رها میکنیم، فاصله میگیریم، گذر میکنیم، در دلمان آتش جدایی شعله میگیرد، تا دوباره طعم شیرین به دست آوردن را بچشیم و مزه مزه کنیم .خداحافظی میکنیم، دریای چشمانمان مواج می شود، تحمل میکنیم، تا شاید در کوچه پس کوچه های زمان تلخی جدایی را باسلامی دوباره دیر یا زود گوارا کنیم.
فراموش می کنیم،به خیالمان خاطرمان را از خاطره ها می شوییم تا خاطره سازی کنیم اما بی آنکه جستجو کرده باشیم، ناگهان عطر نان داغ تازه از تنورردرآمده، سمفونی ریختن چایی در استکان کمر باریک ، پروازمان می دهد و به آرامی می نشاندمان در وسط همان خاطره تا دوباره یا شاید چند باره بچشیم که چه دلچسب بوده آن لحظات،چه باشکوه بوده آن صحنه ها.
آری زندگی همین نبودهاست تا بودن را معنی بخشد و عجیب که هر چه نبودنها و نداشتنها سخت تر و تلختر باشد، هر چه آتش دلمان خروشان تر، هر چه رودخانه چشمانمان کوبنده تر و جاری تر بوده باشد، بودنها، داشتن ها، باز یاد آوری کردن ها، شیرینتر، آرام کننده تر و لذت بخش تر است .
حسرت از دست دادن را تنها امید به بدست آوردن تسلی میبخشد، حتی اگر این امید به آینده ای دور موکول شود بسیار دور. شاید حتی در جهانی دیگر اما امید هست که روزی خواهد آمد که دوباره لبریز آرامش خواهیم شد از گرمای بودنش،داشتنش. آری زندگیست دیگر سختی صعود به قله را حس زیبای چشم اندازی بی نهایت گوارا میکند.