
آن شب هیچکدام نخوابیدند.
نادر کنار بخاری نشسته بود و هر چند دقیقه یک بار به بیسیم نگاه میکرد؛ انگار میترسید دوباره روشن شود.
یا شاید میترسید روشن نشود.
اما سیاوش درگیر چیزی عمیقتر بود.
خاطره.
نه یک خاطره کامل.
تکههایی شکسته.
تصاویر کوتاه.
صداها.
چهرهها.
هرچه بیشتر تلاش میکرد آنها را کنار هم بچیند، بیشتر از دستش فرار میکردند.
تنها چیزی که واضح بود، حس آشنایی عجیبی بود که نسبت به این دره داشت.
مثل کسی که پس از سالها به خانهای متروک بازگشته باشد.
سپیده نزده بود که از ساختمان خارج شد.
هوا آرام بود.
بیش از حد آرام.
ابرها کنار رفته بودند و برای نخستین بار آسمان دیده میشد.
خاکستری.
بیرنگ.
بیانتها.
سیاوش به سمت ارتفاعات شمالی راه افتاد.
جایی که آخرین پیام گردان از آنجا مخابره شده بود.
نادر مخالفت کرد.
فریاد زد.
تهدید کرد.
اما در نهایت همراهش آمد.
هیچکدام حاضر نبودند تنها بمانند.
سه ساعت بعد به شکاف باریکی در دل کوه رسیدند.
در نقشهها چیزی از آن ثبت نشده بود.
دهانهای تاریک میان دو دیواره سنگی.
باد سردی از داخل آن بیرون میوزید.
سیاوش احساس کرد قلبش سنگین شده است.
بیاختیار گفت:
ـ اینجاست...
نادر نگاهش کرد.
ـ از کجا میدونی؟
سیاوش پاسخی نداشت.
فقط میدانست.
همانطور که آدم نام خودش را میداند.
وارد شکاف شدند.
راهرو طبیعی کوهستان چند صد متر ادامه داشت.
سقف در بعضی نقاط آنقدر کوتاه میشد که مجبور بودند خم شوند.
و بعد ناگهان مسیر باز شد.
نادر خشکش زد.
سیاوش نیز ایستاد.
در برابرشان درهای پنهان قرار داشت.
درهای که روی هیچ نقشهای وجود نداشت.
در میان برفها چراغهایی کمنور میدرخشیدند.
دود از دودکشها بالا میرفت.
و صدای انسانها شنیده میشد.
سیاوش احساس کرد خون در رگهایش یخ زده است.
زیرا آنجا...
یک اردوگاه نظامی وجود داشت.
اما اردوگاهی متعلق به بیست سال پیش.
چادرها.
سنگرها.
خودروهای زرهی.
آنتنهای ارتباطی.
همه متعلق به زمستان ۲۰۵۱ بودند.
نه فرسوده.
نه متروک.
کاملاً سالم.
انگار زمان در آن نقطه متوقف شده بود.
در دوردست چند سرباز میان برف حرکت میکردند.
جوان.
زنده.
نفسکش.
نه روح.
نه سایه.
انسان.
نادر زیر لب زمزمه کرد:
ـ خدایا...
سیاوش دیگر صدای او را نمیشنید.
چشمانش روی یکی از سربازان ثابت مانده بود.
جوانی با موهای تیره.
لبخندی خسته.
و پلاکی بر سینه.
رهام.
همان چهرهای که بارها در عکسها دیده بود.
رهام زنده بود.
بیست سال پس از ناپدید شدنش.
آنها تا غروب از دور اردوگاه را زیر نظر گرفتند.
و هرچه بیشتر نگاه کردند، حقیقت عجیبتر شد.
هیچکس پیر نشده بود.
هیچکس از گذر زمان خبر نداشت.
برای آنها جنگ هنوز ادامه داشت.
برای آنها هنوز زمستان ۲۰۵۱ بود.
گاه صدای فرماندهان شنیده میشد.
گاه صدای موتور خودروها.
گاه خنده سربازان.
همه چیز واقعی بود.
وحشتناکترین بخش ماجرا همین بود.
خورشید پشت کوهها پنهان شد.
در اردوگاه چراغها روشن شدند.
و ناگهان صدایی از پشت سرشان آمد.
ـ بالاخره برگشتی.
سیاوش با وحشت چرخید.
مردی پشت سرش ایستاده بود.
لباس نظامی پوشیده بود.
ریش کوتاهی داشت.
و نگاهش آرام بود.
سیاوش او را شناخت.
فرهاد آریامنش.
فرمانده گردان ۳۷۱.
همان مردی که باید بیست سال پیش مرده میبود.
نادر قدمی عقب رفت.
اما فرهاد فقط به سیاوش نگاه میکرد.
انگار نادر را نمیدید.
انگار هیچکس جز سیاوش آنجا نبود.
ـ خیلی طول کشید.
سیاوش با صدایی گرفته گفت:
ـ تو...
ـ منتظرت بودیم.
ـ اینجا چه خبره؟
فرهاد لبخند تلخی زد.
ـ ما هم سالها همین سؤال رو پرسیدیم.
سپس به اردوگاه اشاره کرد.
ـ برای ما فقط سه روز گذشته.
سه روز از آخرین نبرد.
سه روز از آخرین حمله.
اما ظاهراً بیرون از اینجا بیست سال گذشته.
سیاوش به اردوگاه نگاه کرد.
مغزش نمیتوانست آنچه را میدید بپذیرد.
ـ این غیرممکنه.
ـ بله.
فرهاد به آسمان نگاه کرد.
ـ اما حقیقتها معمولاً اهمیتی به ممکن بودن نمیدن.
چند دقیقه سکوت میانشان حاکم شد.
سپس فرهاد آرام گفت:
ـ هنوز یادت نمیاد؟
سیاوش اخم کرد.
ـ چی رو؟
ـ اون شب.
باد میان صخرهها پیچید.
فرهاد ادامه داد:
ـ تو اینجا بودی.
همراه ما.
همراه گردان ۳۷۱.
سیاوش احساس کرد چیزی درونش شکست.
ـ نه...
ـ چرا.
فرهاد قدمی جلو آمد.
ـ تو افسر مخابرات بودی.
آخرین نفری که قبل از محاصره از اردوگاه خارج شد.
آخرین نفری که قول داد برگرده.
تصاویر در ذهن سیاوش منفجر شدند.
سنگر.
برف.
رهام.
صدای خمپارهها.
فرهاد که چیزی در دستش میگذاشت.
و خودش که میان کولاک دور میشد.
نفسش بند آمد.
خاطرات بازمیگشتند.
یکی پس از دیگری.
مثل سیلی ویرانگر.
او آنجا بوده است.
تمام این سالها آنجا بوده است.
اما چگونه؟
چرا هیچچیز را به یاد نداشت؟
فرهاد دستش را روی شانه او گذاشت.
ـ وقتشه حقیقت رو ببینی.
سیاوش به اردوگاه نگاه کرد.
به سربازانی که هنوز زنده بودند.
به مردانی که زمان فراموششان کرده بود.
و ناگهان متوجه شد این تازه آغاز راز است.
زیرا اگر او واقعاً بیست سال پیش اینجا بوده...
پس مردی که تمام این سالها بیرون از دره زندگی کرده چه کسی بوده است؟
و چرا خاطراتش تازه حالا بازمیگشتند؟
در دوردست، آژیر خطر اردوگاه به صدا درآمد.
و برای نخستین بار در بیست سال گذشته، گردان ۳۷۱ آماده نبرد میشد.