© تمام حقوق این اثر (شامل متن، شخصیتها و دنیای داستان) متعلق به [arpr.85] میباشد. هرگونه کپیبرداری، بازنشر یا اقتباس بدون اجازه کتبی نویسنده، پیگرد قانونی دارد.
The Last Son: Soil & Blood © [arpr.85] - All rights reserved.
📖 در چپتر قبل...
بن در غروب گندمزار، در آرامشی عجیب ایستاده بود تا صدای برادرش آدیش او را به خود آورد. آدیش با پنج خرگوش شاخدار از شکار برگشته بود. خرگوشهایی با شاخهای کوچک و دندانهای ارهای. بن به برادرش حسودی کرد، اما در دل عهد بست که راهی تیچ شود و مثل آدیش یک شکارچی حرفهای گردد.
در راه خانه، آدیش از آخرین یورش دستهجمعی خرگوشها گفت؛ همان روزی که بن به دنیا آمد و نصف روستا کشته شد. آن شب، پدر از بن خواست که سمت شمنشدن نرود. بن بیآنکه دلیلش را بداند، پذیرفت.
شروع چپتر ۲
---
بن از هیجان فردا خوابش نمیبرد. ساعتی گذشت و صدایی بن را متعجب کرد: صدای فریاد و نالههای مادرش، انگار درد میکشید. با عجله از تخت پرید و بیرون رفت. سالن اصلی خبری نبود. به اتاق والدینش رفت. در را باز کرد و صورتش سرخ شد. فوراً در را بست و از پلهها پایین آمد و به سمت در خروجی رفت. آنجا مادرش با پتویی دور خودش به بیرون آمد: «بن، وایستا کجا میری؟ بهت توضیح میدیم.»
بن سرش را برگرداند و از خانه بیرون رفت. او به دهکده رفت. پیاده نیمهشب به ده رسید. در میدان اصلی ده نشست و پاهای خود را بغل کرد و به فکر فرو رفت.
چندی بعد صدای پایی آمد. اوفیلیا بود. اوفیلیا به زیبای دهکده معروف بود و موهای بلوندش و صورت سرخ و سفیدش در نور ماه برق میزدند. او امسال ۱۸ سالش میشه و قراره فردا با دوست بچگیش به تیچ بره: «سلام بن، تو هم از هیجان خوابت نمیبره؟»
بن نگاهی به اوفیلیا کرد و باز قرمز شد و گفت: «کاشکی خوابم میبرد، ولی نمیتونم. به خونه نمیرم.»
اوفیلیا با چهرهای متعجب: «چی شده؟ با خونوادت دعوات شده؟ برام تعریف کن، من که غریبه نیستم.»
بن دست پشت گردنش گذاشت و با صورتی سرخ اتفاقات رو توضیح داد. وقتی به قسمتی که در را باز کرد رسید، اوفیلیا صورتش سرخ شد، جیغ زد و گفت: «بسه بسه! حالا فهمیدم چرا به خونه نمیری. بیا امشب رو توی انبار ما بخواب.»
اونا به سمت انبار رفتند. راه زیادی نبود ولی اونا آهسته راه میرفتند. در راه اوفیلیا به بن گفت: «زیاد تو فکرش نرو. این کار یه چیز انسانیه، توی همه هست. و اینکه اونا ازدواج کردند، به خاطر همون یه معجزه مثل تو به وجود اومد.»
بن پاسخ داد: «ولی توی این سن؟ با این شور و سروصدا؟»
اوفیلیا گفت: «آره این دیگه زیادیه. خب اینا رو ول کن، تو که هنوز قولمون رو یادت نرفته؟»
بن: «چه قولی؟»
اوفیلیا: «تو خیلی احمقی! یادت رفته؟»
بن: «آره خب، چی بود؟ بهم بگو.»
اوفیلیا صورتش قرمز شد و گفت: «باهام بیا، یادآوریت میکنم.»
اوفیلیا دست بنجامین رو گرفت و به خارج از دهکده دویدند. اونجا روی تپهها درخت کاجی به طول ۴۰ متر بود. در زیر اون درخت یه تخته سنگ بود. اونا به زیر تخته سنگ رفتند و اونجا دستخطی کهنه بود. اونجا نوشته بود: «ب و او برای همیشه».
بن اونجا همه چیز یادش آمد. بچگیهایش جلوی چشمانش آمد. یادش اومد که این کلمات رو حکاکی کرده. از پاهایش تا نوک سرش لرزشی حس کرد. نگاهی به اوفیلیا انداخت. اوفیلیا با صورتی سرخ گفت: «یادت اومد؟ تو بهم قول دادی که باهام ازدواج میکنی.»
فضا ساکت بود، جوری که صدای ضربان قلب هردو را میشد شنید. بخار از آنها بلند میشد و نفسهایشان تند شده بود. اوفیلیا بن رو بغل کرد و گفت: «دوست دارم بن.»
آن شب را هیچوقت فراموش نکرد. نه به خاطر چیزی که شد، به خاطر چیزی که بعد از آن بینشان ماند.
صبح که از خواب بیدار شد، دید که لباسهایش پراکنده هستند. چیز زیادی از شب قبل یادش نمیآمد. دست روی سر خود گذاشت و در ذهن خود گفت: «من توی این گل و لای کثیف چه میکنم؟»
او با نفرت خودش را پاک کرد و لباسهای خود رو پوشید و به سمت خانه راه افتاد. از دهکده عبور میکرد. دهکده شاداب بود، همه قبراق و خوشحال بودند. یکی یکی به بن سلام میکردند و احوالپرسی میکردند. بن با صورتی بشاش و خندان به آنها سلام میکرد و میگذشت. او توی روستا خیلی محبوب بود، پسر رویایی هر دختر دهکده.
در راه پیرزنی جلوی پایش زمین خورد و همه پرتقالهای داخل سبد پخش زمین شدند. بن در جمع کردن پرتقالها کمک کرد و سبد را دست پیرزن داد. با صورتی خندان و مشتاق گفت: «بفرمایید مادرجان.»
پیرزن سبد را گرفت و گفت: «خیر ببینی پسرجان، این پرتقال را برای خودت بردار.»
بن با خوشحالی پرتقال را گرفت و به راه خود ادامه داد. از روستا که خارج شد، پرتقال را به زمین انداخت و آن را زیر پای خود له کرد و در ذهن با خود گفت: «چندشهای کثیف! شماها دارین توی لجن زندگی میکنین. یه مشت فقیر بیسر و پا که توی این زمین ریختند.»
او مدتی با صورت اخمالو به راه خود ادامه داد و به دیوار کاهگلی خونه رسید. آنجا پنج نفر خوش و بش میکردند به نامهای اوفیلیا، نیکا، نورا، سام، هوتن، ۲ پسر و ۳ دختر و آماده برای سفر بودند. یکی از دخترها (نورا) با هیجان فریاد زد: «بن اینجا! بچهها بن اومد!»
همه بلند شدند و به سمت بن رفتند. بن خندید و گفت: «هاها، سلام بچهها. شما اینجا چیکار میکنید؟»
هوتن که هیکلی درشت داشت، دست روی شانه بن گذاشت و با صدایی کلفت گفت: «برای سفر آمادهای؟»
بن گفت: «آها، شما از این موقع صبح برای سفر آمادهاید؟»
بعد سام که هیکلی ریز داشت گفت: «آره، اگه میخوایم به شب نخوریم، باید از الان حرکت کنیم. ولی چرا تو توی خونه نیستی؟»
اوفیلیا در پشت سرخ شد. دستش رو روی لب گذاشت و به زمین خیره شد، منتظر حرف بن بود.
بن با بیحالی گفت: «چیزی از دیشب یادم نمیاد، ولی امروز صبح کنار کاج کنار تپه بیدار شدم. نمیدونم چطور رفتم اونجا.»
اوفیلیا با تعجب نفسی عمیق کشید.
نیکا که اندام برجستهای داشت و چند سالی بود خجالتی شده بود، در جواب بن گفت: «ما که از هیجان هیچکدوممون دیشب نخوابیدیم.»
بن گفت: «هاها، صبر کنید برم وسایلم را بیارم، از خانواده خداحافظی کنم، بعد راهی میشیم.»
سام که دهن پرحرفی داره گفت: «عجله نکن و با آرامش وسایلت رو جمع کن. ما نمیدونیم چه خطراتی توی راه وجود داره.»
بن از آنها جدا شد و به سمت در رفت. دست بالا کرد و گفت: «باشه، الان میام.»
او به خانه رفت و از پلهها بالا رفت و به سمت اتاقش رفت. بغچهای کنار اتاق آماده بود و آن را برداشت و به سمت پلهها رفت. آنجا مادر بن، لایلا، از اتاق بیرون آمد و گفت: «بن، داری میری؟»
بن: «آره مادر. پدر کجاست؟ میخوام ازتون خداحافظی کنم.»
لایلا: «پدرت خوابه. بن، درباره دیشب...»
بن: «آره مادر، دیشب چه اتفاقی افتاد؟ من هیچی یادم نمیاد. من امروز صبح کنار کاج روی تپه بیدار شدم. تو میدونی چه اتفاقی افتاد؟»
لایلا با صورتی متعجب گفت: «..... نه..... واقعاً هیچی یادت نمیاد؟»
بن: «نه. به پدر میگی بیاد؟ دوستام منتظرن.»
لایلا: «باشه... عزیزم پاشو، بن داره میره.»
آسا بیرون آمد با حولهای به تن همسرش و گفت: «بن، داری میری؟ درباره دیشب...»
لایلا با آرنج توی شکم آسا زد و گفت: «اون از دیشب هیچی یادش نمیاد.»
آسا دست بر پشت گردن خود گذاشت و گفت: «آها هاها، چه خوب. برو به سلامت پسرم. توی راه مواظب باش.»
بن: «باشه پدر. خداحافظ.»
در این میان آدیش از اتاق بیرون آمد و گفت: «یه بغل آخر نمیدی برادر؟»
لایلا دستمال توی دستش را به طرف آدیش پرتاب کرد و گفت: «یه لباس بپوش!»
آدیش گفت: «مادر، اونطور نیست که شما همه جای بدن من رو دیدید.» سپس آدیش آغوش خود را برای بغل باز کرد. بن جلویش را گرفت و گفت: «مرد گنده، خجالت بکش. برو لباس بپوش. به هر حال خداحافظ همگی.»
بن به سمت ورودی رفت و با دوستانش از آنجا حرکت کردند و رفتند.
پایان چپتر ۲

---فردا... فردا همه چیز عوض میشد.