
بعضی آدمها نه فقط وارد زندگی میشوند، بلکه در ژرفترین لایههای روح جا میگیرند؛ آنچنان که رفتنشان شبیه از دست دادنِ بخشی از خویشتن است. بعد از آن، انسان هرقدر هم به ظاهر ادامه دهد، در درون خود میداند که چیزی برای همیشه کم شده است؛ چیزی که هیچ حضور دیگری دقیقاً جای آن را پر نمیکند.
من نمیدانم چگونه ممکن است کسی از دلِ آدم عبور کند و تمامِ جهان را با خود ببرد. از وقتی که تو رفتهای، همهچیز همان است و در عین حال هیچچیز همان نیست. خیابانها همان خیابانها هستند، آسمان همان آسمان است، اما انگار معنا از میانشان برداشته شده؛ گویی جهان هنوز ایستاده، اما روحش را با تو از دست داده است.
گاهی با خود فکر میکنم دردِ واقعیِ عشق، در لحظهٔ رفتن آغاز نمیشود؛ در لحظهای آغاز میشود که انسان میفهمد دیگر هیچ راهی برای بازگرداندنِ آن حضور وجود ندارد. آنجا که امید آرامآرام از نفس میافتد و خاطره، تنها چیزی میشود که باقی مانده است. خاطرهای که نه میتوان آن را کنار گذاشت و نه میتوان دوباره در آن زندگی کرد.
نامِ تو هنوز در ذهنِ من مثل زخمی روشن است؛ زخمی که هرگز کاملاً بسته نمیشود. نه آنقدر تازه که خون بریزد، و نه آنقدر کهنه که فراموش شود. فقط هست… مثل دردی آرام که در عمقِ جان میتپد و یادآوری میکند که روزی، جایی در این جهان، کسی بوده که قلبِ مرا به شکلی غیرقابل بازگشت تغییر داده است.
و شاید غمانگیزترین حقیقتِ عشق همین باشد:
اینکه گاهی عمیقترین دوست داشتنها، در زندگیِ ما نمیمانند؛ اما در روحِ ما برای همیشه ادامه پیدا میکنند.