دلتنگی های آدمی را، باد ترانه ای می خواند...
آدمیزاد گاهی در برابر فراموشی مقاومت می کند، در برابر جاری بودن و روان شدن، در برابر زندگی حتی.
آدمی گاه راهی می جوید که خود را از دلتنگی برهاند اما چه بسیار زمان ها که خود را غرق در دلتنگی و اندوه رها می سازد و می پذیرد.
دلتنگی های آدمی را، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند
آدمیزاد بیشتر از آنچه خود می پندارد اسیر احساس است و کمتر از آنچه ادعا می کند در برابر دلتنگی و غصه و درد کم توان. گاهی راهی برای فرار ندارد و چه بسیار زمان ها که راهی برای فرار می یابد(به توهم) دست آخر به همان جایی می رسد که از آنجا آغاز کرده بود؛ به کوچه های بن بست دلتنگی و اندوه، و این بار تنگ تر و سخت تر.

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده، اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
آنجا که در تقابل با موج های بی امان و عظیم درد، درد دوری، درد نداشتن، درد از دست دادن و باختن، درد غصه های فراوان و شادی های کم مقدار... به زحمت نفس می گیرد و مجالی می یابد تا حرف بزند، تا خود را از حناق در گلو مانده خلاص کند و مغز را فرصت تنفس فراهم سازد، وقتی بعد از مدت ها زاری کردن و شیون سردادن سر برآورده تا چیزی بگوید، تا نفسی بگیرد، تا یادش بیاید زنده است، اینجاها... به حیرت فراوان، سکوت را ترجیح می دهد.

چیست در ذهن این موجود ناقص الخلقه که گاه درد را بر مرهم، اندوه را بر فراموشی، حرمان را به کامروایی، حزن را به امید و نیستی را به بقا ارجح می پندارد؟
از مغز این موجود درمانده در امواج بی تکلیف احساس چه می گذرد؟
دلتنگی های آدمی را، باد ترانه ای می خواند
از شگفتی های بر زبان نیامده
اگر دانشمندان روزی به راز خودکشی دست جمعی نهنگ ها بر ساحل اقیانوس پی بردند، اگر دریافتند که چه خبر اندوهباری، چه رازی از آینده، چه ابهامی از گذشته یا چه خبری از عشق مشترک همه آنها برملا شده که اینگونه دست از جان شسته، بی وزنی در بیکران آبی را ترک گفته، شادمانی زیستن در جهان پیشاتاریخ را ناپسند دیده، عظمت زیستن و پادشاهی بر اعماق زمین را تلخ یافته خود را به ماسه های سنگدل ساحل ظاهرفریب گوشه پرتی از کناره اقیانوس می سپارند، شاید بتوانند بعد از آن بفهمند انسان اندوهناک دلتنگ دردمند چطور می تواند به سکوت سرکند که سکوت حناق می شود و راه نفس می بندد و او را از زندگی به جهان مردگان تبعید می کند.
در این سکوت حقیقت ما نهفته است،
حقیقت تو و من!
آدمیزاد است دیگر؛ گاهی یک شاهنامه حرف دارد و تنها به کلمه ای بسنده می کند، گاهی از زمین تا ماه راه نپیموده دارد و به گرداگرد خانه محقرش خو می کند، گاهی هزار کار نکرده دارد، هزار داستان نگفته، هزار هدیه پیشکش نکرده، هزار تکه از وجودش باقیمانده که هنوز فدا نکرده، هزار... و با اینهمه...