ویرگول
ورودثبت نام
Ards2
Ards2آرش هستم دامپزشکی که نجار شد و عاشق نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید به دنیای خیال و رویا قدم برمیدارید
Ards2
Ards2
خواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیش

سختی های نوشتن قسمت 2

آترن دفتر را بست و با همان قیافه‌ای که انگار قرار است حکم اعدام بخواند، گفت:

ـ حالا می‌رسیم به اصل ماجرا.

به زور آب دهانم را قورت دادم.

ـ اصل ماجرا چیه؟

رافائل از روی مبل بلند شد.

ـ تو.

ـ من؟

ـ آره، خود خودت.

آریون جلو آمد و دستش را روی شانه‌ام گذاشت.

ـ آرش... یه سؤال.

ـ بپرس.

ـ تا حالا شده از خودت بپرسی چرا همه‌ی ما این‌قدر بدبختیم؟

گفتم:

ـ خب... داستانه دیگه.

زارا خندید.

ـ نه جانم، تنبلیه.

همه زدند زیر خنده.

اخم کردم.

ـ یعنی چی تنبلی؟

آترن گفت:

ـ یعنی هر وقت نمی‌دونستی داستانو چطوری جلو ببری...

رافائل ادامه داد:

ـ ...یه نفر رو کشتی.

سیاوش گفت:

ـ یا جنگ راه انداختی.

زارا گفت:

ـ یا بارون آوردی.

آریون گفت:

ـ یا سه صفحه فلسفه نوشتی.

آهنگر از آشپزخانه داد زد:

ـ یا ما رو گرسنه گذاشتی!

همه با هم گفتند:

ـ دقیقاً!

گفتم:

ـ خیلی خب، حالا چی می‌خواین؟

آترن گفت:

ـ محاکمه تموم شده.

ـ حکم؟

لبخند زد.

ـ هنوز نه.

اول باید هیئت منصفه رأی بده.

زارا گفت:

ـ موافقین؟

همه دست بلند کردند.

من هم دست بلند کردم.

آترن نگاهم کرد.

ـ تو حق رأی نداری.

ـ چرا؟

ـ چون متهمی، نابغه.

پیرمردی که هنوز اسمش یادم نیامده بود، آرام بلند شد.

عصایش را به زمین زد.

ـ من پیشنهاد دارم.

همه ساکت شدند.

ـ این آدم همیشه پشت لپ‌تاپ نشسته و برای ما تصمیم گرفته.

سرش را به طرفم چرخاند.

ـ وقتشه یکی برای خودش تصمیم بگیره.

رافائل با ذوق گفت:

ـ عالیه.

آریون لبخند زد.

ـ موافقم.

زارا گفت:

ـ خیلی هم موافقم.

آهنگر گفت:

ـ منم.

من با نگرانی پرسیدم:

ـ دقیقاً منظورتون چیه؟

آترن شمشیرش را برداشت.

ـ یعنی...

شمشیر را آرام روی میز گذاشت.

ـ از امشب نویسنده عوض می‌شود.

خندیدم.

ـ چی؟

ـ ما نویسنده می‌شیم.

ـ شما؟

ـ آره.

ـ پس من چی؟

همه با هم گفتند:

ـ شخصیت.

خنده‌ام همان‌جا خشک شد.

گفتم:

ـ شوخیه؟

هیچ‌کس نخندید.

ـ نه...

آریون دفترم را برداشت.

عنوانش را خط زد.

به جایش نوشت:

«زندگی آرش»

گفت:

ـ فصل اول.

رافائل شروع کرد به نوشتن.

«آرش صبح از خواب بیدار شد و پایش خورد به لبه تخت.»

همان لحظه...

تق!

دادم بلند شد.

واقعاً پایم خورد به تخت.

خشکم زد.

رافائل خندید.

ـ اوه... کار کرد.

زارا خودکار را گرفت.

نوشت:

«بعد رفت آشپزخانه، لیوان از دستش افتاد.»

خواستم اعتراض کنم.

لیوان از دستم افتاد.

جرینگ...

همه کف زدند.

آهنگر گفت:

ـ ایول!

من رنگم پریده بود.

ـ این... این چه کوفتیه؟

آریون لبخند زد.

ـ حسش قشنگه، نه؟

ـ نه!

ـ ما سال‌ها همین حس رو داشتیم.

گفتم:

ـ باشه... فهمیدم... غلط کردم.

آترن گفت:

ـ دیر فهمیدی.

رافائل دوباره نوشت.

«آرش به خاطر عصبانیت از خانه بیرون زد.»

ناخواسته بلند شدم.

ـ وایسا...

بدنم خودش راه افتاد.

دستم دستگیره را گرفت.

در را باز کردم.

داد زدم:

ـ نمی‌خوام برم!

ولی پاهایم گوش نمی‌دادند.

زارا از خنده اشکش درآمده بود.

ـ حالا فهمیدی شخصیت بودن یعنی چی؟

خودم را به زور برگرداندم.

دفتر را از دست رافائل قاپیدم.

همه ساکت شدند.

نفس‌نفس می‌زدم.

گفتم:

ـ باشه...

ـ قبول.

ـ از این به بعد کمتر اذیتتون می‌کنم.

آترن گفت:

ـ قول؟

ـ قول.

آریون گفت:

ـ دیگه هر جا کم آوردی، فلسفه نمی‌نویسی؟

ـ نه.

رافائل گفت:

ـ الکی نمی‌کشیمون؟

ـ نه.

زارا گفت:

ـ آخر داستان یه ذره خوشبختی هم می‌دی؟

چند ثانیه فکر کردم.

ـ اگه داستان اجازه بده...

زارا بالش را پرت کرد توی صورتم.

ـ باز شروع کرد!

همه از خنده منفجر شدند.

آترن جلو آمد.

دفتر را از دستم گرفت.

لبخند زد.

ـ باشه نویسنده...

فعلاً اعتصاب تموم شد.

ولی یادت باشه...

سرنوشت ما...

دست تو نیست.

قلم را گذاشت روی میز.

ـ دست اینه.

همه یکی‌یکی محو شدند.

اول زارا.

بعد آهنگر.

بعد سیاوش.

بعد رافائل.

بعد آریون.

آخر از همه آترن رفت.

قبل از رفتن برگشت و گفت:

ـ راستی...

اگه تو داستان بعدی دوباره بی‌خودی منو بکشی...

این دفعه فقط نمیایم مهمونی...

میایم دنبالت.

لبخند زد.

و ناپدید شد.

***

صبح با صدای زنگ گوشی بیدار شدم.

به خودم خندیدم.

ـ چه خواب مسخره‌ای...

رفتم پشت لپ‌تاپ.

صفحه هنوز باز بود.

خواستم داستان جدید را شروع کنم.

ناگهان چشمم به مانیتور افتاد.

روی صفحه فقط یک جمله نوشته شده بود.

در حالی که مطمئن بودم دیشب آن را ننوشته‌ام.

«فکر نکن چون بیدار شدی، همه‌چیز خواب بوده...

ـ آترن»

چند ثانیه فقط نگاهش کردم.

بعد آرام لپ‌تاپ را بستم.

بلند گفتم:

«باشه... این یکی رو زنده می‌ذارم.»

از داخل کمد صدایی آمد:

«قول مردونه؟»

لبخند زدم.

ـ لعنتی‌ها... هنوز نرفتین؟

پایان

شروع نوشتن
۱
۰
Ards2
Ards2
آرش هستم دامپزشکی که نجار شد و عاشق نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید به دنیای خیال و رویا قدم برمیدارید
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید