ویرگول
ورودثبت نام
الهام
الهاممی نویسم هر آنچه را که از درونم تراوش میکند تا باشم حتی به صورت کلمه .
الهام
الهام
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

چرا ؟؟؟

چرامن ؟یک جمله سوالی البته شاید گاهی تعجبی باشد که بارها و بارها آن را شنیده ایم و یا خودمان به زبان آورده ایم. چرا من این مشکل را دارم؟، چرا باید این اتفاق برای من بیافتد؟ چرا من در این خانواده هستم؟چرا در این شهر به دنیا آمدم ؟چرا در آن کشور نیستم؟ هزاران و هزاران چراهای دیگر که همه بیشتر از هم میدانیم و میگوییم.

در کافه ای نشسته بودم و درگیر چراهای خود بودم .کتابی روی میز داشتم که قرار بود در حال خواندنش باشم و دمنوش خوش رنگی که نامش دمنوش اقیانوس آبی بود (چه نام زیبایی). اما در آن لحظه آن قدر درگیر افکارم بودم که این نام چندان اهمیتی برایم نداشت.نمیدانم چه مدت در حالی که دستم زیر چانه ام بود به جلد کتاب خیره شده بودم و در افکارم سیر میکردم.

خانم و آقای مسنی به کافه آمدند,هردو عصا داشتند.دست یکدیگر را گرفته بودندوبه آرامی قدم بر میداشتند. میز نزدیک من را برای نشستن انتخاب کردند. هردو خمیده بودند و گذر ایام به وضوح در چره شان پیدا بود.لبخندی دلنشین بر لب داشتند و با زیباترین نگاه به هم می نگریستند و صحبت می‌کردند .

احساس حسادتی در من زبانه کشید از آن همه آرامش و محبت.با خود اندیشیدم خوشبحالشان قطعا جوانیشان سرشار از فراوانی بوده،باید هم بی دغدغه در کنار هم پیر شوند و حال در این سن و سال به کافه بیایند.به خودم اندیشیدم و آینده ای که معلوم نیست چگونه خواهد بود. آیا به شغل مورد علاقه ام میرسم ؟ایا ازدواج خوبی خواهم داشت؟ هیچ کدام قابل پیشبینی نبود.

مرد با محبت به همسرش که او را زیبا صدا میزد گفت:

زیبا جان چی سفارش بدیم ؟ چی دوست داری؟

زن لبخندی کودکانه و البته شیطنت آمیز زد .

دلمون که شیک میخواد خودتم میدونی ولی برامون خوب نیست, باید دمنوشی چیزی سفارش بدیم.

مرد کمی آهسته گفت :

باشه شیک نمیخوریم ولی دمنوشمون رو با کیک میخوریم گفته باشم .همون که این دختر خانم سفارش داده به نظرخوشمزست موافقی؟

از جوانی که سفارش میگرفت اسم دمنوش من را پرسیدند. وقتی اسمش را فهمیدند کلی از این انتخاب اسم تعریف کردندو همان را سفارش دادند. زن به مرد گفت:

خوش به حال جوونای این زمونه مخصوصا دخترا ببین راحت اومده کافه اونم تنها , ما تا سر کوچه بدون داداشمون نمیشد بریم اونم با کلی اما و اگر.

آره بابا جوونای الان جوونی میکنن ما که زیبا جان از وقتی یادمونه کار کردیم.امکانات نبود, چراغ نبود شب کتاب بخونیم .الانم که اومدیم کافه نمیزاری یک شیکی چیزی بخوریم ببین کاراتو.البته حالا که اینجاییم پس این زمان به اون زمان در.زیبا خانم هم گفت :

کیک و اقیانوس آبی هم به شیک در.اصلا چرا ما میتونیم بیایم کافه؟چرا میتونیم کیک بخوریم ؟

هردو خندیدند. سفارششان را که آوردند مرد گفت که آهنگ (امشب به بر من است و آن مایه ناز )را پخش کنند و هر دو همراهش میخواندند و کیف میکردند . با خودم فکر کردم چطور با این گذشته ای که من چند خطش را شنیده ام میتوانند چنین حال و هوایی داشته باشند؟ چقدر چراهایی در زندگی ام وجود دارد که اصلا ندیدمشان ؟ هفته گذشته پدر دوستم فوت کرد ولی من حتی فکر نکردم بودن پدر و مادرم چقدر مهم است؟داشتن خانواده , جوان بودن ,راه رفتن بدون عصا , درس خواندن , دیدن, شنیدن و حتی نفس کشیدن .

چه چرا های قشنگی داریم که با قدرت تمام چراهای منفی را در میکنند ولی ما آنقدر دیدیمشان که دیگر برایمان نامرعی شده اند.

داستانداستانکداستان نویسیکافهکتاب
۴
۲
الهام
الهام
می نویسم هر آنچه را که از درونم تراوش میکند تا باشم حتی به صورت کلمه .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید