
زمستان ۲۰۷۱
قطار برقی با صدایی یکنواخت در دل دشتهای یخزده شمال میلغزید. بیرون پنجره، برف آرام و بیوقفه میبارید؛ نه آنقدر سنگین که جهان را ببلعد و نه آنقدر سبک که دیده نشود. آسمان خاکستری رنگی داشت که انگار سالها بود خورشید را به خاطر نمیآورد.
سیاوش راد کنار پنجره نشسته بود و به منظرهای نگاه میکرد که هر لحظه شبیه به لحظه قبل بود. دشت. برف. تیرهای برق. دشت. برف. تیرهای برق.
قطار از کنار روستاهای متروکی میگذشت که سقف خانههایشان زیر برف خم شده بود. در بعضی از آنها چراغی روشن دیده میشد؛ نوری زرد و ضعیف که در آن سرمای بیپایان بیشتر به خاطره شباهت داشت تا زندگی.
سیاوش پرونده قطوری را روی زانویش گذاشته بود.
روی جلد خاکستری آن نوشته شده بود:
پرونده محرمانه گردان ۳۷۱ وضعیت: مفقود
انگشتانش برای لحظهای روی کلمه آخر مکث کردند.
مفقود.
نه کشته.
نه نابود شده.
فقط مفقود.
بیست سال از پایان جنگ سوم خزر گذشته بود، اما هنوز بعضی پروندهها بسته نشده بودند. بعضی سؤالها همچنان بیپاسخ مانده بودند.
و در میان تمام آنها، گردان ۳۷۱ مشهورترینشان بود.
صد و هشتاد و سه سرباز.
سه افسر.
یک فرمانده.
همگی در زمستان ۲۰۵۱ در درهای کوهستانی به نام خاموشان ناپدید شده بودند.
نه جسدی پیدا شد.
نه تجهیزات.
نه حتی بقایای یک نبرد.
انگار زمین دهان باز کرده و همه را بلعیده بود.
سیاوش پوشه را باز کرد.
عکس قدیمی گردان روی نخستین صفحه قرار داشت.
سربازان در برابر ساختمانی بتنی ایستاده بودند. بعضی لبخند میزدند. بعضی اخم کرده بودند. بعضی مستقیم به دوربین نگاه میکردند.
جوان بودند.
بیش از حد جوان.
سیاوش مدتها به عکس خیره ماند.
بعد نگاهش روی یکی از چهرهها متوقف شد.
چیزی در آن صورت آشنا بود.
چیزی که هر بار دیدنش باعث میشد احساس ناخوشایندی در دلش شکل بگیرد.
مرد جوان موهای تیرهای داشت و لبخند کمرنگی روی لبش دیده میشد.
سیاوش چند لحظه نگاهش کرد.
بعد عکس را بست.
بارها این احساس را تجربه کرده بود.
بارها با خودش گفته بود که این فقط یک شباهت اتفاقی است.
اما هر بار که به آن چهره نگاه میکرد، حس میکرد در آینهای قدیمی خیره شده است.
قطار وارد تونلی شد.
شیشه پنجره ناگهان سیاه شد و تصویر خود سیاوش روی آن افتاد.
چشمهای خسته.
موهای جوگندمی.
خطوط عمیق کنار دهان.
و برای لحظهای کوتاه...
فقط برای لحظهای کوتاه...
احساس کرد کسی پشت سرش ایستاده است.
سریع برگشت.
هیچکس آنجا نبود.
واگن تقریباً خالی بود.
دو مرد کارگر چند ردیف جلوتر خوابیده بودند و پیرزنی در انتهای واگن آرام بافتنی میبافت.
سیاوش نفسش را بیرون داد.
احساس کرد قلبش تندتر میزند.
دستش را روی پیشانی کشید.
چند هفته بود خواب درستی نداشت.
از زمانی که نامه وزارت دفاع به دستش رسیده بود، کابوسها دوباره برگشته بودند.
کابوسهایی که سالها تصور میکرد فراموش شدهاند.
در همه آنها برف میبارید.
همیشه برف میبارید.
و همیشه صدایی از دور شنیده میشد.
صدای بیسیمی که میان خشخش امواج چیزی نامفهوم را تکرار میکرد.
گاهی اسمش را.
گاهی فقط یک عدد را.
۳۷۱.
قطار از تونل خارج شد.
نور کمرنگ عصرگاهی دوباره به واگن برگشت.
سیاوش ساعتش را نگاه کرد.
تا رسیدن به ایستگاه آخر کمتر از یک ساعت مانده بود.
پس از آن باید با خودروی نظامی به سمت دره خاموشان میرفت.
جایی که سالها هیچ انسانی به آن قدم نگذاشته بود.
جایی که هنوز در نقشههای نظامی با رنگ قرمز مشخص میشد.
منطقه ممنوعه.
پنجره را کمی پایین کشید.
هوای یخزده به داخل هجوم آورد.
بوی برف.
بوی فلز.
بوی زمستان.
و ناگهان چیزی دیگر.
بویی آشنا.
بوی دود.
بوی باروت.
سیاوش بیاختیار خشکش زد.
در ذهنش تصویری جرقه زد.
شبی تاریک.
فریادهایی دوردست.
رد نور خمپارهها روی آسمان.
مردی که در بیسیم فریاد میزد:
«مواضع رو نگه دارید!»
تصویر به همان سرعتی که آمده بود ناپدید شد.
سیاوش پلک زد.
واگن دوباره همان واگن بود.
قطار دوباره همان قطار.
اما دستهایش میلرزیدند.
برای نخستین بار از زمان قبول این مأموریت، ترسی واقعی را احساس کرد.
نه ترس از کوهستان.
نه ترس از آنچه ممکن بود پیدا کند.
ترس از چیزی که شاید در انتظارش نبود.
ترس از اینکه دره خاموشان فقط راز گردان ۳۷۱ را در خود پنهان نکرده باشد.
ترس از اینکه بخشی از گذشته خودش نیز آنجا دفن شده باشد.
قطار سوت بلندی کشید.
در دوردست چراغهای ایستگاه میان مه و برف ظاهر شدند.
سیاوش پرونده را بست.
اما پیش از آنکه پوشه را کنار بگذارد، چشمش به آخرین صفحه افتاد.
گزارشی کوتاه که سالها پیش ثبت شده بود.
تنها سه خط.
«آخرین ارتباط ثبتشده با گردان ۳۷۱: ساعت ۲۳:۴۷
فرستنده: سرهنگ فرهاد آریامنش
متن پیام:
اگر کسی این صدا را میشنود... هوا دارد تاریک میشود.»
سیاوش مدتی به جمله آخر خیره ماند.
هوا دارد تاریک میشود.
جملهای عجیب.
بیمعنا.
زیرا پیام در نیمهشب ارسال شده بود.
هوا از ساعتها قبل تاریک شده بود.
قطار آرامآرام سرعتش را کم کرد.
و برای نخستین بار، سیاوش احساس کرد چیزی در دل آن جمله پنهان است.
چیزی که هنوز بعد از بیست سال کسی موفق به فهمیدنش نشده بود.