
در میان مهی سفید و بیزمان، فرانک خود را در فضایی معلق یافت. نه زنده بود، نه مرده. تنها بود، اما حس میکرد ناظری حاضر است. در مقابلش، وجودی از نور و سکون ایستاده بود، نه پیر و نه جوان، با چشمانی که گویی تمام ستارگان را در خود جای داده بود.
خداوند: فرانک. تمام شد. صدایش نه مردانه بود و نه زنانه،بلکه همچون ملودی کهنِ آفرینش بود.
فرانک با حیرت:تمام؟ تازه شروع کردم... تازه فهمیدم چه سوالاتی دارم.
ناگهان، مه به دو نیمه تقسیم شد. در یک سو، صحنهای از یک اتاق عمل روشن شد؛پزشکان دورتادور تخت جراحی ایستاده بودند، و روی آن، بدن بیجان فرانک. خانوادهاش با چشمانی اشکبار و دلهایی سنگین به او خیره شده بودند. پایان.در سوی دیگرِ مه، صحنهای دیگر؛ اتاق زایمانی همانقدر روشن. زنی خسته و شاد، نوزادی تازه متولد شده را در آغوش گرفته بود. خانوادهای با چشمانی از شوق و دلهایی سرشار از امید. آغاز.
و خداوند، درست در مرز این دو صحنه، در مرکز دنیا ایستاده بود.
فرانک: این... این منم؟ در هر دو سویش؟
خداوند:بله. تو از این سو میرَوی و به آن سو میآیی. همیشه همینطور بوده است.
فرانک:اما من... من اینجا هستم. پس کدامیک واقعیتر است؟ آن کسی که مُرد، یا این کسی که تازه نفس میکشد؟
خداوند با لبخندی آرام :سنگینی دل شکستهی آن سوی ها را حس میکنی؟ همانقدر واقعی است که سبکی امید در این سو. ترس از پایان، همانقدر حقیقی است که شوقِ آغازین. من در میان این هر دو ایستادهام. در مرز هر خداحافظی و هر سلام. من همزمان خالق نخستین گریهی تو و پذیرندهی آخرین نفست هستم.
فرانک به هر دو صحنه نگاه کرد. غمی ژرف و شادیی عمیق را همزمان در خود احساس میکرد. گویی تمام عمرش تنها مقدمهای برای درک همین لحظه بود.
فرانک: پس معنی زندگی چه بود؟ دویدن؟ رسیدن؟ عشق ورزیدن؟ رنج کشیدن؟ اگر همه به همین نقطه ختم میشوند، پس تفاوت در کجا بود؟
خداوند:تفاوت، در آواز بود، فرانک. نه در نقطهی آغاز و نه در پایان، بلکه در نُتی بود که خواندی. در لحظهای که دست دوستی را فشردی، در زمانی که از شدت غم، گریستی و باز برخاستی، در شبی که به ستارهها خیره شدی و حیران ماندی. زندگی، آوازی است که در فاصلهی بین این دو سکوتِ تولد و مرگ سر داده میشود. من، شنوندهی این آوازم.
صحنهی مرگ کمکم محو شد و صحنهی تولد پررنگتر. نوزاد، که اکنون فرانک نام گرفته بود، اولین گریهی خود را سر داد. صدایی که همزمان نویدبخش زندگی و یادآور مرگی بود که رخ داده بود.
فرانک صدایش آرام: میترسم. میترسم بروم و همه چیز را فراموش کنم. سوالاتم، عشقهایم، رنجهایم...
خداوند:لازم نیست بترسی. زیرا تو تنها آواز خود را نخواندی. تو بخشی از سمفونی من بودی. و هرگز از یاد من نخواهی رفت. اکنون برو و دوباره آواز بخوان. اینبار با نوایی متفاوت و خداوند، که در مرز ایستاده بود، دستش را به آرامی به سوی فرانک دراز کرد. فرانک احساس کرد وجودش سبک میشود، مانند بذری که به سوی خاکی تازه پرتاب میشود. آخرین چیزی که شنید، صدای خداوند بود که همزمان از هر دو سو میآمد، هم از سوی مرگ و هم از سوی تولد
خداوند: تو از من جدا نیستی. تو همیشه، در هر آغاز و هر انجام، با منی. و من، در میانهی تمامی لحظههای تو خواهم بود.او دست خداوند را گرفت و سکوت، زیباترین آوازی شد که تا به حال شنیده بود.