
گاهی انسان نه یک فرد، که مجمعی از صداهای متناقض است؛ گویی در تالارِ آینهٔ درون، چندین خویشتنِ مستقل با هم همزیستی میکنند، بیآنکه زبانِ یکدیگر را بفهمند. این چندپارگی، فراتر از تغییرِ سادهٔ حال است؛ نوعی سکونتِ چندگانه در یک کالبد است که هرکدام، جهان را از دریچهٔ نگاهِ خویش میبینند.
آنکه بلند میخندد، شاید بازماندهٔ آن شادیِ بیآلایش است که در برابرِ هجومِ واقعیتهایِ سخت، به «تمسخرِ جهان» پناه برده است. او با خندههایش، پوچیِ زندگی را به بازی میگیرد و میکوشد با صدایِ بلند، ترسِ پنهانِ درونیاش را بپوشاند. او همان نقابِ زندهای است که به زندگی لبخند میزند، حتی وقتی در اعماق، هیچچیز برای خندیدن وجود ندارد.
در سویِ دیگر، آنکه تلخ اشک میریزد، حافظهٔ رنجهای نزیسته و دردهای فروخورده است. او همان است که وزنِ حقیقیِ هستی را بر دوش میکشد؛ کسی که پشتِ پردهٔ خندهها، عمقِ ناپایداریِ همهچیز را میبیند و هر قطره اشکش، سوگواریِ خاموشی است برای تمامِ آنچه در حالِ فروپاشی است. او صدایِ وجدانِ غمگینی است که در پسِ هیاهوی روزمرگی، حقیقتِ شکنندهٔ انسان بودن را فریاد میزند.
و سومی... همان که به هیچچیز اهمیت نمیدهد. او شاید خردمندترین یا شاید بیتفاوتترینِ آنهاست؛ او که از تماشایِ جدالِ شادی و اندوه خسته شده و به نوعی «بیاعتناییِ متعالی» دست یافته است. او میداند که همهٔ این نوسانات، گذرا هستند و بنابراین، با سردیِ سنگگونهای، از دور به تماشایِ فروپاشیِ خویشتن مینشیند. او همان ناظری است که دستبهسینه ایستاده و میانِ گریه و خنده، سکوتِ مطلق را انتخاب کرده است.
این چندگانه بودن، نه یک بیماری، که ذاتِ پرآشوبِ انسانِ مدرن است؛ ایستادن در میانِ تضادها. ما همیشه مجموعهای از ناتمامها هستیم؛ نیمهای که میخواهد زیستن را جشن بگیرد، نیمهای که میخواهد برای پایانش سوگواری کند، و نیمهای که در نهایت، با بیاعتنایی، همه را به دستِ فراموشی میسپارد. و در این میان، سهمِ ما تنها چرخیدن میانِ این صداهاست؛ تا روزی که بفهمیم این «تعددِ درونی»، نه جنگِ میانِ چند نفر، که موسیقیِ اصلیِ هستیِ ماست.