گاهی دلم برای درخت گوجه سبز خانه قبلیمان تنگ می شود
من آن درخت را خیلی دوست داشتم
برایم دلگرم کننده بود،آرامش بخش بود..
هربار که از پشت پنجره به آن نگاه می کردم؛زمانی که غرق در رنگ سبز و گرم تابستانی بود یا در خواب زمستانی سفیدپوش شده بود یا در بهار تازه از خواب بیدار شده بود و شکوفه ها در گوشه و کنارش نقاشی شده بودند ؛ پاییز هم که می شد شاخه هایش رخ مینمودند و دل می ربودند.هنگام باران هم که زیباتر از همیشه بود.
درست مثل ستون وسط باغچه و مثل سایه بان حیاط را می پوشاند و چه منظره زیبایی درست می کرد...
آه یاد آن روزها و درخت که می افتم دلم می گیرد. به تنگی و تاریکی هوای زمستان. دلم می گیرد برای آن درخت که هرموقع بهار به نیمه می رسید یا تابستان شروع می شد من یک راست می رفتم حیاط و همیشه در کنارش بودم و تا آنجایی که دستم می رسید گوجه سبز می چیدم و می خوردم.
بچه بودم. در عالم خودم با درخت بودم. نمی دانم از بودن با من خوشحال بود یا نه . من با او حرف نمی زدم اما نمی دانم او با من حرف می زد یا نه؛ وقتی نبودم دلش برایم تنگ می شد یا نه... آن درخت امروز دیگر نیست پابرجا نیست
آن لحظه ای که داشت قطع می شد من کنارش نبودم. وقتی از آن خانه رفتیم من تا مدت ها به او سر نزدم سراغ گوجه سبزهایش، زیبایی اش، خودش نرفتم. بعد از آن انگار من بزرگ شدم و آن درخت در ذهنم محو شد.
من دلم برای آن خاطرات سبز و شیرین، برای تنهایی ام با درخت تنگ شده.
