
گاهی آنقدر دلتنگت میشوم که تمامِ فلسفههای جهان از یادم میرود و فقط یک کودکِ لجباز در من باقی میماند؛ کودکی که درمانِ همهٔ گریههایش، چند دقیقه تاب خوردن است. آنوقت جهان با همهٔ عظمتش کوچک میشود، و من با همهٔ ادعاهایم کوچکتر؛ و از میانِ این همه خواستن، فقط یک خواسته میماند: اینکه سرم را به شانهات نزدیک کنم و با تابِ موهایت آرام بگیرم.
نمیدانم در گیسوانت چه رازی نهفته است که اینگونه آشوبِ مرا رام میکند. انگار هر تارِ مو، خطی از امنیت است که بر پیشانیِ بیقراریِ من کشیده میشود. وقتی نسیم میانشان میپیچد، من حس میکنم جهان هنوز جای نرمی برای زیستن دارد؛ جایی که میشود بیهیچ ترسی کودک شد، بیهیچ نقابی ساده بود، و بیهیچ توضیحی فقط دوست داشت.
در کنار تو، بیتابی هم رنگِ دیگری دارد؛ دیگر درد نیست، شوق است. مثل کودکی که از شدتِ اشتیاق نمیتواند آرام بگیرد. من هم گاهی همینگونهام؛ آنقدر دلم میخواهد نزدیکت باشم که جهان را فراموش میکنم. دلم میخواهد انگشتانم میان موهایت گم شوند و زمان، برای چند دقیقه، از حرکت بایستد. نه به خاطرِ مالکیت، نه از سرِ نیاز؛ فقط برای لمسِ حضوری که آرامم میکند.
عشق با تو برایم شبیه همان تاببازیهای کودکیست؛ بالا رفتن و پایین آمدن، خندیدن بیدلیل، و باورِ سادهای که میگفت همهچیز خوب است وقتی کسی هست که هلَت بدهد و مراقبت باشد. با تو، دنیا هنوز قابلِ اعتماد است. هنوز میشود چشم بست و مطمئن بود که زمین زیرِ پا خالی نمیشود.
و اگر روزی از من بپرسند عمیقترین آرزویم چیست، شاید با لبخند بگویم: هیچ آرزوی بزرگی ندارم. فقط گاهی آنقدر بیتاب میشوم که از تمام دنیا، دلم میخواهد کنار تو بنشینم و با تابِ موهایت بازی کنم… و همانجا، میانِ عطرِ حضورت، دوباره آرام بگیرم.