
آن شب، سیاوش تا سپیدهدم کنار دیوار نشست.
نه به خاطر سرما.
نه به خاطر طوفان.
بلکه به خاطر جملهای که با چاقو روی سیمان حک شده بود.
سیاوش... چرا اینقدر دیر آمدی؟
بارها آن را خواند.
بارها با خودش تکرار کرد.
اما هر بار معنا ترسناکتر میشد.
زیرا اگر کسی در زمستان ۲۰۵۱ نام او را روی آن دیوار نوشته بود، فقط دو احتمال وجود داشت.
یا کسی او را میشناخته است.
یا او بخشی از چیزی بوده که از یادش رفته بود.
و سیاوش از هیچکدام خوشش نمیآمد.
صبح، طوفان فروکش کرده بود.
نور خاکستری رنگی از میان ابرها عبور میکرد.
نادر هنوز خواب بود.
سیاوش بیصدا از ساختمان بیرون رفت.
برف تا زانو میرسید.
سکوت عجیبی بر پایگاه حکمفرما بود.
سکوتی که بیشتر به انتظار شباهت داشت.
انگار کوهستان چیزی را میدانست.
چیزی که هنوز برای انسانها فاش نشده بود.
او قدمزنان به سمت میدان مرکزی پایگاه رفت.
در آنجا بقایای یک دکل مخابراتی عظیم قرار داشت.
اسکلتی فلزی که از دل برف بیرون زده بود.
وقتی به آن نزدیک شد، ناگهان چیزی توجهش را جلب کرد.
رد پا.
ردپاهایی تازه.
قلبش تند زد.
برف شب گذشته بسیار سنگین بود.
هر اثری را باید از بین میبرد.
اما این ردپاها روی لایه جدید برف قرار داشتند.
یعنی چند ساعت بیشتر عمر نداشتند.
سیاوش زانو زد.
رد کفش نظامی.
نه حیوان.
نه اشتباه دید.
انسان.
او مسیر را دنبال کرد.
ردپاها از میان پایگاه عبور میکردند.
از کنار انبار مهمات.
از کنار درمانگاه.
و به سمت دامنه کوه میرفتند.
اما ناگهان...
تمام شدند.
نه کمرنگ شدند.
نه در برف گم شدند.
تمام شدند.
انگار صاحبشان در همان نقطه ناپدید شده باشد.
سیاوش مات به زمین نگاه کرد.
و درست همانجا چیزی از زیر برف بیرون زده بود.
او با دست برف را کنار زد.
فلز.
یک پلاک نظامی.
قلبش فرو ریخت.
پلاک را برداشت.
روی آن نوشته شده بود:
سیاوش راد گردان ۳۷۱
جهان برای لحظهای ساکت شد.
باد.
کوهستان.
برف.
همهچیز دور شد.
او به پلاک خیره ماند.
دستهایش میلرزیدند.
زیر لب گفت:
ـ نه...
این غیرممکن بود.
او هرگز عضو گردان ۳۷۱ نبوده است.
پروندهها را بارها خوانده بود.
نامش در هیچ فهرستی وجود نداشت.
پس این پلاک از کجا آمده بود؟
وقتی به ساختمان برگشت، نادر آماده حرکت بود.
اما سیاوش چیزی درباره پلاک نگفت.
نمیتوانست.
خودش هم نمیفهمید چه اتفاقی در حال رخ دادن است.
آن روز تصمیم گرفتند قسمت شرقی دره را بررسی کنند.
منطقهای که آخرین سیگنال گردان از آنجا ثبت شده بود.
هوا سردتر شده بود.
ابرها پایینتر آمده بودند.
و هرچه جلوتر میرفتند، مه غلیظتر میشد.
گاهی سیاوش احساس میکرد سایههایی را میان مه میبیند.
چهرههایی محو.
سربازانی که چند متر دورتر راه میروند.
اما وقتی دوباره نگاه میکرد، چیزی آنجا نبود.
نزدیک ظهر به سنگری نیمهمدفون رسیدند.
سقف آن فرو ریخته بود.
اما بخشی از فضای داخلی هنوز سالم مانده بود.
نادر وارد شد.
ناگهان صدایش لرزید.
ـ سیاوش...
ـ چی شده؟
ـ اینو ببین.
سیاوش نزدیک رفت.
روی دیوار سنگر، نقشه عملیاتی بزرگی نصب شده بود.
پوشیده از گردوغبار.
اما نکته عجیب چیز دیگری بود.
روی نقشه چند علامت با ماژیک قرمز کشیده شده بود.
و زیر آنها تاریخی نوشته شده بود.
۲۳ ژانویه ۲۰۷۱
سیاوش یخ زد.
امروز.
دقیقاً امروز.
او دوباره تاریخ را خواند.
اشتباه نمیکرد.
امروز.
اما این نوشته باید بیست سال پیش روی دیوار ثبت شده میبود.
نادر آرام گفت:
ـ یکی اینجا بوده.
اخیراً.
سیاوش چیزی نگفت.
زیرا برای نخستین بار به نتیجهای ترسناک رسیده بود.
شاید هیچکس اینجا نبوده.
شاید آن نوشته واقعاً بیست سال پیش کشیده شده بود.
غروب فرا رسید.
آسمان به رنگ سرب درآمد.
آنها تصمیم گرفتند پیش از تاریکی بازگردند.
اما درست هنگام خروج از سنگر، صدایی در بیسیم نادر پیچید.
خش...
خش...
سپس صدایی واضح.
این بار واضحتر از همیشه.
آنقدر واضح که هیچکس نمیتوانست آن را انکار کند.
«اینجا قرارگاه سپهر...»
نادر خشکش زد.
صدا ادامه داد:
«گردان ۳۷۱ پاسخ دهد...»
هر دو به بیسیم خیره شدند.
خش...
«گردان ۳۷۱ پاسخ دهد...»
سپس صدایی دیگر وارد ارتباط شد.
صدایی جوان.
خسته.
آشنا.
«اینجا ۳۷۱...»
نفس سیاوش بند آمد.
«...ما هنوز در موقعیت هستیم...»
نادر رنگش پرید.
«...دشمن از سمت شمال پیشروی کرده...»
باد شدیدی میان دره پیچید.
و صدای جوان ادامه داد:
«...و سیاوش هنوز برنگشته...»
سیاوش احساس کرد زمین زیر پایش خالی شد.
نام خودش.
او نام خودش را شنیده بود.
بیسیم ناگهان خاموش شد.
سکوت.
کامل.
مرگبار.
نادر با وحشت به او نگاه کرد.
ـ اون... اسم تو رو گفت؟
سیاوش پاسخی نداد.
چون ذهنش جای دیگری بود.
در اعماق خاطرهای تاریک.
خاطرهای که سالها پشت دیواری ضخیم پنهان شده بود.
برای لحظهای کوتاه تصویری در ذهنش جرقه زد.
یک شب برفی.
سنگری تاریک.
سربازی جوان که لبخند میزد.
و خودش...
با یونیفرم گردان ۳۷۱.
تصویر به سرعت ناپدید شد.
اما این بار اثری از خود باقی گذاشت.
ترک کوچکی در دیوار فراموشی.
ترکی که هر لحظه بزرگتر میشد.
و سیاوش ناگهان فهمید از چه چیزی میترسد.
نه از گردان.
نه از دره خاموشان.
نه از ارواح.
بلکه از حقیقتی که در انتهای این جاده انتظارش را میکشید.
حقیقتی که شاید ثابت میکرد او هرگز از این دره خارج نشده است.