وقتی نمیتونی خودتو دوست داشته باشی

بعضی وقتا از خواب بیداری میشی و نمی تونی به اینکه هنوز نفس میکشی حس خوبی داشته باشی

به تخت خواب که میری نمیتونی به خودت بقبولونی به آرامش رسیدی

همه بلند بلند میگن که تو بهترینی ولی تو باز هم پریشون و نا امیدی

همه میگن که تقصیر تو نیست ولی خودت خودت رو مقصر میدونی

کلی کتاب و نوشته در مورد "دوست داشتن خود" میخونی ولی هرچی میگذره بیشتر از اینکه اینقدر تو همه کارها ضعیفی از دست خودت عصبانی میشی

کلاس مدیتیشن میری ولی آخرش هر نفسی که میکشی بیشتر حس نا امیدی رو فرو میدی

اسم خودت رو تو گوشیت همونی میزاری که دوران بچگی مامان و بابا صدات میزدن

بعد از خودت خجالت میکشی که اینقدر از خودت شرمگینی


تا وقتی که تو خودت بشکنی

بدنت آسیب ببینه ، مغزت آسیب ببینه ، قلبت آسیب ببینه

قفسه سینه ات سنگینی کنه

پاهات خالی می کنه

کمر دردت باز سراغت میاد

معده ات به هم میپیچه

نمیتونی نقطه های روی کاغذو به هم وصل کنی

حتی نمیتونی شکل ها را از هم تشخیص بدی

واقعیتِ زندگیت مثل یه کابوس شده

نمیتونی حواست رو از اون صداهایی که تو ذهنت درست میکنه پرت کنی

تو هیچ انتخاب دیگه ای نداری

باید قبول کنی که اون روز نمیتونی خودت رو دوست داشته باشی


فردا یه روز دیگه است

قبول کن که دوست داشتن خودت کار سختی نیست

حداقل خیلی راحت تر از اینه که از خودت بدت بیاد...


وقتی شروع به دوست داشتن خودت کردی، بدون اولین قدم موفقیتت رو برداشتی. مهم نیست این موفقیت چیه: نمره خوب تو امتحانات؛ یک مادر خوب برای بچه ات ؛ پیشرفت توی کار یا...

همه اینها قدم اولشون یه چیز مشترکه. این که خودت رو دوست داشته باشی