ویرگول
ورودثبت نام
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیانزنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
خواندن ۱ دقیقه·۱۰ روز پیش

آخرین برگ

در سکوتِ این غروبِ همیشگی

که باد آخرین برگ‌های پاییز را می‌شمارد،

من با تو سخن می‌گویم

به زبانِ چایِ سرد،

به زبانِ پنجره‌های بخارگرفته

و خیابان‌های خیس از بارانِ بی‌وقفه.

هر واژه‌ای که بر زبان می‌آورم

برمی‌گردد

مثل پستی که نشانی ندارد،

مثل نامه‌ای که به درخت می‌بندی

و باد آن را به جایی می‌برد

که روی نقشه نیست.

من هنوز هم عاشقانه حرف می‌زنم

با کبوترانِ پشت بام،

با گلدانِ شمعدانیِ پژمرده،

با سایه‌ام که بر دیوار می‌لنگد

وقتی چراغ را خاموش می‌کنم.

دلم تنگ است

برای کسی که هرگز وجود نداشت

برای دست‌هایی که هرگز در دستانم نبود،

برای نجوایی که هرگز از لب‌هایت نشنیدم،

برای آغوشی که هرگز مرا در بر نگرفت

جز در رویاهای تلخِ سحرگاه.

حتی فراموشی هم

راهی به سوی تو ندارد.

هر چه را که پاک می‌کنم

دوباره می‌نویسد باران

بر دیوارِ خاطره.

شاید من تنها کسی هستم

که این قصه را به خاطر می‌آورد

تو رفته‌ای

و جهان با تو معنی می‌بازد

مثل کتابی که آخرین برگش

سال‌هاست مفقود شده.

حالا شب می‌آید

با سکوتِ سنگینش.

من و تنهایی‌ام

دو همسفرِ قدیمی‌ایم

که جاده را به خاطر نمی‌سپاریم

فقط قدم می‌زنیم

تا ستاره‌ها هم خسته شوند

و یکی یکی بریزند

بر شانه‌های تاریکِ زمین.

و من

هنوز اینجا ایستاده‌ام

با شعری ناتمام برای تو

آخرین برگ

در بادِ رفتن.

شعرشعر نوشاعرشاعرانه
۳۹
۱۵
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
زنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید