ویرگول
ورودثبت نام
Ards2
Ards2آرش هستم دامپزشکی که نجار شد و عاشق نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید به دنیای خیال و رویا قدم برمیدارید
Ards2
Ards2
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

رقص روی آتش قسمت 3

«بعضی تصمیم‌ها را آدم با عقلش نمی‌گیرد؛ با زخمی می‌گیرد که دیگر جایی برای عمیق‌تر شدن ندارد.»

از روزی که نام سن‌پترزبورگ را روی آن پوستر دید، جهان دیگر برای ملیکا همان جهان قبلی نبود.

حالا هر خیابانی که از آن عبور می‌کرد، به نظرش کوتاه‌تر از فاصله‌ی میان خودش و آن شهر می‌آمد.

هر شب، قبل از خواب، نقشه‌ی روسیه را روی کاغذی کهنه نگاه می‌کرد؛ نه برای اینکه راه را پیدا کند، بلکه برای اینکه مطمئن شود آن شهر واقعاً وجود دارد و فقط خیال یک دختر خسته نیست.

او حتی تلفظ نامش را بارها زیر لب تمرین می‌کرد.

«سن... پتر... بورگ...»

اسم شهر، مثل موسیقی بود.

روزها می‌گذشت.

پول‌های پشت قاب عکس بیشتر می‌شدند.

اما فاصله‌ی او تا رؤیا، نه.

هزینه‌ی ثبت‌نام.

گذرنامه.

ترجمه‌ی مدارک.

بلیت.

اقامت.

هر عددی که می‌خواند، شبیه دیواری تازه بود.

گاهی آدم از دیدن ارتفاع کوه خسته نمی‌شود؛ از شمردن سنگ‌هایی که باید از رویشان عبور کند، خسته می‌شود.

یک عصر، وقتی صاحب خیاطی برای ناهار بیرون رفته بود، ملیکا وارد کافی‌نت کوچکی شد.

کامپیوترها قدیمی بودند.

صدای فن کیس‌ها، سکوت اتاق را می‌جوید.

او آدرس آکادمی را جست‌وجو کرد.

صفحه آرام بالا آمد.

تصاویر یکی‌یکی ظاهر شدند.

تالارهای بزرگ.

آینه‌هایی که تا سقف کشیده شده بودند.

دخترانی که روی پنجه، سبک‌تر از نور حرکت می‌کردند.

و پایین صفحه، جمله‌ای که قلبش را از تپش انداخت:

«پذیرش دانشجویان بین‌المللی از طریق آزمون و ارسال ویدئوی اجرا.»

ویدئو.

تمام بدنش یخ کرد.

او حتی یک گوشی سالم نداشت.

وقتی به خانه برگشت، پدر در آشپزخانه نشسته بود.

روی میز، صفحه‌ی شکسته‌ی همان گوشی افتاده بود.

پدر آن را برداشت.

چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد بدون هیچ حرفی، گوشی را داخل سطل زباله انداخت.

صدای برخوردش با ته فلزی سطل، کوتاه بود.

اما برای ملیکا، انگار درِ آخرین امید بسته شد.

پدر فقط یک جمله گفت:

«این خونه دیگه جای این بازی‌ها نیست.»

آن شب، ملیکا برای نخستین بار، کفش‌های باله‌اش را از پا درنیاورد.

روی زمین نشست.

کفش‌ها هنوز به پاهایش بسته بودند.

با مداد کوتاهی که از خیاطی آورده بود، تکه‌ای کاغذ را برداشت.

نوشت:

«امروز رؤیایم را انداختند توی سطل زباله...»

کاغذ را تا کرد.

داخل پنجه‌ی کفش دست‌دومش گذاشت.

کفش را آرام بوسید.

انگار داشت با تنها دوستی حرف می‌زد که هنوز قضاوتش نمی‌کرد.

از آن شب، هر بار زخمی تازه می‌خورد، کاغذی تازه داخل همان کفش می‌گذاشت.

کم‌کم کفش، از نامه‌هایی پر شد که هیچ‌وقت برای کسی نوشته نشده بودند.

چند هفته بعد، صاحب خیاطی او را صدا زد.

مرد میانسالی بود که کمتر حرف می‌زد.

پاکتی روی میز گذاشت.

گفت:

«یکی از مشتریا اینو جا گذاشته... فیلمبرداره... دوربینش خراب شده، دیگه نمی‌خوادش. شاید به درد تو بخوره.»

داخل پاکت، یک دوربین فیلمبرداری قدیمی بود.

قدیمی...

اما سالم.

ملیکا با ناباوری آن را در دست گرفت.

وزنش، از هر چیزی که تا آن روز گرفته بود، بیشتر بود.

نه به خاطر فلز و شیشه.

به خاطر امید.

آن شب، دوربین را روی چند کتاب گذاشت.

دکمه‌ی ضبط را زد.

موسیقی‌ای در کار نبود.

فقط سکوت اتاق.

او شروع به رقصیدن کرد.

بار اول تعادلش به هم خورد.

بار دوم از کادر خارج شد.

بار سوم روبان کفشش باز شد.

بار چهارم...

پنجم...

ششم...

تا سپیده‌دم، بارها و بارها همان سه دقیقه را تکرار کرد.

وقتی آخرین اجرا تمام شد، نفسش بند آمده بود.

اما این بار، برای اولین بار، احساس کرد رقصش فقط شبیه تقلید نیست.

شبیه خودش شده است.

صبح، مقابل پنجره ایستاد.

همان پنجره‌ای که فقط تکه‌ای باریک از آسمان را نشان می‌داد.

دوربین را روی سینه‌اش فشرد.

آرام گفت:

«من میام...»

این نخستین جمله‌ای بود که بعد از مدت‌ها با صدای بلند بر زبان آورد.

نه خطاب به کسی.

خطاب به شهری که هنوز هزاران کیلومتر دورتر، زیر برف نفس می‌کشید.

سن‌پترزبورگ.

و همان لحظه، بی‌آنکه بداند، سرنوشتش دیگر از آن خانه‌ی کوچک جدا شده بود.

می
۳۲
۷
Ards2
Ards2
آرش هستم دامپزشکی که نجار شد و عاشق نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید به دنیای خیال و رویا قدم برمیدارید
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید