ویرگول
ورودثبت نام
Ards2
Ards2آرش هستم دامپزشکی که نجار شد و عاشق نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید به دنیای خیال و رویا قدم برمیدارید
Ards2
Ards2
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

رقص روی آتش قسمت 2

«آدم‌ها همیشه خیال می‌کنند رؤیاها با پول خریدنی‌اند؛ هیچ‌کس نمی‌داند بیشتر رؤیاها از میان چیزهایی پیدا می‌شوند که دیگران دور انداخته‌اند.»

سه روز از آن شب گذشته بود.

سه روز از شکستن صفحه‌ی گوشی.

سه روز از کمربندی که روی شانه‌های ملیکا خط انداخته بود.

سه روز از جمله‌ای که هنوز در گوشش زنگ می‌زد:

«رؤیا، مال آدم‌هاییه که حق انتخاب دارن... تو نداری.»

اما عجیب بود.

بدن انسان، زودتر از روح، خودش را ترمیم می‌کند.

کبودی‌ها کم‌رنگ می‌شوند.

ناخن دوباره رشد می‌کند.

زخم‌ها پوست تازه می‌آورند.

اما بعضی جمله‌ها، جایی درون آدم خانه می‌کنند؛ جایی که هیچ پزشکی بلد نیست بخیه‌اش بزند.

خیاطی در انتهای یک پاساژ قدیمی بود.

نه تابلوی درستی داشت، نه ویترینی که کسی را وسوسه کند.

پشت شیشه فقط مانکنی ایستاده بود که سال‌ها پیش سفید بوده و حالا به رنگ گردوغبار درآمده بود.

هشت ساعت در روز، صدای چرخ خیاطی مثل عقربه‌های ساعتی بود که فقط یک زمان را بلد بود:

کار...

کار...

کار...

دست‌های ملیکا پارچه می‌بریدند.

اما ذهنش جای دیگری بود.

هر بار که متر خیاطی را روی پارچه می‌کشید، فاصله‌ی میان دو قدم یک بالرین را تصور می‌کرد.

وقتی اتوی بخار روی لباس‌ها حرکت می‌کرد، به حرکت نرم بازوهای یک رقصنده فکر می‌کرد.

وقتی نخ از سوزن رد می‌شد، انگار در ذهن او موسیقی آغاز می‌شد.

بدنش حتی در سکون هم تمرین می‌کرد.

حقوقش زیاد نبود.

آن‌قدر کم بود که آخر هر ماه، انگار پول هم از خجالت، زودتر از جیبش فرار می‌کرد.

اما از همان روز، تصمیم گرفت هر هفته یک اسکناس کوچک کنار بگذارد.

نه در کیفش.

نه زیر تشک.

نه داخل کمد.

پشت قاب عکس قدیمی مادرش.

جایی که هیچ‌کس فکر نمی‌کرد رؤیا بتواند آنجا پنهان شود.

هر بار که اسکناس تازه‌ای را پشت قاب می‌گذاشت، لب‌هایش بی‌صدا تکان می‌خورد.

انگار با خودش قرار تازه‌ای می‌بست.

یک عصر پاییزی، هنگام بازگشت از خیاطی، باران آرام روی شهر می‌نشست.

نه آن‌قدر شدید که آدم را خیس کند.

فقط آن‌قدر که خیابان‌ها را شبیه خاطره کند.

ملیکا مسیر همیشگی‌اش را عوض کرد.

بی‌هدف راه می‌رفت.

کوچه‌ای را دید که تا آن روز هیچ‌وقت از آن نگذشته بود.

در انتهای کوچه، مغازه‌ای کوچک بود.

تابلوی زنگ‌زده‌اش فقط یک کلمه داشت:

تاناکورا

داخل مغازه، همه‌چیز بوی زندگی‌های ناتمام می‌داد.

ساعت‌هایی که دیگر زمان را نشان نمی‌دادند.

چمدان‌هایی که دیگر سفری در انتظارشان نبود.

کتاب‌هایی که صاحبانشان هیچ‌وقت فصل آخرشان را نخوانده بودند.

و گوشه‌ای...

زیر قفسه‌ای چوبی...

یک جفت کفش باله.

سفید نبودند.

رنگشان میان خاکستری و کرم گم شده بود.

روبان‌هایشان نخ‌کش شده بود.

پنجه‌هایشان آن‌قدر ساییده شده بود که معلوم بود سال‌ها روی صحنه نفس کشیده‌اند.

ملیکا زانو زد.

کفش‌ها را با هر دو دست برداشت.

سبک بودند.

آن‌قدر سبک که انگار هنوز خاطره‌ی آخرین رقصنده را در خود نگه داشته بودند.

پیرمرد سمسار لبخندی زد.

گفت:

«اونا رو کسی نمی‌خره دخترم... سال‌هاست همون‌جان.»

ملیکا آرام پرسید:

«چند؟»

پیرمرد قیمت را گفت.

بیشتر از چیزی بود که ملیکا ماه‌ها تصور می‌کرد.

دستش لرزید.

تمام اسکناس‌هایی را که هفته‌ها جمع کرده بود، از کیفش بیرون آورد.

پول را شمرد.

چند هزار تومان کم داشت.

نگاهش آرام روی کفش‌ها ماند.

خواست آن‌ها را سر جایشان بگذارد.

پیرمرد مدتی نگاهش کرد.

بعد کفش‌ها را داخل یک کیسه‌ی پارچه‌ای گذاشت.

کیسه را به سمت ملیکا گرفت.

گفت:

«بقیه‌ش... هر وقت تونستی.»

ملیکا چیزی نگفت.

فقط کیسه را گرفت.

بعضی تشکرها را نمی‌شود با کلمه گفت.

آن شب...

برای نخستین بار، کفش‌های واقعی باله را پوشید.

کفش‌ها کمی بزرگ بودند.

کمی کهنه.

کمی زخمی.

درست مثل صاحب جدیدشان.

او بندهای روبانی را دور مچ پایش بست.

چشم‌هایش را بست.

برای چند ثانیه، اتاق کوچک دیگر اتاق نبود.

دیوار روبه‌رو، صحنه‌ی یک تئاتر شد.

لامپ زرد سقف، نورافکن شد.

فرش کهنه، سکوی اجرا شد.

او روی پنجه ایستاد.

نه برای فرار از زمین...

برای اثبات اینکه هنوز زمین نتوانسته بود او را شکست بدهد.

چند روز بعد، هنگام تحویل لباسی به مشتری، چشمش به پوستر کوچکی روی شیشه‌ی یک آموزشگاه زبان افتاد.

پوستر قدیمی بود.

گوشه‌هایش تا خورده بود.

روی آن، تصویر دختری با لباس باله دیده می‌شد.

پایین تصویر نوشته شده بود:

بورسیه‌ی بین‌المللی آکادمی باله سن‌پترزبورگ.

ملیکا چند دقیقه همان‌جا ایستاد.

باد گوشه‌ی پوستر را تکان می‌داد.

انگار کسی از آن سوی دنیا، آرام نامش را صدا می‌زد.

آن شب، وقتی به خانه برگشت، برای اولین بار رؤیایش شکل داشت.

رؤیا دیگر فقط «رقصیدن» نبود.

رؤیا، شهری بود که برف‌هایش را فقط در عکس دیده بود.

شهری که هزاران کیلومتر دورتر نفس می‌کشید.

سن‌پترزبورگ.

ملیکا نمی‌دانست رسیدن به آن شهر تقریباً غیرممکن است.

اما بعضی سفرها، درست از لحظه‌ای آغاز می‌شوند که همه می‌گویند:

«نمی‌شود.»

می
۱
۰
Ards2
Ards2
آرش هستم دامپزشکی که نجار شد و عاشق نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید به دنیای خیال و رویا قدم برمیدارید
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید