ویرگول
ورودثبت نام
Ards2
Ards2آرش هستم دامپزشکی که نجار شد و عاشق نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید به دنیای خیال و رویا قدم برمیدارید
Ards2
Ards2
خواندن ۳ دقیقه·۱۵ روز پیش

راز دره خاموشان قسمت 6

آژیر در سراسر اردوگاه پیچید.

صدایی فلزی، کشدار و آشنا.

سربازان از چادرها بیرون ریختند.

برخی در حال دویدن بودند.

برخی اسلحه‌هایشان را برمی‌داشتند.

برخی فریاد می‌زدند.

و در میان همه آنها چیزی وجود داشت که سیاوش را می‌ترساند.

هیچ‌کس نمی‌دانست بیست سال گذشته است.

برای آنها هنوز همان شب بود.

همان جنگ.

همان محاصره.

همان ترس.

زمان در چشمانشان متوقف شده بود.


رهام از میان برف‌ها عبور کرد و به طرف فرهاد آمد.

جوان‌تر از آن بود که باید باشد.

همان چهره‌ای که در عکس دیده می‌شد.

همان نگاه.

همان لبخند کمرنگ.

وقتی به سیاوش رسید، لحظه‌ای ایستاد.

انگار دوستی قدیمی را دیده باشد.

ـ بالاخره برگشتی.

سیاوش چیزی نگفت.

گلویش خشک شده بود.

رهام خندید.

ـ گفتم برمی‌گردی.

به بچه‌ها گفتم.

کسی باور نکرد.

فرهاد نگاهش را از سیاوش برنداشت.

ـ اون شب یادته؟

تصاویر دوباره برگشتند.

شدیدتر.

واضح‌تر.

دیگر فقط سایه نبودند.

خاطره بودند.

واقعی.

زنده.


زمستان ۲۰۵۱

برف تا زانو می‌رسید.

گردان ۳۷۱ بیست و دو روز بود که در محاصره مانده بود.

مهمات رو به پایان بود.

غذا تمام شده بود.

مجروحان هر ساعت بیشتر می‌شدند.

فرهاد او را به اتاق مخابرات فراخوانده بود.

چراغ نفتی روی میز می‌سوخت.

و باد از لای دیوارها زوزه می‌کشید.

فرهاد پاکتی فلزی روی میز گذاشته بود.

ـ باید بری.

سیاوش اعتراض کرده بود.

ـ تنها راه ارتباطی اردوگاه منم.

ـ برای همین باید بری.

فرهاد به پاکت اشاره کرده بود.

ـ این اطلاعات نباید دست دشمن بیفته.

ـ من برمی‌گردم.

فرهاد سکوت کرده بود.

سکوتی که حالا معنی‌اش را می‌فهمید.

او می‌دانست سیاوش دیگر برنمی‌گردد.


خاطره قطع شد.

سیاوش نفسش را بیرون داد.

دستانش می‌لرزیدند.

ـ من رفتم...

فرهاد سر تکان داد.

ـ آره.

ـ بعد چی شد؟

فرهاد مدتی چیزی نگفت.

سپس آرام پاسخ داد:

ـ تو هرگز از این دره خارج نشدی.


جهان برای لحظه‌ای از حرکت ایستاد.

حتی باد.

حتی برف.

حتی صدای آژیر.

ـ چی؟

ـ همون شب کولاک شروع شد.

فرهاد به دوردست خیره شد.

ـ چند کیلومتر دورتر از اردوگاه.

قبل از اینکه به خطوط خودی برسی.

کوه تو رو گرفت.

سیاوش احساس کرد زمین زیر پایش نرم شده است.

ـ نه...

ـ جسدت هیچ‌وقت پیدا نشد.

رهام نگاهش را پایین انداخت.

فرهاد ادامه داد:

ـ ما فکر کردیم اسیر شدی.

اما بعد فهمیدیم مردی که از اینجا رفته، هرگز به مقصد نرسیده.


سیاوش چند قدم عقب رفت.

خاطرات بیست سال زندگی‌اش در ذهنش می‌چرخیدند.

خانه.

خیابان‌ها.

شهرها.

آدم‌هایی که ملاقات کرده بود.

سال‌هایی که پشت سر گذاشته بود.

همه واقعی بودند.

نمی‌توانستند دروغ باشند.

ـ پس اون زندگی چی بود؟

فرهاد لبخند تلخی زد.

ـ نمی‌دونم.

شاید رویا.

شاید رحمت.

شاید آخرین چیزی که ذهن آدم پیش از پذیرفتن مرگ می‌سازه.


در همان لحظه صدای بی‌سیم فرماندهی بلند شد.

خش...

خش...

و بعد صدایی آشنا.

همان صدایی که سال‌ها در پرونده‌ها ثبت شده بود.

«اگر کسی این صدا را می‌شنود...»

فرهاد چشمانش را بست.

سیاوش یخ زد.

او می‌دانست ادامه پیام چیست.

سال‌ها آن را خوانده بود.

اما حالا حقیقت را می‌دید.

این پیام ضبط‌شده نبود.

همین حالا در حال ارسال بود.

همین لحظه.

از بیست سال پیش.

«...هوا دارد تاریک می‌شود...»

صدای فرهاد جوان بود.

خسته بود.

و پر از ناامیدی.

ناگهان سیاوش فهمید.

گردان در زمان گیر نکرده بود.

گردان در آخرین لحظه زندگی خود گرفتار شده بود.

لحظه‌ای که نه تمام می‌شد.

نه ادامه پیدا می‌کرد.

مثل زخمی که هرگز بسته نمی‌شود.


فرهاد به اردوگاه نگاه کرد.

سربازان آماده نبرد بودند.

همان نبردی که بیست سال پیش آغاز شده بود.

ـ ما نمی‌تونیم از اینجا بریم.

سیاوش پرسید:

ـ چرا؟

ـ چون هنوز منتظریم.

ـ منتظر چی؟

فرهاد نگاهش را به او دوخت.

ـ منتظر اینکه یکی از ما قبول کنه همه چیز تموم شده.


سکوت میانشان نشست.

سیاوش به چهره سربازان نگاه کرد.

به رهام.

به مردانی که هنوز امید داشتند.

هنوز می‌جنگیدند.

هنوز فکر می‌کردند فردایی وجود دارد.

و ناگهان چیزی را فهمید.

نه درباره جنگ.

نه درباره زمان.

بلکه درباره خودش.

بیست سال تمام فرار کرده بود.

از آن شب.

از مرگ.

از حقیقت.

و حالا حقیقت روبه‌رویش ایستاده بود.

سرد.

بی‌رحم.

اجتناب‌ناپذیر.

در دوردست آسمان تاریک‌تر شد.

ابرها روی کوهستان خزیدند.

و سیاوش احساس کرد لحظه‌ای بزرگ نزدیک می‌شود.

لحظه‌ای که یا همه چیز را آزاد خواهد کرد...

یا او را برای همیشه در دل دره خاموشان نگه خواهد داشت.

می
۳۲
۵
Ards2
Ards2
آرش هستم دامپزشکی که نجار شد و عاشق نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید به دنیای خیال و رویا قدم برمیدارید
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید