
در بعضی پستها حرف از نامه شد، یاد نامههای خودم افتادم. آن نامههای تک خطی که از روی پل میانداختم در رودخانهی سر خیابان. همان رودخانهای که یک بار رانندهی تاکسیای برای باز کردن سر صحبت حرفش را پیش کشید و گفت: اهالی میگویند تابستانها بویش میزند بالا... شما هم تجربه کردهاید؟
و من از پنجره تنها به خیابان و رودخانهاش که در حصار دیوارههای سنگی ناپیدا بود خیره شدم.
همان رودخانه که میگفتند دختری را در آن انداختهاند. لباسی به تن نداشت جز جورابی که تا ساق پا را پوشانده بود و موهایش در آب به نرمی تکان میخورد.
همان رودخانه که بعضی فصلها مرغهای دریایی در مهاجرتشان توقفی چند روزه دارند اطرافش و روی دیوار سنگی لبهاش ردیف مینشینند و بر فرازش بال میگسترانند.
همان رودخانهای که بارها از فراز پل به آن نگاهی انداختهام و عبور کردهام. تابستان ها بو هم میداده است، وقتی آب عقب مینشسته و گل و لای و لجن رو میآمده...
آن نامه ها در واقع آرزوها و خواستههایی دور و خارج از حیطهی اختیار بودهاند و تا حد محال نرسیدنی وبرای تحققشان تنها از خدا کاری ساخته بود و اعجازی.
آن نامهها گاهی گله و شکایت هم بودند از زندگی و همه چیز و ماجراهای سالهای دور به خدا. حالا اعتقادی به آب دادن آرزوها و نامهها ندارم، نمیدانم آن ایام از کی و کجا شنیده بودم که آن طور به صرافت میافتادم که خواستههایم را کلمه کنم و به آب بدهم. و تنها آب وسیعی که میتوانست نامه را در خود حل کند و کلمه را در ملکوت خویش فرو برد همان رودخانهی سر خیابان بود.
گاهی هم در دفترم نامهای مینوشتم. یک بار در کشوی میز تلفن برگهای جا مانده بود شامل نامهای از من به خدا، مادرم در حین تلفن کردن آن را دیده بود. پشت و رویش را نگاهی انداخته و موقع خواندن بعضی کلمهها از سر بدخطی اخمی کرده و باز آن را سرجایش گذاشته بود. نامه را برداشتم، در آن از تولدم گله کرده بودم و از خدا برای توجه ویژهاش برای به دنیا آمدنم تشکر کرده بودم و به خودم یادآوری که تنها خدا در آن لحظات همراهم بوده و اندکی مادرم. کمی از سهل انگاری مادرم بعد از خواندن احساساتم به آن لحظات خاص که هر دو در آنها اشتراک داشتیم دلخور بودم. به هر حال نامه را به ملکوت آب سپردم.
حالا از آن روزها و نامهنگاریها به آن دختری فکر میکنم که سالها قبل موهایش را به ملکوت آب سپرد، به آن حرکت مواج و آرام دستههای مو میان شاخههای آب. آن دختر ربوده شده که لباسی از آب پوشید و آرام خوابید. شاید هم همراه دردی که تنها مرگ آن را تحملپذیر میکرد...