ویرگول
ورودثبت نام
سمر
سمربنگر چه جان‌های گرامی رفته‌اند از دست! دردی‌ست چون خنجر. یا خنجری چون درد. این من که در من پیوسته می‌گرید. در من کسی آهسته می‌گرید.
سمر
سمر
خواندن ۲ دقیقه·۱۶ روز پیش

برای بغض پس از هر جنگ

مدام با خود و با این روزگار در جنگم...
مدام با خود و با این روزگار در جنگم...

سال‌هاست که می‌جنگم، جنگی که نه مغلوبه‌ای دارد و نه غالبی. همیشه بوده و هست. لحظه‌ای غلبه و باز جنگ از سر گرفته می‌شود. شبیه پیکار کهن خیر و شر، قدس و پلیدی. در ساحت این جنگ ابدی، غمی جاودانه مشتعل است. غمی همزاد عمر که نه آشنا است و نه بیگانه...

از کجا معلوم گریه‌های تولد از سر چیست؟ و غربت زاده شدن عظیم‌تر است یا غربت در گذشتن؟ کدام نشئه‌ی حیات را ترک گفتن سخت‌تر است؟ و پیوستن به کدام، غم‌پرور تر؟

باید به جستجو برخیزم. به آن اهریمن جستن در این چهارگوشه‌ی بلاخیز زمین که پناه بر آن برده‌ام از ارمغان‌ِ غمِ این جنگِ همزاد.

ماه در غبار این طوفان شب‌خیز چون چشمِ خونینِ گشوده‌ای به راه مانده است.

این نور خونین متبرک، این چراغ ترک خورده و شاهد کهن بر هموار و ناهموارِ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ زمین.

تو که نامت ملغمه‌ای از تمام نام‌هاست، تو که در هزاران چهره تکثیر می‌شوی، تو که روح تمام ابدانی! از حلاج و بایزید و ابو مسلم تا کاوه‌ی آهنگر و پوریای ولی و تختی‌ها، تو بگو غبار سم‌کوبان و تاخت اسب‌های این ارابه‌ی کهن تاریخ را چطور باید فرونشاند تا چشم‌ها بینا شوند و منظره‌ها نمایان.

تو که در تمام زمانه‌ها با نامی زیسته‌ای و با دست توانای روزگار آشنایی، تو که لالای گهواره‌ی کودکان را به نام قهرمانی خوانده‌ای از این تاریخ نقل تازه‌ای بخوان، پرده‌ی تازه‌ای بکش، برای این جنگ‌های بی برد و باخت، باز هم جنگاوری‌های شاهنامه را دوره کن...

میوه‌ی بسیار، شاخه‌ی درخت را می‌شکند، شادی بسیار، قلب را. ترکمن می‌گوید، با نصف خنده‌ات بخند تا مجبور نشوی گریه کنی. با جامه‌ی‌ نو، چاروق نو نپوش. کمال، غصه می‌آورد!

نادر_ابراهیمی

من مرده بودم؛ من کشته شده بودم با شلیک خودم! نفس می‌کشم و صدای نفس کشیدن خودم را می‌شنوم، و هر لحظه منتظرم که دیگر این صدا را نشنوم. برای نفس‌نکشیدن چه علامتی روشن‌تر از خودِ نفس‌کشیدن؟ و برای نبودن چه علامتی روشن‌تر از خودِ بودن؟! چه سماجتی به خرج می‌دهند این دیوارها؛ چه سماجتی!

"کلیدر

«بنگر ز جهان چه طرف بر بستم؛ هیچ! وز حاصل عمر چیست در دستم؛ هیچ! شمع طربم ولی چو بنشستم؛ هیچ! من جام جمم ولی چو بشکستم؛ هیچ!»

جنگدوستیباختزندگیمرگ
۱۰
۰
سمر
سمر
بنگر چه جان‌های گرامی رفته‌اند از دست! دردی‌ست چون خنجر. یا خنجری چون درد. این من که در من پیوسته می‌گرید. در من کسی آهسته می‌گرید.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید