
سلام دوستان گلم امشب قسمت اول داستان فانتزی حماسیه جادوگر شماره 8 رو واستون میزارم دوست دارم نظرتون رو راجب این داستان بدونم ♥️ ards
اگر روزی ستارهٔ هشتم خاموش شد، نه به آسمان پناه ببر و نه به خاک؛ زیرا آنکه بازمیگردد، نه دشمن توست و نه نجاتدهندهٔ تو؛ او پایانِ عهدی است که جهان از یاد برده است.»
میگویند کلانساورد از سنگ، آتش یا خون زاده نشد.
پیش از آنکه نخستین رود راه خود را به دریا بیابد، پیش از آنکه کوهها سر از دل زمین برآورند و پیش از آنکه آسمان نامی برای ستارگانش برگزیند، جهان تنها یک میراث داشت؛ هشت پیمان.
از آن هشت پیمان، هفتتایشان هنوز در معابد زمزمه میشوند.
بر دیوار کاخها حک شدهاند.
بر شمشیر شاهان سوگند خوردهاند.
اما از پیمان هشتم...
نه کاهنی سخن میگوید.
نه کتابی آن را روایت میکند.
نه حتی مردگان نامش را به یاد میآورند.
گویی خودِ کلانساورد، آن را از حافظهٔ خویش بیرون کشیده و در ژرفترین تاریکی جهان دفن کرده است.
با این همه، بعضی رازها با فراموشی نمیمیرند.
فقط...
صبر میکنند.
هزار سال.
یا بیشتر.
تا شبی فرا برسد که آسمان، یکی از ستارگانش را پس بگیرد.
آن شب، هیچ طوفانی برنخاست.
هیچ کوهی فرو نریخت.
هیچ ارتشی به مرزهای دیگری حمله نکرد.
جهان، آرامتر از همیشه بود.
و همین، ترسناکترین بخش ماجرا بود.
در بلندترین قلهٔ شمال، جایی که هیچ نقشهای جرئت کشیدن نامش را نداشت، زنگی به صدا درآمد؛ زنگی که آخرین بار هزار سال پیش نواخته شده بود.
نه دستی آن را نواخت.
نه بادی بر آن وزید.
با این حال، آوایش از دل کوهها گذشت، از جنگلهای بیپایان عبور کرد، از فراز شهرهای سنگی و دریاهای سیاه گذشت و به گوش هر موجود زندهای در کلانساورد رسید.
پادشاهان از خواب برخاستند.
کاهنان دعاهایشان را نیمهکاره رها کردند.
گرگها زوزه نکشیدند.
پرندگان از آسمان فرود افتادند
و کودکانی که همان لحظه به دنیا آمدند...
بیصدا چشم گشودند.
آنگاه...
در سکوتی که حتی زمان نیز جرئت شکستن آن را نداشت...
ستارهٔ هشتم خاموش شد.