‌های صورتی و سرخ خودش زمزمه کرد: «این واقعیه؟»

.............

یهو صدای زمختی بلند شد، انگار که وظیفه‌اش رو تموم کرده باشه: «کارم تمومه. بیا بریم.»

باد تندتر شد. خاک و گرده‌های گندم ریخت توی هوا. پسر با ساعدش جلوی چشماش رو گرفت و برگشت. صدا دوباره پیچید: «بن، حالت خوبه؟»

بن با صدای نازک و رساش گفت: «برادر، شکارشون کردی؟»

گرد و خاک که نشست، یه مرد بلندقامت با هیکلی درشت پیدا شد. صورتش زمخت بود و یه زخم قشنگ روی بینیش خودنمایی می‌کرد. موهاش ژولیده و سیاه، ابروهاش پرپشت، دستاش پینه‌بسته بود از بس کار کرده بود. آدیش بود، برادرش.

چاقوی مخصوص شکار رو کرد توی غلاف چرمی‌اش و به بن گفت: «آره. بیشتر از چیزی بودن که فکر می‌کردم. داشتن کم‌کم زیاد می‌شدن.»

پشتش یه طناب به چوب بسته بودن. ته طناب پنج تا خرگوش آویزون بود. خرگوشا یه ویژگی عجیب داشتن: شاخ‌های کوچیک روی سرشون بود و دندون‌های اره‌ای با دو تا نیش بلند.

بن نزدیک شد و پرید از روی حصار: «وای، پنج‌تایی!» توی دلش گفت: «پنج‌تا... من تا حالا نتونستم حتی یه دونه بکشم.» بعد بلند گفت: «واقعاً شانس آوردیم. اگه بیشتر بودن، حتی تو که شکارچی رده دو هستی حریفشون نمی‌شدی، آدیش!»

آدیش دست گذاشت روی سرش و با لبخند گفت: «آره، بیشتر از این تعداد به دردسر می‌افتادیم. ولی اینا برام آسون بودن. هاهاها.»

بن دست به سینه شد، سرش رو کج کرد و با یه کم غرور گفت: «فهمیدم. تو یه شکارچی ماهری. حسودیم می‌شه، ههه. ولی امسال منم می‌رم آموزش. پدر می‌خواد بفرسته‌ام تیچ.»

آدیش دست انداخت دور شونه‌اش: «زیاد به خودت سخت نگیر.»

بن لبخند زد و توی دلش گفت: «مثل خودش می‌خوام بشم.»

کنار هم راه افتادن سمت دروازه گندمزار. بن پرسید: «آخرین یورش دسته‌جمعی خرگوشای شاخدار کی بود؟»

آدیش نگاه کرد به دشت دور: «همون روزی که تو به دنیا اومدی. بیشتر از صدتا. روستا رو کردن به هم. تو یه روزه بودی. نصف مردم کشته شدن تا ارتش رسید. از اون روز رفتم توی گروه گشتی. کارمون کنترل جمعیت ایناست.»

به دروازه گندمزار رسیدن. یه گاری با یه بز عجیب منتظر بود. بز از هر بزی بلندتر بود، شاخ‌هاش پیچیده و هیکلش تنومند. بعضی بهش می‌گفتن اسب شاخدار.

سوار شدن. آدیش راه می‌برد. بن دوباره پرسید: «تا حالا رفتی تیچ؟»

آدیش: «معلومه. وگرنه چطور شکارچی شدم؟»

بن: «اونجا چی یاد می‌دن؟»

آدیش: «هنرهای مختلف. اول باید امتحان مهارت بدی. تیراندازی، شمشیرزنی، کار با چاقو، تمرینات بدنی.»

بن با هیجان پرسید: «شنیدم جادوگری هم دارن. راسته؟»

آدیش خندید: «جادو وجود نداره. شمن دارن، آزمونش از همه سخت‌تره. من حتی نزدیکش نرفتم. مردم می‌گفتن پسر با این ریشه نمی‌تونه شمن بشه. ترسیدم. ولی اونجا رسته جنگجو محبوب‌تره.»

بن: «ولی شنیدم شمن‌ها می‌تونن آب و هوا رو کنترل کنن، صاعقه و آتش بیارن.»

آدیش: «شنیدم. ولی اونا با ارواح حرف می‌زنن. شمن‌های خیلی قوی می‌تونن کارای عجیب کنن. مثل امپراطور خودمون. یه بار از دور دیدمش. واقعاً قدرتمنده.»

همینطور حرف می‌زدن که رسیدن به دیوار خشتی. دو تا نگهبان در رو باز کردن: «اربابان جوان، خوش اومدید.»

آدیش: «ما برگشتیم. خاث، فام، ادامه بدید.»

خاث اومد بالا و به خرگوشا نگاه کرد: «ارباب جوان، پنج‌تا خرگوش شاخدار! من حدم چهارتاست. هر روز دارین پیشرفت می‌کنین.»

بن لبخند می‌زد ولی توی دلش غرید: «چاپلوسی بسه. برو پایین، راه رو باز کن.»

آدیش پرسید: «پدر کجاست؟»

فام از کنار دروازه دستش رو بلند کرد و با بی‌حوصلگی گفت: «ارباب، اونجاست.» پشت بوته‌ها، مردی با کلاه حصیری و قیچی مشغول هرس بود.

بن پرید پایین و دوید سمتش: «پدر! برگشتیم!»

آسا، کدخدای روستا، پدرشون بود. بیرون از خونه مردی جدی و مقتدر بود که به امور مردم می‌رسید. سبیل کلفتی داشت، چشمانی سیاه، موهاش یه کم عقب رفته بود. ولی توی خونه یه جور دیگه بود.

برگشت و با صدای بلند گفت: «خوش برگشتین پسرای نازنینم.»

همه سوار شدن و به سمت عمارت حرکت کردن. آسا کلاه و قیچی رو گذاشت ته گاری. چشمش به خرگوشا افتاد: «هاهاها، آفرین پسر خودمی! همه رو تنها شکار کردی؟»

آدیش نگاه کرد به بن: «نه پدر، بن هم کمک کرد پیدا کردنشون.»

آسا خندید: «آفرین به هر دوتون. بهتون افتخار می‌کنم. ولی آدیش... نمی‌خوای بری توی ارتش؟ اینجا استعدادت هدر می‌ره. هم‌رده‌های تو الان دارن از مرز دفاع می‌کنن.»

آدیش یه کم تلخ گفت: «پدر، الان نه. هشت ساله لیانا رو ندیدیم. تو می‌دونی الان کجاست؟»

آسا: «عصبی نشو. بذار بریم خونه. دلم برای دستپخت مادرت تنگ شده.»

رسیدن به در خونه. خدمتکاری با لباس مشکی و سفید منتظر بود. با دیدن بن، سریع رفت سمتش و لباساش رو تکوند.

آدیش با یه کم حسودی گفت: «سرینا، زیادی لیلی به لالاش می‌ذاری. امروز آخرین روزته. حتی دایه منم انقدر هوام رو نداشت.»

آسا: «چه اشکال داره؟ نگرانشه.»

سرینا آروم گفت: «ارباب کوچک، دایه شما هم برای شما احترام زیادی قائل بودن.»

آدیش: «آره. روحش قرین رحمت.»

همه: «آمین.»

وارد شدن. پشت میز غذا نشستن. یهو در آشپزخونه باز شد. لایلا با کلاه سرآشپزی و پیشبند سفید اومد بیرون. یه ظرف دستش بود. مستقیم رفت سمت شوهرش، بوسیدش و ظرف رو گذاشت جلوش: «نوش جان.»

آسا با چشمانی خیره به همسرش گفت: «ممنونم عشقم.»

لایلا زیبا بود. با این همه سال، هنوز با طراوت و باوقار بود. از یه خانواده اشرافی می‌اومد، ولی هیچوقت به رخ نکشیده بود. وفادار و مهربون.

دستش رو چرخوند: «بفرمایید.»

بن و آدیش به مادرشون نگاه کردن: «ما چی؟»

لایلا دست زد. خدمتکارا با میزای غذا اومدن. همه مشغول خوردن شدن.

آسا از بن پرسید: «آماده‌ای؟»

بن: «آره. با دوستام هماهنگ کردم. فردا می‌ریم تیچ.»

آسا: «برادر و خواهرت هم توی سن تو بودن که رفتن آموزش. ولی تو ژنت قوی‌تری. این هیکل رو اونا نداشتن. راستشو بگو، مخفیانه تمرین می‌کردی؟»

بن: «نه پدر. هیچوقت. ولی از فردا جدی شروع می‌کنم.»

لایلا: «اوفیلیا هم میاد؟»

بن: «آره مادر. اوفیلیا، نیکا، نورا، سام، هوتن. همه با همیم.»

لایلا: «مواظب خودت باش. جاده خطرناکه. و... نبینم بعد چهار سال با یه بچه برگردی. می‌دونم اوفیلیا رو دوست داری.»

بن سرخ شد: «نه مادر. دوستیم. فقط دوست.»

غذا تموم شد. همه رفتن سمت اتاقاشون. کنار پله‌ها، آسا دست بن رو گرفت: «تو رو دوست داریم، بهترین‌ها رو برات می‌خوایم. ولی یه خواهش دارم... سمت شمن‌شدن نرو.»

بن: «چرا پدر؟ اونا فوق‌العاده‌ان.»

آسا: «خودت بعداً می‌فهمی. ولی هر کاری دلت می‌خواد بکن.»

بن: «چشم پدر. ممنونم.»

رفت توی اتاقش. دراز کشید رو تخت و به سقف خیره شد. توی تاریکی اتاق، چشم‌های کهربایی‌اش برق می‌زد. فردا... فردا همه چیز عوض می‌شد.

پایان چپتر اول

بنجامین واند
بنجامین واند

---

دارک فانتزیهیولاشکارچیحماسیعاشقانه
۴
۰
arpr.85
arpr.85
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید