ویرگول
ورودثبت نام
Ards2
Ards2آرش هستم دامپزشکی که نجار شد و عاشق نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید به دنیای خیال و رویا قدم برمیدارید
Ards2
Ards2
خواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیش

سختی های نوشتن قسمت 1

نویسنده بودن از دور شغل قشنگی است.

مردم فکر می‌کنند صبح بیدار می‌شوی، یک فنجان قهوه می‌خوری، الهام مثل پروانه می‌آید روی شانه‌ات می‌نشیند و تو هم شاهکار می‌نویسی.

زر مفت.

واقعیت این است که سه ساعت به صفحه‌ی سفید زل می‌زنی، بعد با خودت دعوا می‌کنی، بعد با کیبورد، بعد با اینترنت، بعد هم آخر شب می‌فهمی تنها جمله‌ای که نوشته‌ای این بوده:

«فصل اول...»

و همان را هم پاک می‌کنی.

آن شب هم دقیقاً همین‌طور بود.

ساعت از دو گذشته بود. چشم‌هایم می‌سوخت، قهوه‌ی روی میز مزه‌ی نفت گرفته بود و لپ‌تاپ با آن مکان‌نمای لعنتی مدام چشمک می‌زد؛ انگار داشت بهم می‌گفت:

«خب؟ شاهکارت کو؟»

به مانیتور نگاه کردم و گفتم:

«اگه خیلی بلدی، خودت بنویس.»

البته مانیتور جواب نداد، ولی مطمئنم اگر می‌توانست، به ریشم می‌خندید.

کمرم را کش دادم و از پشت میز بلند شدم.

خانه ساکت بود.

آن‌قدر ساکت که صدای یخچال هم شبیه ناله‌ی یک پیرمرد شده بود.

رفتم سمت آشپزخانه تا قهوه‌ی تازه درست کنم که ناگهان صدای خنده‌ای از اتاق کارم آمد.

ایستادم.

دوباره همان صدا.

بعد یکی گفت:

«بهش نگین من بستنیشو خوردم.»

یکی دیگر جواب داد:

«خفه شو، خودش الان سکته می‌کنه.»

موهای تنم سیخ شد.

آرام برگشتم سمت اتاق.

دستم را روی دستگیره گذاشتم.

در را باز کردم...

و همان‌جا خشکم زد.

یکی روی صندلی من نشسته بود.

پاهایش را انداخته بود روی میز.

استکان چای دستش بود.

شمشیرش هم به کتابخانه تکیه داده بود.

آترن.

چند بار پلک زدم.

بعد دوباره نگاه کردم.

هنوز همان‌جا بود.

گفتم:

«نه...»

استکان را بالا آورد.

«آره.»

به خودم سیلی زدم.

درد گرفت.

آترن خندید.

«کمکی کرد؟»

«من خوابم.»

«نه.»

«تو واقعی نیستی.»

«نه.»

«من دیوونه شدم.»

«به این یکی نزدیک شدی.»

هنوز داشتم سعی می‌کردم مغزم را روشن کنم که درِ کمد اتاق باز شد.

اول رافائل بیرون آمد.

بعد آریون.

بعد سیاوش.

بعد زارا.

بعد آهنگر.

بعد چند شخصیت دیگر که خودم نوشته بودم و همان لحظه فهمیدم حتی اسم یکی‌شان را هم یادم نیست.

پیرمردی که ریش بلندی داشت جلو آمد و گفت:

«سلام نویسنده.»

گفتم:

«ببخشید... شما؟»

صورتش جمع شد.

«جدی؟»

به بقیه نگاه کرد.

«دیدین؟ سه فصل باهاش زندگی کردم، هنوز اسممو یادش نیست.»

رافائل زد زیر خنده.

آترن آهی کشید.

«گفتم این بشر حافظه نداره.»

پیرمرد غرغرکنان رفت گوشه‌ی اتاق نشست.

من هنوز به همه‌شان خیره بودم.

گفتم:

«این... چه کوفتیه؟»

آریون لبخند زد.

«بهش می‌گن اعتصاب.»

«اعتصاب؟»

«آره.»

«شخصیت‌ها اعتصاب کردن.»

گفتم:

«شخصیت‌ها اعتصاب نمی‌کنن.»

رافائل گفت:

«وقتی نویسنده‌شون تو باشه، چرا، می‌کنن.»

همه خندیدند.

من نه.

هنوز منتظر بودم یکی دوربین مخفی را نشانم بدهد.

آترن از روی صندلی بلند شد.

آمد مقابلم ایستاد.

قدش از من بلندتر بود.

نگاهی به صورتم انداخت و گفت:

«بشین.»

گفتم:

«نمی‌شینم.»

شمشیرش را برداشت.

فقط برداشت.

همان.

گفتم:

«باشه، می‌شینم.»

سیاوش زیر لب گفت:

«چه سریع قانع شد.»

باز هم خنده.

حوصله‌ام داشت سر می‌رفت.

داد زدم:

«یکی بهم بگه اینجا چه خبره!»

آترن دست‌هایش را به هم زد.

«جلسه رسمی شد.»

زارا یک دفتر آورد.

آریون یک خودکار برداشت.

رافائل رفت روی مبل لم داد.

آهنگر هم از آشپزخانه داد زد:

«چایی کی می‌خوره؟»

گفتم:

«اون آشپزخونه‌ی منه!»

آهنگر جواب داد:

«بود.»

بعد صدای باز شدن یخچال آمد.

داد زدم:

«به وسایل من دست نزن!»

از آشپزخانه جواب آمد:

«چه وسایلی؟ سه تا تخم‌مرغ مونده، نصف لیمو و یه سس تاریخ گذشته! ما بهت رحم کردیم.»

رافائل از خنده داشت خفه می‌شد.

آترن با صدای جدی گفت:

«سکوت!»

همه آرام شدند.

بعد مستقیم نگاهم کرد.

«آرش...»

برای اولین بار اسمم را با لحنی گفت که اصلاً شوخی تویش نبود.

«می‌دونی چرا امشب اینجاییم؟»

سرم را تکان دادم.

«نه.»

دفتر را باز کرد.

نفس عمیقی کشید.

و گفت:

«برای محاکمه‌ی تو.»

سکوت تمام اتاق را گرفت.

تنها صدایی که می‌آمد، قل‌قل کتری بود که انگار آن هم منتظر بود ببیند آخر این دادگاه چه بلایی قرار است سر نویسنده‌اش بیاید...

میصدای یخچال
۱
۰
Ards2
Ards2
آرش هستم دامپزشکی که نجار شد و عاشق نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید به دنیای خیال و رویا قدم برمیدارید
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید