
باد دوباره برخاسته بود.
اما این بار صدایش فرق میکرد.
دیگر شبیه باد نبود.
شبیه زمزمه صدها انسان بود.
صدها صدای گمشده.
صدها نام فراموششده.
صدها زندگی نیمهتمام.
سیاوش روی بلندی مشرف به اردوگاه ایستاده بود و به چراغهای کمنور سنگرها نگاه میکرد.
پایین، سربازان گردان ۳۷۱ آماده نبرد میشدند.
همان نبردی که بیست سال پیش آغاز شده بود.
همان نبردی که هرگز پایان نیافته بود.
برای آنها زمان متوقف شده بود.
اما برای سیاوش نه.
او اکنون حقیقت را میدانست.
و حقیقت، سنگینتر از آن بود که بتوان با آن زندگی کرد.
یا مرد.
فرهاد کنارش ایستاده بود.
هر دو به اردوگاه نگاه میکردند.
به مردانی که دیگر به هیچ تقویمی تعلق نداشتند.
فرهاد آرام گفت:
ـ میدونی مشکل چیه؟
سیاوش سکوت کرد.
ـ ما از مرگ نترسیدیم.
از فراموش شدن ترسیدیم.
باد از میان سنگها عبور کرد.
فرهاد ادامه داد:
ـ وقتی ارتباط قطع شد، وقتی کمک نرسید، وقتی فهمیدیم هیچکس نمیاد... هر کدوم از ما به چیزی چنگ زدیم.
ـ به چی؟
ـ امید.
لبخندی غمگین روی صورتش نشست.
ـ و امید گاهی از مرگ هم خطرناکتره.
در اردوگاه، رهام کنار آتش نشسته بود.
به همان شکل که در عکسهای قدیمی دیده میشد.
جوان.
خسته.
زنده.
او سرش را بلند کرد و به سیاوش نگاه کرد.
برای لحظهای کوتاه، انگار همهچیز ساکت شد.
رهام لبخند زد.
همان لبخند سادهای که سالها پیش در سنگر دیده بود.
سیاوش ناگهان خاطرهای را به یاد آورد.
شبی پیش از محاصره.
رهام از او پرسیده بود:
ـ فکر میکنی آخرش چی میشه؟
سیاوش جوان خندیده بود.
ـ جنگ تموم میشه.
همه برمیگردیم خونه.
و حالا بیست سال گذشته بود.
اما هیچکس برنگشته بود.
خورشید پشت کوهها فرو میرفت.
سایهها بلندتر میشدند.
آسمان به رنگ سرب درآمده بود.
در همان لحظه، صدای بیسیم دوباره در اردوگاه پیچید.
خش...
خش...
و بعد همان پیام.
همان پیام جاودانه.
«اگر کسی این صدا را میشنود...»
سربازان ایستادند.
فرهاد چشمانش را بست.
رهام به زمین نگاه کرد.
همه آن را بارها شنیده بودند.
شاید هزار بار.
شاید میلیونها بار.
مثل ساعتی که در لحظهای خاص شکسته باشد و مدام یک زمان را تکرار کند.
«...هوا دارد تاریک میشود...»
سیاوش ناگهان فهمید.
پیام، درخواست کمک نبود.
هشدار نبود.
آخرین گزارش نظامی هم نبود.
اعتراف بود.
فرهاد آن شب حقیقت را فهمیده بود.
فهمیده بود که جنگ تمام شده است.
فهمیده بود که دیگر بازگشتی وجود ندارد.
فهمیده بود که تاریکی در حال رسیدن است.
نه تاریکی شب.
تاریکی فراموشی.
سیاوش به سمت مرکز اردوگاه رفت.
قدمهایش روی برف صدای خشکی ایجاد میکرد.
همه به او نگاه میکردند.
فرهاد.
رهام.
و صدها سربازی که میان زمان گم شده بودند.
او در میان اردوگاه ایستاد.
سکوت همه جا را گرفت.
سپس برای نخستین بار با صدایی بلند گفت:
ـ جنگ تموم شده.
هیچکس چیزی نگفت.
فقط باد وزید.
ـ بیست سال گذشته.
چشمان رهام لرزید.
ـ هیچ دشمنی وجود نداره.
هیچ محاصرهای وجود نداره.
هیچ نیروی کمکی هم در راه نیست.
صدای او میان کوهها پیچید.
ـ ما مردیم...
واژه آخر مانند تیری در سکوت فرو رفت.
چند نفر سرشان را پایین انداختند.
چند نفر گریستند.
و چند نفر فقط به دوردست خیره ماندند.
گویی برای اولین بار چیزی را میدیدند.
فرهاد آرام جلو آمد.
در چشمانش دیگر ترسی نبود.
فقط خستگی.
خستگی بیست سال انتظار.
ـ بالاخره گفتیش.
سیاوش چیزی نگفت.
فرهاد لبخند زد.
ـ ما نمیتونستیم.
یکی باید این حقیقت رو به زبون میآورد.
یکی که هنوز بهش باور داشت.
ناگهان اتفاقی عجیب رخ داد.
باد متوقف شد.
ابرها ایستادند.
حتی صدای بیسیم خاموش شد.
و سپس برف شروع به درخشیدن کرد.
نوری کمرنگ از زمین برخاست.
مثل مه.
مثل رؤیا.
مثل خاطره.
سربازان یکی یکی محو شدن را آغاز کردند.
نه با درد.
نه با ترس.
آرام.
مثل عکسی که زیر نور خورشید رنگ میبازد.
رهام آخرین بار به سیاوش نگاه کرد.
لبخند زد.
و گفت:
ـ حالا میتونیم بریم خونه؟
سیاوش نتوانست جواب بدهد.
گلویش پر از بغض شده بود.
رهام همانطور که لبخند میزد ناپدید شد.
و برف جایش را گرفت.
چند دقیقه بعد فقط سیاوش و فرهاد باقی مانده بودند.
اردوگاه خالی شده بود.
چادرها.
سنگرها.
دکلها.
همه در مه فرو میرفتند.
گویی هرگز وجود نداشتهاند.
فرهاد به آسمان نگاه کرد.
برای نخستین بار ستارهای میان ابرها دیده میشد.
ـ عجیبه.
ـ چی؟
ـ یادم نمیاد آخرین بار آسمون رو دیده باشم.
سیاوش لبخند تلخی زد.
فرهاد سرش را تکان داد.
ـ ممنون که برگشتی.
و سپس او نیز آرام در نور محو شد.
سیاوش تنها ماند.
در سکوت.
در برف.
در دل دره خاموشان.
دیگر نه اردوگاهی وجود داشت.
نه صدایی.
نه جنگی.
فقط کوهستان.
فقط باد.
فقط شب.
او به جایی نگاه کرد که زمانی گردان ۳۷۱ در آن ایستاده بود.
سپس چشمانش را بست.
خسته بود.
بسیار خسته.
برای نخستین بار در بیست سال گذشته دیگر نیازی به فرار نداشت.
دیگر نیازی به خاطره ساختن نداشت.
دیگر نیازی به وانمود کردن نداشت.
حقیقت را پذیرفته بود.
و حقیقت، هرچند تلخ، آرامش عجیبی داشت.
صبح روز بعد، نادر شکیبا سیاوش را پیدا نکرد.
تمام دره را جستوجو کرد.
همه جا را.
اما اثری از او نبود.
تنها چیزی که یافت، پلاک زنگزدهای بود که زیر لایهای از برف دفن شده بود.
روی آن نوشته شده بود:
سیاوش راد گردان ۳۷۱
و در پشت آن، جملهای کوتاه حک شده بود:
هوا دیگر تاریک نیست.