ویرگول
ورودثبت نام
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیانزنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
خواندن ۸ دقیقه·۳ ماه پیش

مرا ببوس

فرانک، پشت میز تحریر چوبی کهنه اش نشسته بود، تنها در نور چراغ مطالعه، در دنیایی دیگر غرق شده بود.او داستانی می‌نوشت از عشقی چنان سوزان و ناکام که گویی از جگرمایه‌ی خودش تراوش می‌کرد.
هوا برای یک لحظه سرد شد.اما فرانک متوجه نشد. او در اوج صحنه‌ی ملاقات عاشقانه‌ی شخصیت‌های داستانش بود، در حالی که قهرمان زن داستان، در آستانهٔ از دست دادن معشوقش، ناگهان برمی‌گردد و او را می‌بوسد،بوسه‌ای مملو از حسرت و عشق و بدرود.
درست در همان لحظه، سایه‌ای بلند و آرام در کنارش نقش بست. عزرائیل آمده بود. او که قرن‌ها بود این وظیفه را به سردی یک قانون تغییرناپذیر انجام می‌داد، دستش را برای گرفتن روح فرانک دراز کرد. بوی کهنه‌ی کاغذ و جوهر در فضا پیچیده بود.
ناگهان، فرانک که در اوج هیجان نوشتن گویی در پوست شخصیتش رفته بود، با چشمانی خیره و دور از واقعیت، به سمتی چرخید. گرمای نوشتن، اشتیاق شخصیتش و ژرفای احساسی که توصیف می‌کرد، همه وجودش را پر کرده بود. در یک حرکت ناخودآگاه، همانطور که قهرمان داستانش معشوق را می‌بوسید، فرانک هم به سمت سایه‌ی مبهم کنارش چرخید و لب‌هایش را بر چیزی سرد و غیرمنتظره گذاشت.
این یک بوسه نبود؛ یک تصادف بود. یک تقارن شگفت‌انگیز در زمان.
اما جهان برای یک لحظه ایستاد.
عزرائیل، فرشته‌ی مرگ، که تا به حال چیزی جز سکوت و سرمای گذر ابدیت را حس نکرده بود، ناگهان گرمایی را در وجودش احساس کرد که برایش کاملاً ناشناخته بود. این گرما از جنس آتش نبود، از جنس زندگی بود. از جنس اشتیاقی بود که فرانک در هر کلمه‌اش می‌دمید. این بوسه، برخلاف تمامی قوانین هستی، نه جان را از تن بیرون کشید، که گویی جان تازه‌ای در کالبد عزرائیل دمید.
او یکه خورد،قدمی به عقب گذاشت. چشم‌هایش که مانند دو ستاره‌ی مرده می‌درخشید، برای اولین بار با حیرتی ژرف به فرانک خیره شد. فرانک تازه از خلسه‌ی نوشتن بیرون آمده بود و با چشمانی گشاده از وحشت، موجودی را می‌دید که افسانه‌ها توصیفش کرده بودند.
اما ترس در چشمان عزرائیل نبود. بلکه حیرانی بود. گویی کسی برای اولین بار به او رنگ را نشان داده بود.
فرانک لکنت‌زنان گفت: م... من... متأسفم. نمی‌دانم...!
عزرائیل سخنی نگفت. فقط به آرامی نشست، درست در مقابل میز تحریر. نگاهش به صفحات پراکنده‌ی داستان افتاد. او که هزاران زندگی را به پایان برده بود، هرگز به داستان یکی از آنها توجه نکرده بود. هرگز نفهمیده بود که در این قلب‌های فانی چه آتش‌هایی افروخته می‌شود که حتی در آستانه‌ی مرگ نیز شعله‌ور است.
و اینگونه شد که عزرائیل، فرشته‌ی مرگ، عاشق شد. نه عشقی زمینی و معمول، بلکه عشقی اساطیری و محض. عاشق قدرتی شد که می‌توانست چنین احساساتی را خلق کند. عاشق زنی شد که جهان‌های موازی را در ذهن خود می‌آفرید و با جوهر و کاغذ به آنها جان می‌بخشید.
فرانک با چشمانی گشاده از وحشت، به موجودی که مقابلش نشسته بود خیره مانده بود. انتظار داشت در همین لحظه، جان از بدنش رخت بربندد. اما عزرائیل فقط نشسته بود و به او نگاه می‌کرد. نگاهش دیگر آن سردی الماس‌وار را نداشت؛ حالا چیزی شبیه به حیرتی عمیق و باستانی در آن موج می‌زد.
سپس، عزرائیل دست بلند و استخوانی‌اش را به آرامی،به سوی گردن فرانک دراز کرد. فرانک چشمانش را بست، انتظار حس سرمای مرگ را داشت. اما نوک انگشتان او تنها برای یک لحظه، با گرمای پوست گردنش برخورد کرد و سپس، برگی از کاغذی که روی میز افتاده بود را لمس کرد. برگه‌ای که صحنه‌ی همان بوسه‌ی ناگهانی را توصیف می‌کرد.
عزرائیل برگه را برداشت و گویی نه با چشم، بلکه با وجودش آن را می‌خواند. سکوت اتاق، سنگین و پر از ناگفته‌ها بود.
ناگهان، او یکه خورد و دستش را به سوی قلبش برد. هیچ ضربه‌ای نخورده بود، اما درونی‌ترین قانون خلقت، قانونی که به او فرمان می‌داد «بستان»در اعماق وجودش داشت ترک برمی‌داشت. فرمانی ازلی برای گرفتن جان فرانک در ذهنش طنین انداز شد،اما اراده‌اش محکم و استوار بود، مثل یک کوه، که در برابر این فرمان ایستادگی کرد.
نتیجه‌ی این ایستادگی، دردی بود عظیم و بی‌پایان که تمام وجود عزرائیل را فرا گرفت. او که برای قرن ها فقط ابزاری برای اجرای اراده‌ی کائنات بود، حالا برای اولین بار اراده‌ی شخصی خودش را داشت. و این اراده، نه گفتن به یک قانون ازلی بود.
این نافرمانی، وجودش را از درون می‌خورد و نابود می‌کرد. انگار داشت از هم می‌پاشید، اما نه به خاطر یک دشمن بیرونی، بلکه به خاطر جنگی که در درون خودش رخ می‌داد.جنگی بین دو نیروی قدرتمند؛عشق و وظیفه‌.
از جایش برخاست و قدمی لرزان به عقب گذاشت. سایه‌اش بر دیوار تلوتلو خورد: ...نمی‌توانم،نمی‌توانم تو را ببرم.
صدایش شبیه صدای ورق ورق شدن برگ‌های پاییزی در باد بود.

فرانک که هنوز در شوک بود، جرأت کرد و پرسید: چرا؟
عزرائیل به کاغذی که در دستش بود نگاه کرد. چون تو... تو هنوز داستان را تمام نکرده‌ای. و من... من می‌خواهم پایانش را بشنوم.
این یک بهانه بود، یک توجیه ناپخته برای چیزی که حتی خودش هم درکش نمی‌کرد. حقیقت این بود که آن بوسه، آن جرقه‌ی زندگی، چنان در وجود یخ زده‌اش ریشه دوانده بود که کندنش، مساوی بود با نابودی خودش. عشق او دیگر یک کنجکاوی نبود؛ یک نیاز شده بود. یک وابستگی خطرناک و زیبا.
از آن شب به بعد، عزرائیل هر شب بر دیوار اتاق فرانک تکیه می زد. نه به عنوان قاتل، بلکه به عنوان محافظی شوم و دلسوخته. او که می‌توانست مرگ را به شکل طاعون یا زمستانی سخت بفرستد، اکنون با دستان خودش، سرمایی را که همراه او می‌آمد از فرانک دور می‌کرد.
و بهای این عشق سنگین بود. هر بار که فرمانی ازلی برای گرفتن جان دیگری صادر می‌شد و او به مأموریت می‌رفت، دردِ « نبردن »فرانک، شدیدتر می‌شد. گویی کائنات داشت او را برای این نافرمانی مجازات می‌کرد. وجودش داشت محو می‌شد، از درون خورده می‌شد.
یک شب، حالش بسیار بد بود. سایه‌اش کم‌فروغ شده بود و شکلش مبهم. روی زمین، در کنار پای فرانک نشست، در حالی که سرش را روی زانوان فرانک گذاشته بود، مثل کودکی غمگین.
فرانک، که دیگر از او نمی‌ترسید، دستش را به آرامی روی سرش کشید و پرسید: این چه بلایی است که سرت آمده؟
عزرائیل پاسخ داد: عشق. بلایی است که تنها من می‌توانم به خودم هدیه دهم. من دارم نابود می‌شوم، چون انتخاب کرده‌ام که تو زنده بمانی.
فرانک به چشمان عزرائیل نگاه کرد. دستش را روی سینه‌ی سردش گذاشت و با آرامشی که خودش هم از آن شگفت‌زده بود، گفت: می‌دانم.
عزرائیل سرش را بلند کرد. چه چیزی را می‌دانی؟
می‌دانم که عاشقم شده‌ای. و می‌دانم که این عشق، تو را نابود می‌کند. نمی‌توانی در برابر فرمان آفرینش بایستی. این نافرمانی، هستی تو را از درون می‌خورد.
اشک در چشمان فرانک حلقه زد، اما صدایش محکم بود. من هم عاشق توام، ای فرشته‌ی غمگین من. اما عشقِ راستین، هرگز ویرانگر نیست. عشقِ راستین، نظم را می‌پذیرد، حتی اگر آن نظم، مرگ معشوق باشد.
عزرائیل با حیرت به او نگاه کرد. چه می‌گویی؟
می‌گویم که از تو خواهشی دارم. به وظیفه‌ات عمل کن. جان مرا بستان.

فرانک لبخندی زد:تمام عمرم با کلمات زندگی کردم و با داستان‌ها عاشق شدم. دلم می‌خواهد دنیای من نه با بیماری یا پیری، که با یک بوسه به پایان برسد. همان جرقه‌ای که آغازگر همه چیز بود. می‌خواهم مرگ را با بوسه‌ی تو بچشم و در آغوش تو، قصه‌ ام تمام شود.
نه!عزرائیل خود را عقب کشید، گویی از این درخواست سوخته بود. نمی‌توانم. حالا که طعم زندگی در کنار تو را چشیده‌ام، چگونه می‌توانم آن را از تو بگیرم؟
فرانک نجوا کرد:برای اینکه این، زیباترین پایان برای داستان ماست. تو به قانون احترام می‌گذاری و من در اوج عشق می‌روم. این شکست نیست، پیروزی عشق بر ترس است.
چند روز گذشت. عزرائیل می‌دانست فرانک حق را می‌گوید. مقاومت او تنها باعث رنج بیشتر هر دوی آنها و برهم خوردن نظم جهان می‌شد. سرانجام، در شبی که باد برگ‌های پاییزی را به پنجره‌ی اتاق فرانک می‌کوبید، او با چشمانی پر از اشک که برای اولین بار از ستارگان مرده‌ی چشمانش جاری می‌شد، پذیرفت.
به اتاق فرانک بازگشت. فرانک آنجا، در میان انبوه کتاب‌ها و کاغذهایش، با آرامش ایستاده بود. لباسی به رنگ آبی آسمانی بر تن داشت و گویی برای مهمانی‌ترین شب زندگی‌اش آماده شده بود. عطر کهنه‌ی کاغذ کاهی فضا را پر کرده بود.
عزرائیل در سکوت ایستاده بود، کلمات در گلویش گیر کرده بودند. اما این بار، فرانک بود که با آرامش پیشقدم شد. به چشمانش خیره شد و پرسید: آماده‌ای؟
این وارونگی سرنوشت، عزرائیل را در جا میخکوب کرد. برای اولین بار در ابدیت، این مرگ بود که از زندگی اجازه می‌گرفت.
عزرائیل نتوانست پاسخی بدهد. فقط سرش را به آرامی به نشانه تسلیم فرود آورد.
آنگاه فرانک به سویش رفت. با حرکتی آگاهانه و مالامال از عشق، دستانش را به آرامی دور گردن عزرائیل حلقه کرد. صورتش را به سوی او بالا آورد، نگاهی که در آن هیچ ترسی نبود، فقط شوق وداع و صلحی بی‌پایان موج می‌زد،نجوا کرد: مرا ببوس و با بوسه‌ات به خانه ببر.
این بار، آن بوسه یک تصادف نبود. حتی یک تسلیم هم نبود. یک هدیه متقابل بود. یک انتخاب آگاهانه. وقتی لب‌های سرد عزرائیل با لب‌های گرم فرانک تماس پیدا کرد، زندگی نه با زور که با رضایتی کامل، همچون آخرین سطر یک داستان زیبا، به آرامی خاموش شد. هیچ دردی نبود.

فقط حسی از سبکی، گرما و یک عشق بی‌پایان بود. فرانک، در حالی که لبخند رضایتی بر لب داشت، پلک‌هایش را بست و تمام وزن تنش را به آغوش عزرائیل سپرد.
عزرائیل او را در آغوش گرفت و بر زمین نشست. گریه می‌کرد. اشک‌های بلورین و سردش بر گیسوان موج دار فرانک می‌چکید. جانی که گرفته بود، گران‌بهاترین گنج وجود خودش را هم با خود برده بود. او فرانک را نبرده بود؛ فرانک بود که خود را، با شجاعتی بی‌نظیر، به او بخشیده بود.اما عشقی که در سینه‌ی عزرائیل ماند، تا ابد با او بود. این دیگر رنج نبود، بلکه یادگاری مقدس بود که در وجودش جاودانه شده بود.

جهان‌های موازیمرگ زندگیعشق
۴۳
۱۴
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
زنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید