روز ها به همین ترتیب گذشت تا اینکه لیلای قصه ما از تنهایی و روز های تکراری اش کلافه شد و تصمیم گرفت با مهرداد صحبت کند که با عصبانیت و حرف های زننده مهرداد روبرو شد!
او مدام با داد و بیداد با لیلا صحبت می کرد و منت می گذاشت که "من تو را از آن دخمه نجات دادم، آن وقت تو دو قورت و نیمت هم باقیست!"
لیلا که با محبت و با تمام عشق با مهرداد صحبت میکرد انتظار این رفتار ناشایست را نداشت. این تنهایی و این دعواها ادامه داشت تا اینکه مهرداد از او خواست که با او به مهمانی برود.
لیلا از او سوال کرد:
که چرا باید به مهمانی ای بیایم که پر از زرق و برقِ لباس های ناجور و آرایش غلیظ است؟!
اما مهرداد میگفت:
برای بهتر شدن روابط کاری و شغلم تو باید همرنگ ما شوی!
ولی لیلا اصلا از این موضوع خوشش نمی آمد و خوشحال نبود او دیگر به فکر پول نبود دلش عشق میخواست، از همان عشق های قشنگ بین علی و زینب، اما مهرداد میخواست او را تغییر دهد و شبیه به خود کند.
وقتی که مهرداد نبود لیلا همیشه تنها بود، وقتی هم که بود باز دنبال کار بود. تلفن، ایمیل، پیام و...
کمتر با لیلا صحبت می کرد و آخر صحبتِ شان همیشه دعوا بود.
دیگر آن عشق قشنگ قدیمی نبود. او حالا دستِ بزن هم پیدا کرده بود! و تحمل این زندگی وحشتناک برای لیلا سخت شده بود. اما میترسید که به پدر و مادرش بگوید! چون خودش این زندگی را خواسته بود. هر روز شان دعوا و تکرار بود.
لیلا همه چیز داشت، خانه ای که مثل قصر بود، اسم خانه اش را هم قفس طلایی گذاشته بود!
هر وقت که با مهرداد دعوایش میشد، لیلا داد میزد که "من این قفس طلایی را نمیخواهم، من مرد عاشقی میخواهم که با من خوب رفتار کند، مردی که این وضع نابسامان را سامان بخشد!" اما مهرداد جز پول چیزی را نمیشناخت.

چند سال گذشت...
لیلا به بهانه دخترش سوگل این زندگی ملالت بار را تحمل کرد و فکر میکرد با آمدن سوگل زندگی خوب میشود، اما این طور نشد. مهرداد هر روز بدتر از دیروز میشد. و فکر میکرد که فقط داشتن پول برای زندگی کافی است و به عشق و احساس زنانه توجهی نداشت.
همه زن ها فکر میکنند که اگر بچه دار شوم اخلاق شوهرم خوب می شود، که این فکر کاملا اشتباهی است.
هر روز دعوا و گریه تا این که جانش به لب رسید و درخواست طلاق داد.
شوهرش هم که از قبل با طلاق موافق بود، رضایت داد و مدام میگفت:
آدمی مثل تو به درد من نمیخورد، تو که پول نمیفهمی، زن بودن نمیفهمی، تو لیاقت خانه مثل قصر را نداری. دختری که همیشه پایین شهر زندگی میکرده، بهتر از این فکر نمی کند!
این حرف ها مثل حرف های دیگرش قلب لیلا را می سوزاند اما سوگل! سوگل را چه می کرد!
مهریه اش را که مبلغ زیادی هم بود از مهرداد نخواست و به او پیشنهاد داد که سوگل را به جای مهریه اش نگه دارد.
مهرداد اوایل قبول نمیکرد، اما از طرفی هم چون میخواست از دست لیلا راحت شود قبول کرد. لیلا هم که منتظر همین فرصت بود، لحظهای درنگ نکرد، طلاقش را خواست و به خانه پدری برگشت.
از آن همه ثروتی که با ازدواج به دست آورده بود، با دست خالی البته با سوگل که تمام زیبایی زندگی را در او میدید به خانه برگشت. اما شکسته، ویران شده و با روحی خسته.
در آنجا زینب را دید که حالش خیلی بهتر شده و با امیدی که علی به او داده بود زندگی را زیباتر میدید، مشکلات مالی هنوز ادامه داشت، اما صدای خنده شان از خانه شنیده میشد.
یاد دعاهای بلند بلند علی برای حال زینب افتاد، یاد اشک هایش که در حیاط کوچک شان نماز میخواند و از خدا میخواست که قدرت دهد و کمکشان کند.
اما لیلای قصه ما فقط و فقط پول را باعث خوشبختی میدید. او خدا را، عشق را و توکل را نادیده میگرفت.
حالا زینب بود که لیلا را دلداری میداد و دخترش نرگس با سوگل کوچک بازی میکرد.
مدام این فکر که خودم زندگیم را خراب کردم، لیلا را آزار می داد. زنی که فقط ۲۵ سال داشت، اما با بچه یک سال و نیمه، بی کس و تنها شده بود.

راستش فرقی نمیکند که چقدر پول داری، آن چیزی که زندگی را استوار میکند پول نیست. عشق و علاقه به همدیگر است!
گاهی اوقات زیبایی زندگی را در خانه کوچک دیگران میشود دید. همینطور میشود در خانه ای به بزرگی قصر لبخند کوچکی هم نزد.
دختران سرزمین من!
پول هم مهم است، اما همه زندگی نیست و مهم عشق و ایمان است. پول خوشبختی نمی آورد، بلکه تنها خوش وقتی می آورد و خیلی زود از پول هم خسته می شوید. پس درست انتخاب کنید که مثل لیلای ما زندانیه زندانی از طلا نشوید.
قسمت اول داستان