ویرگول
ورودثبت نام
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیانزنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
خواندن ۱ دقیقه·۱۱ روز پیش

پایان دنیا

اینجا پایان دنیاست،

و من هنوز صدایت را می‌شنوم

در شکاف بادها،

در سکوت دیوارهای زمان.

نام کوچک نا‌نوشته‌ام

روی لب‌های تو جاری است،

در هر شایدی که میان ما

به آهستگی می‌روید.

دستی که می‌دوید

تا موهای سپید مرا نوازش کند،

اینک در تاریکی ساعت‌های بی شمار،

چراغی است برای قدم‌های گمشده.

من چشم‌های انتظار را

بر دوشِ این شب می‌کشم،

و می‌دانم

پایان دنیا تنها آغاز فریادی است

که از پژواک تو

سر برمی‌آورد.

پس بخوان مرا،

حتی اگر صدا

تنها سایه‌ای از نام باشد…

من اینجا،

در آخر خطِ نیستی،

هنوز پاسخ تو را

در گوشِ زمین می‌کارم.

در انتظار نیستم،

بلکه انتظار را

در دست‌هایت می‌گذارم

و به تماشای رویشِ تو می‌نشینم.

شعرشاعرشاعرانه
۴۰
۱۸
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
زنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید